دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

سفر به خویشتن

شناخت الله با این اوصاف و تا این اوج، انسان را از آنچه که هست حرکت می دهد... تا به آنچه که باید برسد برساند و در نتیجه سفرهایی را شروع کند.

اصئلا انسان هنگامی سفر می کند و کوچ می نماید و به هجرت دست می زند که نیازهایش در آنجا که هست تامین نشوند. کسانی که نیازهایشان با عروسک بازی و توپ بازی و مریدبازی و خلاصه با تمام جلوه های دنیا تامین نمی شود و این محدود ها، نیازهای عظیم آن ها را پر نمی کند، آن ها مجبورند از بیرون به خویشتن رو بیاورند و به خود پناهنده شوند، تا در وسعت درون خویش نیازها را تامین کنند.

این سفر از بیرون به خویشتن، با این شناخت از نیازها و با این درک از دنیای بیرون، شروع می شود.

دنیای درون دنیای بزرگی است. هستی بزرگ تر و بزرگ تر از هستی در آن پیچیده شده، چه بسا انسان زندانی شد و در آن بماند...و زندانبان خویش گردد. مگر هنگامی که خواسته اش و نیازش در این وسعت هم تامین نبیند، که در این مرحله انسان از خودش سفر می کند و هجرت می نماید، اما سفری نه رو به بیرون، که از  آنجا پیش تر سفر کرده بود و نه به دورتر از خویش که از آنجا پیشتر سفر کرده بود و نه به دورتر از خویش، که سفری نزدیک تر از او به او و سفری به نامحدود آگاه مهربان.

با این سفر، انسان از پهنای خود رهیده و به وسعت حق می رسد، ولی نمی تواند این حق را در خویش حبس کندو با او سرگرم شود، که این حق، او را به خلق می رساند و با آن ها مانوس می سازد.

این ها سفرهایی است که انسان مجبور است آن ها را آغاز کند و محرک هایی هستند که ناچار است آن ها را تحمل نماید؛ چون او نمی تواند در بیرون از خویش بپوسد و نمی تواند در خودش زندانی شود و نمی تواند حق را در خود حبس کند و نمی تواند اسیر خلق بشود و خلق را اسیر خود سازد... پس ناچار سفرهایش شروع می شوند.


سفری از بیرون تا خویشتن، با درک محدودیت ها و نیازها و ضربه ها.

سفری از خویشتن تا حق، با شناخت و عشق و ایمان.

سفری از حق تا خلق، با عشق به حق و رافت به خلق.

سفری از خلق و با خلق، تا حق، با عشق و درگیری و صبر.

و سفری از حق و تا حق، با عجز و اعتصام.

این ها سفرهایی هستند و این ها راه هایی هستند که باید انسان آگاه عاشق در آن گام بردارد و برایش توشه تهیه ببیند و در این راه هیچ توشه ای بهتر از اطاعت و تقوا نیست. چون قرب هرکس با اطاعت او به دست می آید.


مسئولیت و سازندگی، نشر لیله القدر، علی صفائی حائری، صص 171-169

۱ نظر

خلوت...

ارمیای امیرخانی مرا به اوج احساس نیاز به خلوت رسانده است...

و یاد هربار که تا به حال در حسرت یک خلوت درست بودم

و یاد هر بار که کسی مرا به سوی خلوت سوق داده بود و هیچ گاه استفاده نکردم...

یاد جناب صدرا که چون احساس می کند اندکی خودش برای خودش پررنگ شده آن هم فقط اندکی سریع تر از آن چه که فکرش را بکنی سر به بیابان می گذارد و آن قدر با خودش تنها می ماند تا احساس کند جز خدا چیزی درونش نیست


یاد همین پروفسور علوی خودمان میفتم که هر وقت در دانشگاه دلگیر می شوم دلم میخواهد به او سر بزنم

و او چنان مخلصانه پذیرای حضار است که هیچ گاه احساس مزاحمت نکنی

او راز همه ی موفقیت هایش را و راز همه ی بزرگوارش را و راز همه ی خلوصش را در خلوت های مستمرش و به ویژه در نوجوانی و جوانی می داند...


و حالا ارمیای امیرخانی مرا به اوج احساس نیاز به خلوت رسانده است...


پ ن:

توفیق نداشتن شاید بدترین حالت ممکن برای یک انسان است

گاهی اصلا انجام دادن کارهای درست برای شرایطت به ذهنت هم نمی رسد و خیالت راحت است

نگرانی خاصی هم نداری

اما گاهی داغونی و میدانی که چه باید بکنی اماکاری نمی کنی و نمیدانی که چرا کاری نمیکنی

نمی دانی چرا نمی شود

کم کم می فهمی سیاه شدن و توفیق نداشتن یعنی همین

خیلی ساده است...

۳ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان