دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

کنار قدم های جابر... (حرف دل یک زائر ارباب)

کافیه یه سال اربعین کربلا بوده باشی تا از سالهای بعد دیگه روز اربعین تو ایران نفست بند بیاد هی بغض کنی و چشمات پر از اشک بشه اما به روی خودت نیاری. اسم کربلا رو که میشنوی تپش قلب بگیری و مدام با خودت بگی اقا چی شد امسال ایران موندم؟ چی شدم امسال انتخابم نکردید؟

با همه ی این ها امسال حساب و کتابم را کردم. هرچه که بالا و پایین می کردم ته تمام حساب و کتاب های دنیاییم این بود که آقا شرمندتم که نمی تونم بیام پابوستون.

با صبغه ی اربعین کربلا رفتنم همه ی فامیل و دوستان میپرسیدن امسال هم میری؟ و من در حالیکه میگفتم نه متاسفانه امسال شرایط جور نیست اخر سر به همه میگفتم من نمی تونم برم اما امام حسین ممکنه بخواد و بطلبه و کارمو درست کنه.

اقا من بزرگی شما رو کم تو زندگیم درک نکردم اما حقیقتش فکر نمی کردم راهی پیدا بشه که امسال مشکلم حل بشه و بتونم برم. اونم چطوری؟ همونطوری که آرزوم بود واسه خادمی...

پارسال که خادم موکب بودیم با دوستان به این نتیجه رسیدیم ادم باید پیاده روی کنه و تو مسیر خادم هم باشه و امسال درست همونطوری درستش کردی اقا...

هرچی خودم رو بالا و پایین میکنم چیز خاصی پیدا نمی کنم که چشم شما رو بتونه بگیره جز کوله باری از سرکشی نفس و گناه... یه دل سنگ و سیاه که دیگه کمتر خدا واسه اش مطرحه

اما اقا حساب و کتاب های شما از جنس حساب و کتاب های ادم کوچکی مثل من نیست پس درستش میکنید به طرز شگفت انگیزی...

القصه امسال هم لطف ارباب شامل حال ما شد و راهی کربلاییم تحت عنوان "خادم علمی" شما دعا کنید تک تک قدم هایی که بر میدارم و تک تک لحظاتی که دارم تلاش میکنم وظیفه ام رو انجام بدم زیر نگاه ارباب باشم و خارج از فضای این دنیای کوچیک....

حتما دعاگوی همه ی دوستان بیانی خواهم بود خدا توفیق بده تو مسیر به نیابتتون پیاده روی خواهم کرد و زیر قبه حضرت واسه عاقبت به خیری تون دعا میکنم

۴ نظر

از در و دیوار نگاشت

سکانس اول:

حدود 22 ساعت (غیر متوالی) در اتوبوس باید می بودم تا به ولایت برسم(در لحظه هم در راهم)

خب ادم عاقل میگه بیخیال بیا و قید این دو سه روز کارهایت را هم بزن و صبر کن با ماشین شخصی خوش خوش میریم و میرسیم

اما من نه من با اینهمه در اتوبوس بودن مشکلی ندارم

با تنها بودن در اینهمه مسیر به عنوان یک خانم جوان مشکلی ندارم

من شاید حتی با بجا نیاوردن خیلی از روتین های در همه ی این مسیر ها هم مشکلی ندارم نه که سختی تحمل کنم نه اصلا احساس سختی کشیدن ندارم

اما بسیاری از اطرافیان اظهار سختی می کنند که چطور تحمل میکنی یا اگر همراهم باشند معمولا برنامه ام را تغییر میدهند

و این است که اخیرا به این نتیجه رسیده ام در مواردی که تفاوت های خودت و دیگران را درک میکنی که مثلا در زمینه ای من توانمندم اما دیگری نه و او از دید ناتوان خودش سعی دارد تو را به کاری وادارد تنها باید محترمانه به حرفهایش گوش کرد نه چیزی بیشتر

نه حتی توجه نشان دادن و اهمیت دادن

می شود صحبت کرد و از تفاوت ها گفت اگر امیدی در پذیرش وی هست اگر هم نه که دیگر هیچ...


سکانس دوم:


به تهران میرسیم و من به سختی از خواب جذاب و دلچسب اتوبوس بیدار می شوم

منتظر می مانم تا به بیهقی برسیم

از آنجا پس از اندکی بالا و پایین کردن موقعیتم خودم را با رزاسنپ به بیمارستان موردنظر میرسانم

راننده ی اسنپ از آن خانمهایی است که برای ادای هر کلمه اش چندین ثانیه وقت میخواهد تا به اندازه ی کافی کششان بدهد

موهای طلایی، بلند و اتوکشیده اش دوطرفش ریخته و شال مشکی اش که مشخصا بخاطر شرایط کاری تا همین حد روی سرش نگه داشته دائما از موهایش سر میخورد

رنگ لاکش را با با فریم عینکش ست کرده

و از تجربیات مسافرین مردی میگوید که با رزاسنپ! تماس گرفته اند

در حالیکه سعی میکنم برخورد محترمانه ای داشته باشم در دلم قهقهه میزنم که فکر نمیکردم از نزدیک ببینم این تیپ افراد را

القصه در مسیر بیمارستان از جلوی دانشکده ی روان شناسی دانشگاه تهران رد می شویم و من با چشمانی قلب طور و دلی غنج رفته در دل یاداوری میکنم که امسال انقدر محکم درس میخوانم که مهر اینده خودم را جلوی این دانشکده ببینم

اما در بیمارستان پس از کلی بالا و پایین رفتن و به نتیجه نرسیدن و تماس با مطب دکتر و تعیین تکلیف به نتایج جالبی میرسم

یادم می اید که تهران شاید سالها پیش وقتی که هنوز یک نوجوان بودم در نظرم  جای خاصی بود

اما از ابتدای دانشجویی که دائما در حال رفت و امد به تهران بوده ام دیگر ابهتی در این شهر نمی بینم

تنها نکته ی این شهر این است که اوج مرکزگرایی است

بخاطر انبوه امکاناتش (در مقایسه با دیگر شهرهای ایران) قشر نخبگانی زیادی را به خود جذب کرده احساس میکنم در تهران که باشی زودتر از همه چیز سردر می اوری 

تعیین کننده تری و فعال تر

اما با حضور این همه نخبه در تهران هنوز هم به وفور افکار سطحی و عوامانه بین مردم قابل رویت است (خب انتظار میرود وقتی نخبگان در شهری تعدادشان بیشتر است عمق تفکر مردم بیشتر بشود)

درمقایسه با شهر محل زندگی ام ساکنین تهران انگار احساس مالکیت نسبت به کشور دارند اما همشهری های من نه انگار که مهمان هستند

این تاسف بار است از این جهت که چنان به شهر تهران اهمیت داده شده که مردمش خودشان را در این جایگاه می بینند اما هر چقدر از این مرکز فاصله میگیری این احساس حق داشتن در کشور کاهش می یابد در حدی که در جایی چون سیستان گاهی با خود فکر میکردم این مردم اگر میدانستند در این کشور چه میگذرد و ان ها اینطور محروم زندگی میکنند هیچ وقت حتی یک لحظه هم ارام نمی گرفتند


در خیابان های مختلف قدم میزنم تا به منزل رفیقی میرسم که روزی برایم اسوه ی تشکیلات بود و حالا در نظرم یک مادر توانمند است 

بعد از ناهار او باید به جلسه ای برود پس من هم با نیت دیدار رفیق تشکیلاتی دیگری به سوی دفترشان رهسپار میشوم درست وسط جلسه سر می رسم

داخل اتاق منتظر می مانم تا جلسه تمام شود 

در این حین با خودم مرور میکنم که مرا چه شد؟

از چه سطحی در تشکیلات به چه سطحی رسیده ام؟

مرا چه شد؟ هر چه شد پشیمان نیستم از ان حضور فعال و پرشور و حال از این سکون ظاهری و از این انفعال هم پشیمان نیستم 

ان موقع اقتضائم ان بود و حالا این


این که انتظار داشته باشیم همیشه یک مدل خاص باشیم بدون تغییر چیز جالبی نیست چون خیلی از رشد ها در همین تغییرات است...


رفیق جان ما را تا ترمینال جنوب بدرقه می کند و در مسیر از پایین امدن سطح فعالین دانشجویی میگوییم و از اینکه چقدر نسبت به فلسفه ی زندگی افراد بی تفاوت شده اند و فقط در پی سو استفاده از شیره ی جوانی شان در راه اهداف خودشان هستند فارغ از اهمیت دادن به شخص

و اینجانب مستوانم پیش بینی کنم که جنبش دانشجویی با این مسیر رو به انحطاط می رود

۰ نظر

پیش به سوی گوش گربه...


هنوز دارم سعی میکنم یه مطلب به درد بخور از شروع اشناییمون با دوستان و نحوه ی رفیق شدنمون تا این حد بنویسم که نتونستم اما به هر حال 7 نفری به علاوه یک نفر اضافی داریم میریم اردبیل (گوش گربه) 

بابام اینا نتونستن بیان این شد که گفتن تو خودت برو

گروهمون (متشکل از 4 تا کرمانی 3 تا کاشانی و 2 ترک اردبیل رشد یافته در تهران و فی الحال ساکن قم ) از کرمان راه افتاده

بعدش قم و کاشان رفتیم بعدش تهران یه اتراق داشتیم و فی الحال به سوی اردبیل می تازیم

و هر چی داریم به اردبیل نزدیک تر میشیم مفهوم "اختلاف فرهنگی" برام قابل لمس تر میشه

مثلا اینکه ما اکه یه نفر تو خونه شلوار راحتی نپوشه بنظرمون خیلی ادم ناراحتیه اما دوست ترکمون این رو نشونه ی احترام به بزرگترهای حاضر میدونه

و اینکه ما اصلا از قزوین به بعد زبان اکثرا رو نمی فهمیم دیگه کم کم حتی روی در ودیوار ها هم ترکی نوشته

و مثال دیگر اینکه گرمی برقراری ارتباطی که تو کویری ها هست اصلا تو دوستای ترکمون و کلا سمت شمال کشور نیست(البته جسارت نباشه این تجربیات حقیر است که مثال نقض هایی هم دارد اما من در مورد کلیت دارم نظر میدم)


پ ن:


همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می‌آید؛

بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛

می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛

آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛

تا دور شود؛

راهش را بیابد؛

و در آرامش به حستجو پردازد.


همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛

بال جمع می‌کند؛

دانه برمی‌چیند؛

به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛

آدمی نیز بازمی‌گردد،

ـ آماده ـ

تا خود را به زندگی، و تقدیر خویش سپارد.



مارگوت بیکل

ترجمه احمد شاملو

۰ نظر

آیا برم آیا نرم؟

رفقایی که در اینده بیشتر ازشون توضیح خواهم داد (3 تا زوج هستن که تو اردوجهادی باهم دوست شدیم از شهرهای مختلف) فی الحال منزل ما هستن

اصرار دارن خانه و خانواده رو رها کنم باهاشون برم اردبیل خونشون:)

ینی اکه برم این دیگه از خفن ترین سفرهای زندگیم خواهد شد:)))

بعیده خانواده مشکلی داشته باشن اما خودم کار دارم 😀

۲ نظر

سال نو مبارک


ما از پارسال که رفته بودیم سفر امسال برگشتیم خخخخخ (از این لوس بازیای مسخره)

 

به هر حال سال نومبارک

و ما واقعا 29 اسفند 96 رفتیم سفر و 9 فروردین 97 با بازگشت مان منزل را منور فرمودیم :)

والااا

میشودگفت رفته بودیم ایرانگردی

بنده و مامان خانوم و آقای پدر و خواهر جون و آقا داداش

جمع ما جمع بود بعد از مدتها یه سفر دسته جمعی رفتیم

از قم شروع کردیم سپس تهران و بعد ماسوله

جاتون خالی روزها ما در طبیعت ماسوله قدم بنهادیم و حتا خوابیدم و مطالعه کردیم و گفتیم و خوردیم و خندیدم و عکس بگرفتیم

سپس دوباره قم و بعد کاشان و نهایتا به دیار کریمان همی بازگشتیم


پ ن:

درسته خوب بود اما خداییش خسته میشم از سفر بیش از 5 روزی که دائما در حرکت باشیم


پ ن2:

بعدشم حقیقتا تو مماسوله چشامو بستم تصور کردم که شخص اول زندگیم اگه الان باهام بود چقدر انگیزه راه رفتن تو کوچه و پس کوچه های ماسوله را داشتم و به تنهایی چقدر؟ و دریافتم که تفاوت بسیااار است اما ناچارا در تنهایی خود روزگار میگذرانیم و درس میخوانیم باشد که رستگار شویم

والاااا

۰ نظر

سفر...


نشست کلی بالا و پایین کرد تمام زورش را زد تمام تلاشش را کرد در کل زندگی اش 3 سفر رفته بود با وجود انکه از من بزرگتر بود

و حالا من میخواستم لز سفر هایم برایش بگویم

خندهام گرفت

گفتم اولین با رکه میخواستم بروم مادرم مرا بدرقه کرد و با قطره اشکی خداحافظی کرد

اما حالا بدرقه که هیچ بعضا کسی خانه هم نیست با آژانس میروم ترمینال زنگ میزنم بهشون میگم من رفتم خداحافظ


پ ن:

و حالا فردا هم عازمم...نمیدانم برای چندمین بار

۴ نظر

بازم پایتخت...


نمیتونم مثل اکثر ادما خودم رو در حصار شهرها محصور کنم

من باید بروم و میروم

من وقتی رشدم را و ارامشم را در هر رفتنی ببینم میروم

از این لوس بازی های دختر ها هم نه خوشم می اید و نه بلدم

فلذا همین چهارشنبه شب که احساس کردم باید بروم تهران

پنج شنبه ظهر به خانواده اطلاع دادم و شب راه افتادم وصبح جمعه رسیدم

دوستان بسی سورپرایز شدند

حقیقتا رفتن بسیار خوب و مفیدی بود

خیلی چیزها را فهمیدم

خیلی چیزها را دیدم

و دلم خیلی قرص تر شد....


پ ن:

و هنوز تکرار نشده در زندگی ام جز تو کسی توانسته باشد چنان برنامه زندگی ام را کنسل کند که با دلی ارام و مطمئن بپذیرم....

۰ نظر

سفر نوروزی خانوادگی

بسم الله المسافرین

در سفرم....

شیراز بودم و اکنون بوشهر...

خیلی بهم سخت میگذشت اما ظاهرا چاره ای جز ساختن نیست البته باید پذیرفت و ساخت نباید سرکوب شد انقدر پذبرش این سفرهای خانواده برایم سخت است که در سفر دائم غر میزنم که برگردیم و اخر سر دیشب داداشم برگشت گفت تو فقط با سفرهای خودت حال میکنی و با ما خیلی بد سفری به او که نگفتم اما سفرهای من با سفرهای خانوادگی خیلی متفاوتند داداشم و خانوادا ام نمیدانند اما خدا شاهد است و میداند که در دلم چه میگذرد این سفرها به ته دلم نمیچسبند با همیشه در ان سفر ها بودن مشکلی ندارم....

به امید گوشه چشمی

۰ نظر

نشست نگاشت

بسم الله

دلم میخواست یه فایل جدا بذارم بنام نشست نگاشت

از نشست هایی که حضور دارم بنویسم چون نصف سفر نگاشت هام در واقع مربوط به نشست هستند و سفر تفریحی نیستند اما بیخیال دیگه

نشست این بار متفاوت ترین نشستی بود که طی این دو سه سال اخیر حضور داشتم

هم از جهت نوع حضور من 

هم از جهت برنامه های خود نشست

هم از جهت اتفاقاتی که برای شخص من و نه هیچکس دیگه رخ داد

نشست مشهد بود

اردوگاه شهید کاوه

تازه یه دیدار داشتیم با اقای رییسی تولیت استان قدس رضوی 

که دبیر جنبش کلی مطالبه داشتند از ایشون

در مجموع نشست بدی نبود

البته برا من که مسئولیت داشتم بعد اموزشیش کمتر بود همش درگیر هماهنگی بودم

۰ نظر

مسافرتام....

دلم میخواد سفر نگاشت هامو ادامه بدم

اخرین بار از اربعین 94 نوشتم

و البته نوشتم که سه تا سفر مشهد تهران و قم را ننوشتم

خب واقیتش اینه که الان دقیق یادم نیست از اون تهران وقم البته فک کنم یادم میاد البته بعد از این سه تا سفر که ننوشتم و بعد کربلا چنتا سفر دیگه داشتم

یکی اسفند همون سال. حهادی رفتم دلگان سیستان و بلوچستان از جهادی که برگشتم با خانواده رفتم شمال از شمال که برگشتیم دبگه حایی نرفتم تا تابستونش که باز رفتم تهران البته در این بین میتونستم سفرهایی برم ولی کنسلشون کردم خخخخ

قبل از این تهران هم رفتم قم و یه جای دیگه بعدش خواهم نوشت

و بعد دوباره ابان هم رفتم تهران و ان شاالله قراره اخر این هفته هم برم مشهد

منتها فعلا میخوام از مشهد94 بنویسم

تا اونجایی که یادمه اردوی مشهدمون که از طرف نهاد رهبری برگزار میشد از 15 نرداد بود تا 30 مرداد 94 بود

در واقع اردوی اموزش سیاسی فعالان تشکل های دانشجویی بود

تو خود بخوان حدیث مفصل این اردوی مشهد رو که 15 روز از محضر اماممون بهره بردیم

هووووف نوشتنیا در مورد این 15 روز زیاده

الان حس نوشتنم رفت

دباره برمیگردم تو یه مطلب جداگانه مینویسم

۰ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان