دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

کاش دست از سر نفرات برتر برداریم

فک کنم از حدود 5-6 سالگی بود که علاقه ی وافری به کتاب خوندن و حفظ کردن شعرای کتاب درسی داداشم و داستانای کودکانه ای که مامانم واسم میخوند نشون دادم از اونطرف هم پشت هم قران حفظ میکردم (نه خیلی ویژه اما تو موفعیت خودم خوب بودم) از وقتی هم رفتم اول دبستان تا اول دبیرستان بخش اعظمی رو شاگرد اول بودم و بخش اندکی رو شاگرد دوم بودم همیشه از اون بچه هایی بودم که همه میگفتن چقدر باهوشن و من هر روز غرق در این لذت سعی می کردم درس خون و درس خون تر باشم... از پنجم دبستان دیگه کلاس زبان هم به برنامه ام اضافه شد و حالا من شده بودم همون دختر درس خونه که زبانشم خیلی خوبه خیلی هم دختر خوب و مثبتیه ( به خاطر روحیه ام و شرایط خانواده ادم اروم و مودبی بودم )

بعد از امتحانات پایان ترم هر سال یکی از مسائل روتین واسم این بود که به عنوان یکی از نفرات برتر کلاس ازم تقدیر بشه... من اصلا خانواده سخت گیری نداشتم مامان و بابام روی درس تاکید داشتن اما فشاری بهم وارد نمیکردن این خود من بودم که هر روز بیشتر غرق درس می شدم... تادوم دبیرستان که به ناگهان ارزش های من تغییر کرد اولین سالی بود که معدلم زیر 19 شده بود... پیش خودم گفتم اشکال نداره و سوم دبیرستان که دیگه با اوج بحران های روحی من همراه شده بود به شدت دچار افت معدل و نمره شده بودم و از طرف دیگه هم از جهت اعتماد به نفس نابود شده بودم اون غولی که از من ساخته شده بود داشت هر روز کوچیک تر می شد تا اینکه واسه کنکور خودم رو جمع کردم و خوندم یه دانشگاه دولتی نسبتا خوب قبول شدم و یکی از رشته های تاپ انسانی رو خوندم (در حالی که دبیرستان ریاضی بودم)

تو دانشگاه خیلی از ارزش های من زیر و رو شد من حالا دیگه درگیر نمره نبودم اما تو اوج نقطه ی ارمان گرایی واقع شده بودم من هنوز این "خودپنداره" رو داشتم که من یک غریبه ی باهوش و توانمند هستم که می تونم خیلی کارا بکنم و نباید وقتم رو هدر بدم و خیلی چیزا هست که باید بهشون برسم و این باعث شد من بخش اعظمی از تفریحات زندگی ادمای عادی رو از دست بدم

مثلا دیروز که در نهایت دلتنگی تو عکسای لپ تاپم میچرخیدم و خانواده رو میدیدم تو خیلی از عکساشون من نبودم و نگاه کردم من به عنوان یه دختر 23 ساله سالهاست که خیلی از مسافرت هاشون رو شرکت نمی کنم و خیلی از کوه رفتن ها و گردش رفتنها رو کنار گذاشتم... چون راستش فکر می کنم زیادی تفریح می کنن و منو از هدفم دور میکنن...

اما امروز سر کلاس فنون مشاوره که استاد گفت یکی پاشه بیاد مراجع شه و من رفتم از مشکلات اضطرابیم بگم تهش همه برگشت دوباره به اون کمالگرایی لعنتی

استاد سر کلاس گفت این ادم احتمالا دوران دانش اموزی یه ادم تاپ بوده و حالا میخواد بهترین باشه خیلی حرفا بهم زد و خیلی دقیق میگفت...

بعد که نشستم با خودم فکر کردم دیدم من تو زندگیم خیلی وقتا با تایید و تشویق دیگران به این سمت رفتم که از همه ی ادما بهتر باشم (خب گاها هم واقعا بودم گاهی اصلا نبودم) و این باعث شده من یادم بره من قراره زندگی کنم و فکر  کنم من باید همیشه در حال تلاش برای بهترین شدن باشم و حتی همینه که خیلی جاها اضطراب زا میشه و عملکرد من رو مختل می کنه...


تمرین جالبی که استاد بهم داد این بود که روی دیوار اتاقم یه کاغذ بچسبونم و روش بنویسم

" لذت متوسط بودن"

گفت تو اصلا از همه زندگیت لذت نمیبری و بنظرت فقط در صورت تاپ بودن زندگی خوبه . حقیقتا اینو اصلااا نمی تونم انکار کنم ولی من محصول محیطم هستم محیطی که همیشه سعی کرده به من بگه ادما نباید کم بذارن و تا ته وجودشون باید تلاش کنن اونقدر تلاش کنن که از 10 تا توانمندی شون دیگه 9 تاش به ثمر بشینه و من وقتی از نوجوانی مدام اینو میشنوم فکر میکنم که پس باید این اتفاق بیفته ولی این باور من رو به عقب میبره نه جلو :/

داشتم فکر می کردم اگه من هر ترم که جز بالاترین نمره ها بودم کسی ازم تقدیر نمی کرد و اینقدر خوب بودنم رو تو بوق و کرنا نمی کردن چه اتفاقی می افتاد؟ ایا من بد میشدم؟ یا نه من کمالگرا نمی شدم؟ یا حتی اتفاقا ممکن بود بچه های سطح پایین تر هم از درس خونا تو ذهنشون غول نسازن و بفهمن که اونا هم میتونن؟ واقعا تشویق درس خونا باعث درس خون شدن کمتر درس خونا میشه؟ روی من که چنین اثری نداره...


پ ن:

کاش ادمایی که دغدغه ی دین و ایمان و مذهب و انسانیت رو دارن و برای کار تربیتی تلاش میکنن متخصصانه ورود کنن و با جهالت خودشون یک عمر یک انسان رو نابود نکنن


پ ن2:

ضمنا من اصلا قائل به درس خون بودن و نبودن به معنای رایجش نیستم (حداقل تو دانش اموزا) بنظرم بچه درس خونای کلاس این شانس رو داشتن که روحیاتشون به سیستم اموزشی مزخرف هم خونی داشته باشه و اونقدر رفتاراشون تقویت بشه تا احساس شاخ بودن پیدا کنن وگرنه اونایی که نمره ی کم میگیرن از توانایی چیزی کم ندارن این سیستم پاسخگوی نیازاشون نیست


پ ن3:

لوسی می هم در راستای تاپ بودن و نقش اطرافیان و اثراتش ابعاد جالب دیگه ای رو بررسی کرده

و درجات انسان، به درجات عزم اوست

۸ نظر
لوسی می
۱۰ دی ۰۷:۵۱
چه درد مشترکی. نمیدونم خونده بودی یا نه ولی منم یه پست اینجوری داشتم :)

پاسخ :

اره خونده بودم اتفاقا یادم هم بودمیخواستم لینکشم اول پست بذارم جهت نشون دادن مایه ی عبرتی دیگر:دی
ولی فک کنم تو یه نتیجه ی دیگه رو از بیان شرایطت کرفته بودی نه؟
در مورد کمالکرا شدنت بود یا تربیت بچه ها یا اهل تلاش نبودن؟
لوسی می
۱۰ دی ۰۸:۰۶
آری نتیجه‌ی دیگری داشت. من کلا از نگاه عالی بودن بدون تلاش نوشته بودم و متواضع بودنِ شدید!
که باعث میشد تنبل بشم و بی تلاش و بعد هم دیگه ریسک پذیر نباشم و از ترس شکست وارد کارهای دیگه هم نشم.
و تواضع هم که اعتماد به نفسمو زایل کرد.
یه همچین چیزایی بود😉

پاسخ :

میدونی من شرایطم خیلی طوری نبوده که الان مشکلم اهل تلاش نبودن باشه من الان مشکلم اینه که مضطرب میشم حتی اگه تواناییشو داشته باشم چون میخوام خیلی خوب باشم البته نمی پذیرم که باید خواسته ام رو تغییر بدم ولی استادمون میگه تو کمالگرایی حتی اینکه اینقدر هم داری مقاومت میکنی یعنی من خیلی درست تشخیص دادم و تو دقیقا مشکلت همینه...
باورت میشه بهم تکلیف داده تو هفته سه چهارروز واسه دوستام جوک تعریف کنم :/
لوسی می
۱۰ دی ۰۸:۱۶
مشکل منم بهشون بگو :دی
من از ترس شکست کلا سراغ کاری نمیرم  :((

پاسخ :

اره میگم تو بعضی موارد خودمم اینطوری شدم
بنظرم تو هم برو بزن یه جای تو چشم "لذت متوسط بودن"
فاطمه م_
۱۰ دی ۱۹:۳۴
این مشکل منم هست. منم تو مدرسه همیشه شاگرد اول یا دوم بودم و بعد تو دانشگاه دیگه نتونستم. خیلی کارا رم نرفتم سمتش چون می‌دونستم نمی‌تونم بهترین باشم و کلی آدمای دیگه از من بهترن. این کمال‌طلبیه خیلی اذیت کننده می‌شه گاهی. باید منم تمرین کنم لذت بردن از متوسط بودن رو.

پاسخ :

ناراحت کننده است که ادمای توانمند با کمالگرایی بخشی از توانایی های خودشون روبه فنا میدن
یک خاکستری
۱۰ دی ۲۲:۳۰
خانواده ها همیشه مقصرن.
برا من داستان بیشتر این بود که پدرم یک نظامی متعصب و شدیدا کمال گرا بود.
بزرگ شدن توی یک همچین محیط بسته ای ازت چیزی میسازه که این روزها همش سر در گریبان میکنی و سعی میکنی خودت رو از بیرون ببینی، با خودت میگی کجای کارم مشکل داره، چرا و چرا .... چراهایی که حتی وقتی جوابش رو میفهمی می بینی خیلی هم اوضاع فرق نکرد.
همه آدمها تا حدی کمال گرایی رو دارند، من همیشه برنامه نویسیم خوب بود و خفن ترین کارهای خودم رو هیچ حساب نمیکردم، اما آدمایی رو میدیدم که با موفقیت کوچیک تر از مال من به وجد میومدن و میخواستن اون موفقیت رو توی بوق و کرنا کنند! در حالی که من بهترش رو داشتم اما اصلا بهش نگاه هم نمیکردم.
راستش کمال گرا باشی، ذره ای هم برای پاداش تره خورد نکنی خیلی سخته.
البته تجربه خیلی کمک میکنه، تجربه و در کنار اون خودشناسی.
نفرین کمال گرا بودن همینه که نمیتونی از چیزی لذت ببری با به چیزی راضی بشی، همیشه میدونی که بهترش هست.
منم اینروزا همین حس رو دارم، انگار هیچی نمیتونه خوشحالم کنه، همیشه میگم خب این که چیز خاصی نیست.
به آدمایی که با موفقیت های کوچیک انگیزه پیدا میکنند و به وجد میان واقعا غبطه میخورم. آدمایی که تا دو قدم بیشتر جلوی پاشون رو نمیتونن ببینن! اونطوری گمونم خیلی بهتر باشه توی دنیای امروزه.
خوش بحالتون که در و برتون آدمایی هستن که توسط اونها درک میشید و میتونید ازشون کمک بگیرید.

پاسخ :

یه کم که فکر کردم یادم افتاد که بابان کمالگرا هست ولی خب من بیشتر با مامانم در ارتباط بودم که اصلا هم کمالگرا نیست

دقیقا استاد ما حرفش این بود که اونجایی کار من مشکل پیدا میکنه که نمیتونم طبیعی رفتار کنم و عملکرم کاهش پیدا میکنه وگرنه انگیزه ی بهتر شدن که خوبه

باورتون میشه حیلی از یفرهایی که با خانواده رفتم در حالی که شرایط خوب بوده من داشتم تو سفر عذاب می کشیدم که کاش زودتر تموم شه؟ بنظر احمقانه میرسه ولی هست...

دیگه خب رشته امه و من اگه نتونم خودمو خوب کنم چطور میخوام به بقیه کمک کنم....

ناشناس
۱۱ دی ۰۰:۰۵
20 سال لذت بهتر بودن ما رو زمین زد.
20 سال لذت متوسط بودن شاید... (خدا نکنه)

برای خدا کار کنید.
قرآن هم بخوانید.

دوستان را هم دعا کنید.

پاسخ :

نظرتون در مورد یک ادم مذهبی کمالگرا چیه؟

دست گذاشتید روی نقطه ای که خیلی سرش حرف دارم...
اگه به خدا و قران معتقدید پس قطعا به عقل و علم هم معتقدید 
و باید بگم اسیب یه سری حزب اللهی ها اینه که کلا بگن برو اخلاص داشته باش بابا طرف وسواس جبری داره بهش میگن برو قران بخون طرف نشخوار فکری داره میگن برو قران بخون
شکی نیست که قران خوندن شفای قلب هاست و اخلاصه که ادم رو قید حرفا و ملاکای بیخود رها میکنه اما اقا/خانم گرامی این حرفا رو از 16-17 سالگی تو گوش من خوندن و حسابی هم مغزم پره از این حرفا اصلا بخشی از مشکلم رو مشخصا به همین دلیل میدونم و باید بهتون بگم اونوقتی ادم میتونه برای خدا کار کنه که مهارت داشته باشه وقتی شهید چمران میگه "میگن ادم متعهد مسئولیت قبول میکنه ولی من میگم متعهدی که تخصص نداشته باشه کار قبول نمیکنه" تکیه اش روی علم و عقل و مهارته نه اینکه اقا هر مشکلی داره بالاخره یه جوری مخلص شو و قران بخون تا خوب شی

صفایی حائری به زیبایی اشاره میکنه که اسیب تربیتی ما اینه که میگیم فلانی قله اونجاست بیا برس به قله ولی هیچ وقت نمیگیم چجوری برو که برسی به قله فقط از قله میگیم... اینو تو کتاب مسئولیت و سازندگی میگه... یه پستی گذاشتم و خلاصه ی این قسمتش رو نوشتم دوست داشتید بخونید
تو رو خدا از این دست ادم های مذهبی نباشید و با کلمات بازی نکنید...

گاهی احساس خستگی میکنم از ادم های مذهبی که باهاشون حرف میزنی میگن اخلاص داشته باش... والا من معاند نیستم خیلی هم دین رو دوست دارم خودمم انتخابش کردم شما که میگین اخلاص داشته باش لطفا تک تک راهکارهاتون رو بهم بگید واسه مخلص شدن
ناشناس
۱۱ دی ۱۴:۳۷
لطفا با احترام تمام یک ذره از خودتون که الان هستید فاصله بگیرید بعد بخونید. شاید بتونه از زاویه‌ای اگر به نظرتان درست آمد؛ عمل کنید و استفاده کنید. و گرنه اگر می‌بینید در مسیر استدلال شما نیست. رد نکنید. شاید درست باشد.


شما می‌فرمایید قرآن... با قرآن مأنوس شدید و جواب نگرفتید؟ بحث خواندن زوری نیست‌ها... یک وقت‌هایی آدم خسته است. اون وقت‌ها خوب خوندن اثر عکس داره! نه...


مهارت ندارید؟ یعنی شما یک مهارت هم ندارید؟! در بیست و اندی سالگی شما یک مهارت هم ندارید که بتوانید درست نقشتان را در آن ایفا کنید؟
خوب شاید آن چیزی که تصور کردید از خودتان، با شما سنخیت ندارد؟
یعنی بنده می‌گویم باید این باشم، ولی اشتباهی است. یا مسیر اشتباهی هست. یا خود هدف اشتباهی هست.
خوب نقش یک فرد محترم در یک جامعه‌ای طوری که با او سنخیت داشته باشد؛ باید چه باشد؟ تا آرامش پیدا کند؟
آرامش چطور به دست می‌آید؟
خوب کلیدواژه‌های قرآن به هم وابسته هستند.



حالا آقای صفایی حائری نکته‌ای رو در کتابشان اشاره کرده‌اند.
اشکالی ندارد. شما می‌دانید که باید به سمت قله بروید. ولی این را هم دقت کنید که راه خدا کج و معوج نیست. عوج نیست. که لازم باشد از راه‌های پرپیچ و خم عبور کنید. به خاطر همین حرکت در مستقیم، واقعا می‌تواند به مطلوب‌هایی که هست برساند.



شما نگران خودتان هستید؛ یعنی در مسیر تغییر هستید. پس نگران نباشید که الان چه کسی هستید. (این روایت از امام علی است)
(اذا لم یکن ما ترید فلا تبل ما کنت)

همین دارد شما را زمین می‌زند. این طور نیست؟
شما کارهای مهم‌تری ندارید؟ ولی دل‌مشغولی بیش از حد و وسواسی باعث می‌شود که بروید و دست آخر با یک نسخه به یک زندگی مصنوعی و تصنعی بروید.
مدتی هم عمل کنید. ولی می‌بینید آنی که خواستید نشد.


چرا شما باید متوسط باشید؟
برتر بودن را جور دیگر ببینید خوب!


در مورد قرآن، بنده خدمتتان نگفتم قرآن رو به نیت شفا بخوانید.

ولی بیشتر مدنظر بود که با دقت در معانی و آیات قرآن بخوانید.
ظاهر معنای آیات. آن‌چنان که آمده. نه به قصد تأویل آیات. نه به قصد تأویل آیات.
این همراهی به این سمت هست که «ذکر» در شما تقویت بشه.



هر کسی با توجه به مختصاتش توی عالم نقشی داره که باید ایفا کنه.
بنده هم مثل شما؛ یک احتمال بدهید که مشکلی مثل شما داشته‌ام.


حالا لحن را شاید تند نوشته‌ام. ولی با آرامش نوشته‌ام، اگر لحن اشتباه منعکس شده؛ لطفا یک بار دیگر بخوانید.

پاسخ :

در نهایت ادب و احترام
بسیار ممنونم که وقت گذاشتید و نظرتون رو مفصلا توضیح دادید تا بنده اشتباه متوجه نشم اما از اونجایی که برای پاسخ به صحبت های شما باید چیزای زیادی در مورد خودم و شرایطم توضیح بدم که جاش اینجا نیست و فرصتی هم نیست به همون تشکر اکتفا میکنم و ان شاالله به صحبتاتون فکر میکنم
مهدیه میرزایی
۱۲ دی ۲۲:۳۵
به نظرم دین داری حقیقی خودش کلی مهارت به ادم میده.

مهارت روابط اجتماعی
مهارت مشورت
مهارت تفکر و سنحش
مهارت کنترل احساسات و هیجان ها
مهارت مسئولیت پذیری
مهارت کنترل خشم 
و...


خیلی وقت ها تو احادیث و بحثای اخلاقی راهکارهای جزئی و خوبی داده میشه.این وسط کم کاری علمای دینی و روانشناس هایی که دغدغه ی دین دارن خیلی حس میشه.برای پیوند تجربه ها و راهکارهای دینی

پاسخ :

به شدت موافقم با پاراگراف اخر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان