دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

دانش جو مؤذن جامعه

"دانش جو موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود"

شاید بتوان گفت تمام چهارسال دانش جویی ام را با این جمله سپری کردم

انگار هر روز صدای دلنشین شهید بهشتی در گوشم طنین انداز می شد

هر بار که دلم زندگی  راحت طلبانه ای میخواست از جنس زندگی اغلب هم سالانم در دانشگاه و خوابگاه از درونم کسی داد میزد تو مؤذنی مگر میشود بیخیال گذراند؟

چهارسال، از روز اول ورود به دانشگاه تا تقریبا اخرین روز ترم گذشته من تمامش را داشتم تلاش میکردم که مؤذن خوبی باشم( به جز قسمت هایی که فراز و نشیب های زندگی کمرم رو شکسته بود)

کم جهالت و کم کاری و تنبلی و ضعف نداشتم اما کم هم انگیزه و تلاش و نشاط نداشتم...

من نه اصلا از سر مسلمانی که از سر انسانیت نتوانستم چشم ببندم بر همه ی انچه اطرافم میگذرد

چون کبک زیر برف رفته و هر روز را با یکی از دوستان بیرون از دانشگاه خوش باشم

من نتوانستم مثل خیلی از بچه های ماکس کلاس سرم را زیر برف فرو کنم و خودم را با تمام عناصر وجود غرق کتب درسی کنم که نکند نمره ام از 19 به 17 نزول کند

من حتی انجا که احساس کردم کاری از دستم بر نمی اید سعی کردم تقه ای به سر جوانی بزنم

به یادش بیاورم اندیشیدن را

زیستن انسان مدارانه را 

و جهان و انسان را فراتر از این چهارچوب های مادی دیدن را


اگر اینکارها را نکنیم پس زمین چطور باید جای بهتری بشود برای زیستن

اگر برای بهتر کردن همدیگر تلاش نکنیم پس چه کنیم؟

گیریم که به لقا الله معتقد نباشیم به پذیرش واقعیت ها که باید معتقد بود

و چه واقعیتی از این روشنتر که ما با هم زندگی می کنیم پس باید برای بهتر شدن اوضاع زندگی مان تلاش کنیم

به جای سوراخ کردن کشتی با نگاه های خودمحورانه و کوته نظرانه، با مناعت طبع و محبت باید استقامت کشتی را بالا برد که غرق شدن همسفرانم با غرق شدن من یکی است


حالا دلم میخواهد وسط دانشگاه بایستم و داد بزنم که شماها موذن جامعه اید

نه اصلا شماها انسان که هستید 

د لامصب ها به کجا می روید؟ باز کنید ان ذهن بسته ی لعنتی تان را... تنگ نظری و نیاندیشیدن تا کجا؟؟

من چون چادری ام نمی خواهم شما را به اسلام دعوت کنم من میخواهم شما را به اندیشیدن با ازادی دعوت کنم لااقل قدری از اینستاکرام مبارک بیرون بیایید و تلاش کنید


پ ن:

دارم تلاش میکنم با یه جمعی از بچه های ورودی 97 کارشناسی ارتباط بگیرم شاید امیدوارم کنن ظواهر دانشگاه خیلی دلگیرم میکنه

نه که منظورم صرفا به حجاب باشه اصلا اینطور نیست

حجاب یه نشونه است من دردم از جنس و عمق دغدغه های بچه هاست که تا کجا تنزل یافته... خدا لعنت کنه این سیستم اموزش و پرورش رو....

این روزا به خودم یاداوری میکنم که از این به بعد باید بگردم دنبال نکات مثبت نسل جدید ممکنه دچار بدبینی بشم اخه....

۱ نظر

دانش جو موذن جامعه

"دانش جو موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود"
شاید بتوان گفت تمام چهارسال دانش جویی ام را با این جمله سپری کردم
انگار هر روز صدای دلنشین شهید بهشتی در گوشم طنین انداز می شد
هر بار که دلم زندگی  راحت طلبانه ای میخواست از جنس زندگی اغلب هم سالانم در دانشگاه و خوابگاه از درونم کسی داد میزد تو مؤذنی مگر میشود بیخیال گذراند؟
چهارسال، از روز اول ورود به دانشگاه تا تقریبا اخرین روز ترم گذشته من تمامش را داشتم تلاش میکردم که مؤذن خوبی باشم( به جز قسمت هایی که فراز و نشیب های زندگی کمرم رو شکسته بود)
کم جهالت و کم کاری و تنبلی و ضعف نداشتم اما کم هم انگیزه و تلاش و نشاط نداشتم...
من نه اصلا از سر مسلمانی که از سر انسانیت نتوانستم چشم ببندم بر همه ی انچه اطرافم میگذرد
چون کبک زیر برف رفته و هر روز را با یکی از دوستان بیرون از دانشگاه خوش باشم
من نتوانستم مثل خیلی از بچه های ماکس کلاس سرم را زیر برف فرو کنم و خودم را با تمام عناصر وجود غرق کتب درسی کنم که نکند نمره ام از 19 به 17 نزول کند
من حتی انجا که احساس کردم کاری از دستم بر نمی اید سعی کردم تقه ای به سر جوانی بزنم
به یادش بیاورم اندیشیدن را
زیستن انسان مدارانه را 
و جهان و انسان را فراتر از این چهارچوب های مادی دیدن را

اگر اینکارها را نکنیم پس زمین چطور باید جای بهتری بشود برای زیستن
اگر برای بهتر کردن همدیگر تلاش نکنیم پس چه کنیم؟
گیریم که به لقا الله معتقد نباشیم به پذیرش واقعیت ها که باید معتقد بود
و چه واقعیتی از این روشنتر که ما با هم زندگی می کنیم پس باید برای بهتر شدن اوضاع زندگی مان تلاش کنیم
به جای سوراخ کردن کشتی با نگاه های خودمحورانه و کوته نظرانه، با مناعت طبع و محبت باید استقامت کشتی را بالا برد که غرق شدن همسفرانم با غرق شدن من یکی است

حالا دلم میخواهد وسط دانشگاه بایستم و داد بزنم که شماها موذن جامعه اید
نه اصلا شماها انسان که هستید 
د لامصب ها به کجا می روید؟ باز کنید ان ذهن بسته ی لعنتی تان را... تنگ نظری و نیاندیشیدن تا کجا؟؟
من چون چادری ام نمی خواهم شما را به اسلام دعوت کنم من میخواهم شما را به اندیشیدن با ازادی دعوت کنم لااقل قدری از اینستاکرام مبارک بیرون بیایید و تلاش کنید

پ ن:
دارم تلاش میکنم با یه جمعی از بچه های ورودی 97 کارشناسی ارتباط بگیرم شاید امیدوارم کنن ظواهر دانشگاه خیلی دلگیرم میکنه
نه که منظورم صرفا به حجاب باشه اصلا اینطور نیست
حجاب یه نشونه است من دردم از جنس و عمق دغدغه های بچه هاست که تا کجا تنزل یافته... خدا لعنت کنه این سیستم اموزش و پرورش رو....
این روزا به خودم یاداوری میکنم که از این به بعد باید بگردم دنبال نکات مثبت نسل جدید ممکنه دچار بدبینی بشم اخه....
۰ نظر

نخونید خب چیزی نیست

نخونید خب چیز خاصی نیست ینی گزارشی از حالاتمه صرفا چون دلم برای وب تنگ شده بود

میخواستم یه عالمه مطلب بنویسم اما منصرف شدم

نهایتا اینکه این روزها اغلب اوقات که کتابخونه ام اون مابقی رو هم

تو دانشگاه قدم میزنم و سعی میکنم ادم های جدید دانشگاه رو انالیز کنم

در همین حین خاطرات خودم رو هم مرور می کنم خوشی ها و ناخوشی ها

و اینکه پایان نامه ام رو با یه استاد مورد علاقه ای برداشتم حالا اون استاد منتقل شده شیراز منم مجبور شدم با یکی دیگه بردارم :/


همین دیگه

هر روز هم تنهایی و خلوت رو درون خودم می یابم که امیدوارم به جای خوبی ختم شه


پ ن:

با استاد جان هم دوست تر از پیش شدم

میرم میشینم پیشش درد و دل میکنم از اینکه چقد دل ادم تو این دنیا می گیره و ....

اونم با بیان کلی خاطره باهام همدردی میکنه

ایشون البته یکی از تاپ های رشته شون هستن تو ایران ولی خب خیلی بزرگوارن که منو تحویل میگیرن

۲ نظر

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

 

این شعر جناب آقای برقعی فوق العاده است
اتفاقا شب شعر محرم امسالمون خودشون تشریف آورده بودن هیئت و حسابی فضا رو عطرآگین کردن با همین شعرو اشعار دیگه شون
البته این شعرخوانی ظاهرا مال سالها پیش هست چون الان بسیار قوی تر شعر میخونن
 
پ ن:
 
دیگه دارم میرم و نمی دونم قراره چجوری برنامه بریزم اما به هرحال مسلما فراغتی که در منزل داشتم رو کرمان نخواهم داشت
دائم در رفت و آمد بین خونه و دانشگاه و مدیریت خونه دانشجویی که تمیز و مرتب بموه
و گاهی هم که سر زدن به خانواده و از اونور هم درس خوندن واسه کنکور خلاصه برنامه ی پری خواهم داشت
امیدوارم از پسش بربیام
 
پ ن 2:
تابستون امسال رو سعی کردم تو خلوت و تنهایی و بیشتر با خانواده بگذرونم تا حدی هم موفق بودم بیشتر تر با خودم بودم و ان شاالله خوب فکر کردم و خلوت داشتم
 
۳ نظر

یک هیئت بی ریا

با صدایی که تازه دارد بم می شود شب ها برای مان مداحی میکنند
با دست هایی که تازه دارند سینه زنی یاد میگرند مداح را همراهی میکنند

این قشنگ ترین تصویر محرم امسال من در هیئت است
پسران نوجوانی که شاید در آینده مداحان موفقی بشوند و
کودکان نازنینی که ان شاالله در آینده نیز هیئتی خواهند بود

هیئت کودکان در کنار هیئت بزرگتر ها هست اما فضا جداست که هردو متناسب با سن شان ارباب را لمس کنند

و من همانقدر که از حضور در هیئت بزرگتر ها احساس خوبی دارم از حضور در کنار این کودکان احساس خوبی دارم

پ ن:
ما خیلی به بچه های هیئت احترام می گذاریم
کسی کتک شان نمی زند
همه مراقبشان هستند
مادر و پدرشان هم همان اطراف هستند سالم و سرحال
:((((

۲ نظر

سبقت با سرعت هر چه بیشتر

السابقون السابقون

اولئک المقربون


روشن است که این جانب نه از السابقون هستم نه از مقربون

اما آنچه عمق وجود آدم را می سوزاند این است که ببینی

در جمعی هستی که یکی از دیگری سبقت گیرنده تر و یکی از دیگری مقرب تر

و این سابقون ها و مقرب ها نه از ادعاها که از عمل و زندگی شان برمی آید

و تو در این میان یک انسان گیج و مبهوت که منعل ترین حالت را برگزیده اگر منفی ترین حالت را برنگزیده باشد

هعی...


التماس دعا


پ ن:

داشتم امشب با خودم فکر میکردم آقا بعد از شهادت علی اکبر و عبدالله و بسیاری از یاران وفادارشون تازه به اوج ماجرا می رسند

"شهادت حضرت علی اصغر"

بعد از علی اکبر...

:((

۲ نظر

زندگی انتزاعی بی عمل

از اونجایی که خیلی مستعد فکر کردن و مسائل انتزاعی و این تیپ چیزها هستم گاهی واقعا نگرون میشم که نکنه بشم یه ادم کله گنده که یک عالمه فکر تو سرشه و هر روز و مدام هم داره با طرق مختلف فکرهای جدید وارد سرش میکنه اما در عمل و واقعیت زندگی هر روزش با هم هیچ فرقی ندارن

هرماهش مثل ماه قبله

و میزان رکودش تو هر سال یکسان بوده از نقطه ای که 5 سال پیش بوده جلو نرفته...


پ ن:

دخترک پس از مرور دفترچه یادداشت هاش از 7 سال پیش تا الان نگران شد

نگران اینکه ایا واقعا همینقدر که دغدغه ی رشد داشته خود رشد رو هم داشته یا شده یه سر با یه دهن که فکر میکنه و حرف میزنه بدون هیچ دست و پایی

هعیی...

خدا ادم تو خودش گیر نندازه....

دخترک باز زانوهاشو تو بغل گرفته و سرشو 90 درجه خم کرده رو سینه اش و ابروهاشو حسابی اخمو کرده و یک کنجی تنهای تنهای تنهاااا نشسته...

۲ نظر

خلوت...

ارمیای امیرخانی مرا به اوج احساس نیاز به خلوت رسانده است...

و یاد هربار که تا به حال در حسرت یک خلوت درست بودم

و یاد هر بار که کسی مرا به سوی خلوت سوق داده بود و هیچ گاه استفاده نکردم...

یاد جناب صدرا که چون احساس می کند اندکی خودش برای خودش پررنگ شده آن هم فقط اندکی سریع تر از آن چه که فکرش را بکنی سر به بیابان می گذارد و آن قدر با خودش تنها می ماند تا احساس کند جز خدا چیزی درونش نیست


یاد همین پروفسور علوی خودمان میفتم که هر وقت در دانشگاه دلگیر می شوم دلم میخواهد به او سر بزنم

و او چنان مخلصانه پذیرای حضار است که هیچ گاه احساس مزاحمت نکنی

او راز همه ی موفقیت هایش را و راز همه ی بزرگوارش را و راز همه ی خلوصش را در خلوت های مستمرش و به ویژه در نوجوانی و جوانی می داند...


و حالا ارمیای امیرخانی مرا به اوج احساس نیاز به خلوت رسانده است...


پ ن:

توفیق نداشتن شاید بدترین حالت ممکن برای یک انسان است

گاهی اصلا انجام دادن کارهای درست برای شرایطت به ذهنت هم نمی رسد و خیالت راحت است

نگرانی خاصی هم نداری

اما گاهی داغونی و میدانی که چه باید بکنی اماکاری نمی کنی و نمیدانی که چرا کاری نمیکنی

نمی دانی چرا نمی شود

کم کم می فهمی سیاه شدن و توفیق نداشتن یعنی همین

خیلی ساده است...

۳ نظر

در جست و جوی خانه

دوتایی در نهایت سنت شکنی در خانواده هامون پاشدیم رفتیم کرمان افتادیم دنبال خونه

واسه امسال منطقه ی خاصی مدنظرمون بود که سعی کردیم تمرکزمون رو روی املاکی های اون منطقه بذاریم

نکته ی جالب این جست و جوها توجه املاکی ها به ظاهر ما بود

میپرسیدن چند نفرید؟ میگفتیم دونفر

می‌پرسیدن خودتون؟

میگفتیم بله

و بعد شروع میکردن به معرفی خونه هایی که صاحب خونه اش ادم مذهبی ای است یا مستاجر مذهبی میخواد

مثلا تو یه املاکی بودیم زنگ زد به صاحبخونه که بگه ما میخوایم بریم خونه رو ببینیم گفت دو تا خانم خیلی موجه خوب هستن که خیلی به درد شما میخورن

یا خونه ی یه پیرزن مهربون رو رفتیم دیدیم که مشکلمون با بدمسیر بودنش بود بهمون گفت اگر هم خودتون نخواستید بیاید دوستایی که مثل خودتون هستن معرفی کنین من دوست دارم مستاجرام مثل شماها باشن


یه اتفاق باحالم افتاد یه املاکی ازمون پرسید سال اولتونه؟ گفتیم نه سال اخرمون

گفت پس معلومه ادمای اصیلی هستید چون دانشجوهای شهرستانی معمولا فقط ماه های اول چادری ان اما شما چهارسال چادری موندین😐


پ ن:

برای من که این قضیه مزیت محسوب میشه که به عنوان یه چادری بیشتر بهم اهمیت داده میشه و بیشتر بهم اعتماد میشه اما نکته ی قابل تاملی هست این فرهنگ قضاوت بر اساس ظاهر

چه بسا چادری های بد اخلاق، بدقول، دروغگو و غیر قابل اعتمادی هستن و چه افراد با حجاب کمتری هستن که اون ویژگی ها رو دارن

و حالا چادری های خوب و مانتویی های نه چندان خوب

کلا اینکه چادر یک پوشش هست که اصلا معلوم نیست چرا طرف اونو روی سرش کشونده پس نمیشه زیاد هم بهش اعتماد کرد

تا وقتی که باطن امور رو فراموش کنیم  و فقط پی ظواهر باشیم یعنی جامعه ی ظاهرگرایی داشته باشیم وضع همینه که میبینید

بچه ها و نوجوونا هرروز بیش تر از قبل نسبت به دین بی ایمان میشن و دنبال ازادی ای میگردن که خودشون نمیدونن چیه

جای اینکه در پی ساختن هویت باشن هر روز مدهای جدید از لباس و جواهرات و دیزاین خونه و... میدن بیرون و چنان بهش میبالن که انگار قراره تا ابدالدهر واسشون بمونه

و دغدغه شون میشه شبیه سلبریتی هایی زندگی کردن که بی هویت تر از طرفداراشونن...


احساس میکنم درد بزرگ نسل جوان ما و بیشتر از لون نوجوونای الان ما بی هویتی تقریبا در هر زمینه ای هست...

۰ نظر

دخترک مدرن سنتی

در حالی که دلم میخواهد در سن تقریبا 23 سالگی یک فرد مستقل باشم

کارهای مورد علاقه و در راستای اهداف خودم را انجام بدهم

درس بخوانم

بیرون بروم

تنهایی سفر کنم

فیلم ببینم

شغل داشته باشم و خودم از پس مخارج خودم بربیام

هر وقت که یه نفر همفکر و پایه پیدا کردم ازدواج کنم

تا حد مشخصی ارتباطات خانوادگی رو داشته باشم و مسئولیت های مشخصی تو خونه داشته باشم


اما چیزی که اتفاق میفته همش تناقض ایجاد میکنه

مادر و تقریبا اکثر خانواده انتظار دارن من یه دختر خونه نشین باشم

که اشپزیش عالیه

همش داره سعی میکنه واسه خونه و خانواده وقت بذاره

برای رفن به همه ی مهمونی ها و دورهمی ها پایه است

به درس فقط تا حدی که بگه من لیسانس دارم اهمیت میده

هر چه سریعتر ازدواج کنم یه همسر نمونه باشم به این شکل که همش داره به خونه و اعضاش رسیدگی میکنه

و خلاصه شبیه یک خانم سنتی

و من بین این دو دارم روانی میشم

نه میتونم اونی که مامانم میخواد بشم نه شرایط جوری هست که اونی که خودم میخوام بشم فارغ از همه چیز

و من این وسط دارم روانی میشم

چه باید بود؟

به کجا باید رفت؟

این وسط خیلی خیلی زیاد وقت هدر میدم

کاش زودتر خوب شم...

۶ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان