دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

از بر یار آمده ای مرحبا

ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌ای یا خلاف

با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

چند کند صورت بی‌جان بقا

آن همه دلداری و پیمان و عهد

نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بود

صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او

دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم

روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم همه عالم گرفت

در که نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی به کوه

کوه بنالد به زبان صدا


پ ن: برخی فکر میکنند این شعر سعدی مربوط به معراج پیامبر (ص) هست گرچه من اینطوری فکر نمی کنم ولی عمیقا شیفته ی این شعر هستم مخاطبش هر کسی که باشد فوق العاده است.

شما چی فکر می.کنید؟

۷ نظر

شاه دل کیش هوس ها می شود...

زندگی شطرنج دنیا و دل است ، قصه ی پررنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوسها می شود ، پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما عجب کج می رود ، در سر ما بس خیالی باطل است

ما نسنجیده پی فرزین او ، غافل از اینکه حریفی قابل است

مهره های عمر من نیمش برفت ، مهره های او تمامش کامل است

با دل صدیق ما او حیله ها ، دارد و از بازیش دل غافل است


پ ن:

این شعرها حاصل اینه که تربیت 2 شطرنج برداری و استادت عاشق شطرنج باشه نه یه استاد معمولی

مثلا در حالیکه هیئت علمی ریاضی هست داور بین المللی شطرنج هم باشه و مدام تشویقت کنه به بیشتر یادگرفتن شطرنج و تو هی ذوق کنی که داری نکته های جدید و جالب یاد میگیری و شطرنج بازی کردن از سطح یک سرگرمی به یک بازی فکری برات تبدیل شده

۴ نظر

ختمِ به خیرترین منزل!

روز آخر، مالِ تو شد. 

قرار بوده حزن‌ها همه، برسند به تو. 

حزن‌های دو ماه‌مشکی‌تن‌کردهٔ ابروشکسته، 

قرار بوده توی این منزل، لبخند بشوند. 

توی این دو ماه، هر سینه‌ای که سوخت، گفتی ممنونیم. 

هر یَقِه‌ای که پاره شد، 

هر صدایی که گرفت،

هر عمودی که طی شد، 

هر پایی که تاول زد، 

گفتی ممنونیم. 

دو ماه، غمِ شفّاف جمع کردیم برای روز آخر. 

خودمان می‌دانستیم ماجرا به تو ختم می‌شود. 

صبح، می‌آییم به سلامتی، 

که خودت پیراهن‌های سیاه را عوض کنی. 

این دو ماه فقط سوختیم، 

صبح می آییم خودت دست و صورتمان را آب بزنی. 

می‌آییم دیده‌بوسی. 

برای روز آخر، کی بهتر از تو؟ 

کی پذیرایی‌اش بهتر از تو؟ 

کی مهربان‌تر از تو؟ 

چه انتخابِ درستی! 

کی دستِ‌دل‌باز تر از تو؟

کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم امام، 

ختمِ به خیرترین منزل! 

فردا، کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم!

چندتا کبوترمان کن که تا محرم سال بعد، 

همین جاها بگردیم. 

چندتا پرِ کاهِمان کن برویم توی همین هوا چرخ بزنیم..


امیرحسین معتمد
۳ نظر

طبیب بیکار، مگه داریم؟!

یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت ‌مصطفی، صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَِ، فرستاد. سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی درنخواست. پیش پیغمبر آمد و گله کرد که: مر این بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و در این مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است به جای آورد. رسول، علیه السلام، گفت: این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکیم گفت: این است موجب تندرستی. زمین ببوسید و برفت.


سخن آن گه کند حکیم آغاز 

یا سرانگشت سوی لقمه دراز

که ز نا گفتنش خلل زاید

یا ز ناخوردنش به جان آید

لاجرم حکمتش بود گفتار

خوردنش تندرستی آرد بار


گلستان سعدی

باب سوم( در فضیلت قناعت)

۲ نظر

تا مرز ترکیدن نخور

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی. صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضل تر بودی.
اندرون از طعام خالی دار*** تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن*** که پری از طعام تا بینی

گلستان سعدی، باب دوم
۲ نظر

دلتنگ تو هستم همین!




خدایا تمام می شود، مگر نه؟
:(
۰ نظر

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم


پ ن:

خب آدم باس به شیوه ی چشم ملت تئجه داشته باشه دچار توهم و سوء برداشت نشود

نقطع

۳ نظر

او قول داده بود که لیلا نمی رود

او قول داده بود که لیلا نمی رود

سهم من است ، بی من از اینجا نمی رود

اوگفت من برای تنش مرد می شوم

سرباز کوچه های پر از درد می شوم

سوگند خورده بود که تلفیق مذهب است

عیسی درون آینه های محدب است

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

عیسی شهود پاکی دامان ما دو تاست

ایوب را به خاطر ما آفریده است

کشتی نوح را طرف ما کشیده است

ترسی نداشتیم که از بت پرست ها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی شعور منی منطق منی

آخر خداست هرچه بخواهد چه خوب، بد

بی اذن او که رود به دریا نمیرود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمان پا کشید و رفت

فردا رسیده است، تو رفتی بدون من

حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید و آدم و حوا تمام شد

((لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد))

((لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد))

((دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد))

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

با هر دو دست زد سرما را شکست و رفت

وقتی که دید کار من و تو نمی شود

از روی عرشه، نوح خودش را به خواب زد

ایوب- برخلاف همیشه – عجول شد

باران گرفت و بر تن سرد ام نزول شد

قوم یهود بود و سراسر شلوغ بود

عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود

مرد تبر بدست مرا ترک می کند

تنها بت بزرگ مرا درک می کند

موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم بجای خدا خالق توام

مثل تمام پنجره ها عاشق توام

اقرا به نام هرچه نمیدانی از غزل

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقرا به نام لیلی و مجنون که قرن هاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی

چشم حسود کور، تو ناموس عالمی

از ابرها بخواه که باران بیاورند

حالا بلند شو همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد

از روشنای چشم تو انجیل می وزد

نیل لباس تو به عصایم گشوده شد

زلفت به روی معجزه هایم گشوده شد

حالا حجاز دامنه ی روسری توست

این سرزمین کودکی و مادری توست

باپیروان واقعی ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بیت المقدس تو همین چشم های توست

عشق،آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بگرد و خودت را طواف کن

بر گرد آن لبان صورتی ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز خودت و من

لا حول ولا قوة الا یکی شدن

 

                                                                    ...محمد پارسا...


پ ن : 

چنان با حس و ذوق اینو میخوند که.کلی مشتاق شدم سرچ و ثبتش کنم

۰ نظر

تو فالُم گُف که اِقَد نکن سماجت...او اَزت دل بریده بُرُ به سلامت

شیرازیه

شنیدیم اومده تو شُر بُری تماشا           

 هر چی بینُمون گذشته کرده حاشا

که گفتم اَی ایطُو باشه بَری من اُفته                   

  شایدم ئی حَرفو ر کِس دیگه گفته

بایه هرجوری شده گیرش بیارم                     

از خُدش تــــَـــتو قضیه ر درآرم

اومدم تو شاچراغ تو صحنُ اِیوون                     

همیطُو پَر ـَــ شدم ایلُون ویلون

آخرش پرسیدم از خادم حضرت                     

یی نِگُی کرد تو چیشُم از رو محبت

گُف هابله دیدمش پَری روزا بود              

 آمو کار اُشتُوی دُش از اینجُ رَف زود

پُ شُ دنبالش بگرد نشین مردد                

سیدعلاءالدین حسین سید میر محمد         

ندیدیش اَی او دُ جُ جُهُی دیگه هم هس              

بُرُ سیداجِ غریب ازش نکش دَس

اگه اونجا ندیدیش بُرُ زیر قرآن                   

چرُ ماطل میکنی بُدُ همی الآن

افتاده م خلاصه هَمطُو به تکاپو                            

سر قبر شاشُجا وُ قبر خاجو

بَدشَم نُوبت خاک عارفون بود                         

تربت شیخ خفیفُ روزبهون بود

هَف تَنونُ چل تَنون بُ ناتَوونی                      

هر جُ رفتم ندیدم ازش نوشونی

نکنه رفته باش تو باغُ راغی                              

می رم اونجا می گیرم ازش سراغی

اومدم باغ ارم جاش خالی دیدم                        

بُ تو باغ دلگشا که دیر رَسیدم

اومدم باغ خلیلی دیگه شوم بود                    

بَدشَم باغ قوام که وَخ تموم بود

اومدم فَردُ تو باغ عفیف آباد                                   

 نَ نوشون از گُل دیدم نَ سرو آزاد

نَ تو باغ جون نَما نَ باغ موزه                           

هیچی دسگیرُم نشد امرو سه روزه

رفتم از اونجُ بَری اَرگ کریم خان                      

نبودش راها شدم تو مدرسه ی خان

اومدم سَرُی مُشیر پرسُ جو کردم                  

هر جُ از جَوونُ پیر پرسُ جو کردم

از تو بازار وکیلُ اردو بازار                                  

اومدم مسجدِ جمعه تکُ تب دار

یی نماز حاجتی بجا اُوُردم                              

دلُم دَسَ خُدُی خُدُم سُپُردم

یی صدُی گُف واسه حلَ ئی قضیه                   

یُ باید ســَدی بیری یُ حافظیه

پیش خاجه رفتمُ بُ صد تمنا                     

گفتمش از تُ می خام حلَ مُعما

تو فالُم گُف که اِقَد نکن سماجت                    

او اَزت دل بریده بُرُ به سلامت

۱ نظر

تنهایی

۰ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان