دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

همدلانه

این صفحه برای نگارش احساسات نگارنده ایجاد شده است و دست همدلی به سوی مخاطبان دراز کرده است.

منظورم از احساساتم این هست که سعی میکنم در موقعیت های مختلف در روابط با افراد مختلف نسبت به حسی که دارم اگاه باشم و بعد به نحوی ماجرا را اینجا بنویسم (البته با تغییر هویت افراد)

شما را هم به دو کار دعوت می کنم.

اول تشریف بیاورید احساس خودتان را نسبت به تعامل تشریح شده بفرمایید.( اصولا ماها زیاد احساس شناسی نداریم و چندان به "خود" به عنوان محور گرداننده ی امور زندگی توجه نمی کنیم و حداقل ماجرا این هست که وقتی حس خودمان را به درستی درک نکنیم حس دیگران را هم درک نخواهیم کرد و این درک نکردن منجر به ایجاد خلل در روابط می شود و مشکلات پی در پی ایجاد می کند)

ثانیا دعوت میکنم شما هم وقایعی که ممکن است را با تشریح حس بیان بفرمایید و به خودتان ودیگران کمک کنید سطح اگاهی نسبت به احساسات افزایش یابد.


در پایان باید عرض کنم این صفحه با تاریخ و ساعت به روز می شود.


من همیشه علاقه ی ویژه ای به اقای دکتر داشته ام. علم، اگاهی، ایمان و بیش از همه خلوص شان انسان را به وجد می اورد. امروز برای پرسیدن سوالاتی به دفترشان رفته بودم. بعد از طرح بحثم ساکت نشسته بودم و مشتاقانه به استاد چشم دوخته بودم. حالا شروع کرده بود و داشت از اعماق وجودش برایم صحبت می کرد. یک لحظه احساس میکنم نمیتوانم جلوی ریزش اشکانم را بگیرم. اشتباه نکنید هیچ چیز ناراحت کننده ای نمی گفتند یک بحث علمی-تربیتی بود و بررسی یک طرح تربیتی. من در ان لحظه هر لحظه احساس می کردم بیشتر دارد پرده از حرف های دلم بر می دارد شاید بتوان گفت نوعی قرابت قلبی با ایشان احساس می کردم. به ندرت پیش می اید در برابر دیگران به گریه بیفتم و مکررا پیش امده است در برابر دکتر بغض و گریه را تجربه کرده ام. اما چرا؟ 

در ادامه به بررسی بیشتر این حس می پردازم.

به وقت 21 آذرماه یک هزار و سیصد و نود و هفت

11:35


********************


 مدت زیادی است که از اشنایی مان میگذرد. علی رغم همه ی شباهت ها و تفاهم هایمان بخش کمی از روحیاتمان کاملا دوقطبی هستند. مثلا "او" فرد درونگرایی است و من برونگرا مثلا او جزئی نگر است و من کلی نگر. ان روز را برای ناهار باهم بیرون رفته بودیم. یادم هست که اوایل اشنایی مان مدام در مورد جزئیات رفتار من از مدل خندیدنم گرفته تا حرف زدن و راه رفتن و غذا خوردنم نظر میداد. در واقع او طبق روحیه جزئی نگری اش تحلیل های ذهنی اش را بلند بازگو می کرد گرچه قصد عیب جویی نداشت و من هم عیب جویی نمی دیدم و اوایل همیشه در جواب تحلیل هایش می خندیدم(خنده ی واقعی) اما از یک زمانی به بعد احساس بدی پیدا میکردم از اینکه مدام دارد در مورد نوع رفتارهای روتین زندگی ام نظر می دهد و به محض اینکه اولین واکنش منفی ام را بسیار هم ارام نسبت به تحلیلش نشان دادم او تحلیل کردنش را متوقف کرد. همین اخر هفته ی گذشته بود که با هم برای ناهار خوردن بیرون رفته بودیم. رابطه مان دوستانه و اندکی فامیلی (فامیل دور) است. در اوج گفت و گوهایمان که در حال ناهار خوردن بودیم به ناگهان دوباره بحث از نحوه ی غذا خوردن من شد. وقتی شنید مشکلی با این مدل غذا خوردنم ندارم و مهم نیست که به نظر اشتباه بیاید انگار منفجر شد. شروع کرد به توضیحات مقتدرانه، جدی و متوالی که اشتباه فکر میکنم و حتما باید رفتارم را اصلاح کنم و مثال های پی در پی از اثر بد کارم برایم می اورد و با جدیت داشت به من می فهماند که رفتارت باید تغییر کند. در حین صحبت کردنش احساس ناراحتی عمیقی به من دست داده بود در حالیکه مثل یک دختر 4-5 ساله ی خجالتی، ارام و سر به زیر نشسته بودم داشتم با خودم فکر می کردم " اصلا به توچه". احساس می کردم کودکی خودخواه و لجباز درونم پاهایش را روی زمین می کوبد و داد می زند که دلم میخواهد همین جوری غذا بخورم... به تو و هیچ کس دیگری هم ربط ندارد. احساس میکردم یک نفر در حالی که کشیده ای نصیب صورت دخترک 4-5 ساله ی درونم میکند و او از فرط درد به گوشه ای خزیده و ارام گرفته باز هم داد می زند و راضی نیست.

الحمدلله در حال تجربه ی همین احساسات بودم که مخاطب بزرگوار دست از بحث کشید و دیگر ادامه نداد. گرچه ان کودک درونم هنوز نفسش بالا نیامده بود از شدت درد ان کشیده ای با دستانی سنگین به گوشش خورده بود. احساس دیگری در درونم به مدد کودک امده بود و ان حس علاقه به گوینده و سیلی زننده بود و اگاهی از ان که حرف های ان فرد واقعا از سر خیرخواهی است.


به وقت 28 اذرماه یکهزار و سیصد و نود و هفت

ساعت 19


*****************************

اینجوری شروع شد که من حواس پرتی کردم و وسیله ام رو جا گذاشتم بعد مجبور شدم از جناب ایشون درخواست کنم که منو برگردونن تا وسیله ام رو بردارم. اونجا بود که قدرت نمایی مردونه اش شروع شد که اصلا عمرا اگه ببرمت و... هرچی با لطافت و خواهش درخواست کردم قبول نکرد و شروع کرد به مسخره کردن من که اصلا این چیه که تو میخوای با خودت برداری. گفتم من به مامانم قول دادم ولی همچنان به تمسخر من ادامه داد... گفتم خب نبر اسنپ باکس میگیرم اومدم اسنپ باکس بگیرم گفت هیچ خری این موقع ظهر نمیاد اسنپ... گفتم حالا شاید یه خری پیدا شد اونم لجش گرفت گفت پس بشین تا یکی قبول کنه و همون موقع یکی قبول کرد... اومدم تاییدش کنم که همسرش گفت نه صبر کن خودمون میبریمت گفتم باشه... دوباره اون غرور و تلاش ناکامش برای حفظ اعتماد به نفس مزخرف مردونه اش شدت گرفت و گفت من نمیبرمت تا اخرش هم روی حرفم می مونم منم دیگه قاطی کرده بودم بس که باهاش به خاطر این مسئله ی ساده کل کل کرده بودم در حالی که هر لحظه ممکن بود اشکام بریزه سرمو انداختم پایین و سکوت کردم اخرش هم منو برنگردوند که کارمو انجام بدم همه ی این ماجرا یک طرف تحلیل من هم از خودم و از جناب ایشون یک طرف دیگه

من حرصم گرفته بودم از شدت خودخواهی ایشون و هرچی مفهوم خوداگاهی و روانشناختی تو زندگیم بلد بودم کنار گذاشته بودم و فقط با حالت دیفالتم که یک دختر رکِ زبون درازه باهاش برخورد کردم یعنی باید تلاشمو واسه خودکنترلی تو این موقعیت ها بیشتر کنم

اوشون هم که فارغ از یک نگاه انسانی کمک کننده فقط میخواست ثابت کنه خیلی مرده و اقتدار داره واقعا سعی کرد با این سنش منو له کنه با خودم فکر می کردم یعنی اینقدر تو زندگیش کمبود داره که نیاز داره برای حفظ اعتماد بنفس و اقتدارش بامن اینطوری حرف بزنه اونم من که معمولا باهاش هم نظرم و تلاش میکنم خیلی احترامش رو حفظ کنم

 خیلی ناراحت شدم اگه بابام یا داداشم بودن هیییچ وقت اینطوری باهام برخورد نمیکردن

دارم با خودم فکر میکنم اینقدر که خانواده ام با درک برخورد می کنن من پس فردا تو زندگی مشترک اگه با چنین ادمی مواجه باشم چقققدر باید جون بکنم تا سالم زندگی کنم حتی اگه خود طرف هم ادم درستی باشه خانواده اش اینقدر خودخواه باشن خیلی زندگی باهاشون سخت میشه که البته هیچ بعید نیست همانطور که خود من و اطرافیانم خودخواهی هایی داریم طرف و خانواده اش هم داشته باشند وای انصافا شدت این خودخواهی خیلی خیلی مسئله ی مهمیه 

"باید عرض کنم به شدت ناراحتم دلم میخواد بلند بلند گریه کنم و در هیچ موقعیت دیگری حتی الامکان خودم را محتاج و درگیر تعامل با این ادم نکنم"


به وقت 20 دی ماه یک هزار و سیصد و نود و هفت

ساعت 16:20

غریبه ...
۲۱ آذر ۱۱:۴۳
بیان تعامل اول به نظرم چندان در بیان احساسات موفق نبوده و بیشتر به فکرش در ان لحظات پرداخته
پاسخ :
درسته و کاملا موافقم
اما دقت کنید نگارنده فعلا سرش شلوغه و زیاد وقت نداره صرفا نوشته که استارت کار خورده بشه و البته تعامل با این استاد اونقدر براش مهم بود که دوست داشت ثبت بشه.
مرتضا دِ
۲۱ آذر ۱۶:۲۲
همدلی میکنیم :)
پاسخ :
لطف می کنید :)
یک خاکستری
۲۸ آذر ۲۲:۵۲
به عنوان کسی که ذاتا همدل و اهل تعامل هست الان به این فکر میکنم که گاهی لازمه همدلی و تعامل رو عمدا کنار گذاشت تا به خواسته ات برسی.
همدلی همیشه هم خوب نیست. باید کنترلش کرد.
پاسخ :
اره من تو زندگیم فهمیدم کلااا هیییچییی همیشه خوب نیست هرچیزی به جاش خوبه....

الان همدلی نمیکنید ینی؟
یک خاکستری
۲۹ آذر ۰۹:۱۹
نه، منظورم این نبود.
نمیدونم منظورتون از همدلی چی بود، خب بقیه چه احساسی میتونن نسبت به تعامل شما و استادتون داشته باشند؟ 
یکم مبهم هست قضیه. 
آممم مگه همون سیستم پست چه اشکالی داشت که اینجا یه صفحه جداگونه براش زدید؟ خب اینجوری رد گیری کامنت ها سخت میشه، بهتره تگ همدلانه رو روی پست ها بزارید و از این صفحه به جستجوی اون تگ ارجاع بدید.
پاسخ :
اون تعامل با استاد توب بیان نشده نتونستم حسم رو به خوبی توضیح بدم.
ولی کلا ببینید تعامل هر دو انسانی باهم سرشار است از پویایی احساساتی که شاید خودشون حتی یک لحظه هم متوجهشون نباشن ولی اتفاقا خیلی از حرفاشون قششنگ مبتنی بر همون حسشون هست که گاهی افراط و تفریط تو صحبتشون هم ایجاد میشه ولی حالا اگه طرف حسش رو متوجه بشه خب میفهمه چطور باید مدیریتش کنه چقدر کجا و چجوری بروزش بده
من به این دلیل این پیج رو استارت زدم که انگیزه ام برای تحلیل پویایی احساسات تو روابطم با افراد بالا بره...
و ایا ممکنه ادم یه ماجرایی رو بشنوه و هیچ حسی بهش دست نده؟ (حتی اگه فک کنه دست نداده هم اشتباه فکر کرده باید بگم بسیار ناخوداگاه هست اون فرد...
پس من با تلاش برای تحلیل روابطم سطح اگاهیم نسبت به احساساتم رو بالا می برم و مخاطبم با تلاش برای بیان احساسش نسبت به یک تعاملی که تقریبا مشاهده گرش هست (اگه من بتونم خوب توضیح بدم ماجرا رو)

متوجه نمیشم چجوری ردگیری پاسخ ها اینجا سخته؟
بی پلاک ...
۲۹ آذر ۱۳:۳۰
منم همدلی میخوام 😊
پاسخ :
بیا خودم باهات همدلی کنم عزیزم :)
یک خاکستری
۲۹ آذر ۲۲:۵۱
چون تمام مطالب و نظرات خاص همون مطلب یه جا نمایش داده میشه و به مرور زمان که پست ها بیشتر میشن کامنت ها قاطی میشن.

آها، ولی خب همون نظراتی که مخاطبان میزارند هم مصداق همدلی محسوب میشه به نوعی. خیلی نمیشه از مخاطبان توقع داشت که به ساز ما برقصند، یه کامنت ساده هم حوصلشون بشه غنیمته :)

برای درک احساسات، من خودم هر وقت مثلا خیلی از یه چیزی هیجان زده میشم یا چیزی خیلی ناراحتم میکنه شروع می کنم خودم رو سوال پیچ کردن که چرا همچین حسی دارم الان... چراغ چرا به دست بالاخره می فهمم چمه، شاید بدرد شما هم بخوره...
اما اینکه بقیه بتونن با چیزی که شما نقل میکنید همدلی کنند و به شما نسبت به احساساتتون درک واقعی که توسط خودتون شناخته نشده بدن یکم سخته.
پاسخ :
خب برا همین تاریخ میذارم ولی راس میگید بهش فکر میکنم

خب هدف اول اینکار خود منم حالا بقیه هم اگه بیان فبها...

بله منم دارم همینکار رو میکنن بالاخره ادما تو تعاملاتشون نیازمند این هستن که بتونن احساس مخاطب رو درک کنن و نسبت بهش واکنش درست داشته باشن...
alireza asemooni
۱۱ دی ۱۷:۳۹
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...
پاسخ :
:)
چه کارها مثلا؟
یک خاکستری
۲۰ دی ۲۳:۴۱
غرور مردانه، معادل حسادت زنانه هست که اگر کنترل نشه خیلی خطرناکه...
من با مردای خیلی مغرور تعامل نزدیک داشتم، گاهی کار تا جایی پیش میرفت که حاضر بود دست به هرکاری بزنه تا غرورش حفظ بشه! در حدی که حتی یه جمله ساده هم نمی تونست تحمل کنه که آمرانه بهش بگی.
درباره ناراحت شدن هم دقیقا یکی از دوستام که ازدواج کرده میگفت همین مشکل رو با همسرش داشت اوایل... خودش توی خانواده براش عادی بود که با هم دعوا کنند و بتوپن به هم و فرداش عادی رفتار کنن، بعد با خانومش هم همین رفتار رو کرده بود میگفت خانومم میگفت من حتی پدرم و برادرام اینجوری با من حرف نمیزنن تو کی هستی که اینطوری با من حرف بزنی!
البته دوست ما الان دیگه آدم شده :))
غرور مردانه رو خیلی جدی بگیرید... گاهی خیلی خیلی بچه گانه میشه!

پاسخ :
خیلی افتضاحه:/
واقعا متاسفم از دیدن اقایونی تو این سن که تاا این حد خودمحور هستن و حتی خانم ها متاسفانه هر چی پیشتر میریم برخلاف دینمون ادما دارن خودمحورتر و خودخواه تر میشن
فرهنگ لیبرال داره به خوبی خودشو نشون میده

و واااقعا سخته که بخوایذرفتاری رو از فردی به عنوان همسر ببینب که حتی مادر و پدرت هم نداشتن هر چند نباید سخت گرفت اما حداقل باید نوع تعاملات خانوادگی طرف رو شناخت و با خانواده ی خودت مقایسه کنی که حتی اگه میخدای کنار بیای هم بدونی با چی قراره کنار بیای
بعضی دخترا بعضی از ازدواج احساس ازادی میکنن چون قبلش تو خانواده به خاطر تجرد محدودشون کرده بودن
اما اونایی که مثل من به شدت مورد اعتماد و حمایت بودن و ازادی عمل بالایی داشتن مطمئنم تحت هر شرایطی احساس محدودیت خواهند کرد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان