دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

یلدای خود را چگونه گذراندید؟

گرچه اعتقاد چندانی به یلدا و مناسکش ندارم اما من باب رواجش در جامعه ما نیز به ان احترام همی نهیم :)

چندین هفته است که به خانواده سر نزدم کلا امسال زیاد وقت سر زدن به خانواده ندارم لذا این شب یلدایی هم ایضا علی رغم تنها موندنم تو خونه و نبود دوست جان نرفتم پیش خانواده (ینی نمی تونستم برنامه ام پر بود)
درگیر برنامه های این یکی دوروز بودم که ناگهان رفیق جان پیشنهاد داد یلدا بریم مرکز زنان بی سرپرست منم فرصت رو غنیمت شمردم و زدیم به دل عمل
جاتون خالی امشب پیش یه سری خانوم بودیم که تازه از کمپ ترک اعتیاد اومده بودن تو این مرکز و هر کدومشون به نوعی مشکلات حادی رو تجربه میکردن... خب ما سعی کردیم ساعات حضورمون رو خوش باشیم و باهاشون گفت و گوی مثبتی داشته باشیم اما مگه اون تلخی گزنده ی این ماجرا رو میشه زیر پوست این روابط نادیده گرفت؟
این ماجرا نکته زیاد داره ولی یکیش اینه که امشب هرچی آسیب شناسی کردم دیدم حدود 70 درصد این مشکلات ناشی از خانواده است...
در پایان باید بگم گاهی از حصاری که دور خودمون کشیدیم باید بیایم بیرون... باید ببینیم چققدر میشه مشکلات جدی تری داشت یا ادما دارن چجوری زندگی میکنن از تجربیات شون استفاده کرد... از اینکه خیرینی هستند که دارند چطور کار می کنند... چیزای زیاد واسه دیدن و عبرت گرفتن هست کو چشم بینا؟


پ ن1:
این پست جهت ثبت و انتقال تجربه بود وگرنه اینجا هیچ چیزی نیست که بخوام بخاطرش خودنمایی کنم و ریا و...

پ ن2:

اینم از حافظ امشبم


دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را



۷ نظر

برون ریزی ایمن

ادمای که با همون خلوصی که من باهاشون حرف میزنم باهام حرف نمیزنن اعصابمو خرد میکنن :/

منو به این نتیجه میرسونن که ادم امنی نیستن واسه برون ریزی کافی و اگه عاشقشون نباشم قطعا ارتباطمو باهاشون کاهش میدم ولی وقتی خیلی دوسشون داشته باشم این توقف برون ریزی فقط چندساعت دوام میاره


+همدلانه به روز شده

اون گزینه ی پنجم گوشه ی بالای صفحه

نمیتونم لینک رو پیوند بدم...

۶ نظر

ماجرای نیمروز... ماجرای یک سال زندگی من

باهم فیلم "ماجرای نیم روز" رو دیدیم... دانشگاهمون اکرانش کرده بود...

با هم در مورد دیدن فیلم صحبت نکرده بودیم... اتفاقی دیدمش...

دو ردیف جلوتر از من بود... صندلی های اونوری... هر بار که خودمو در حال چک احوالاتش می یافتم به خودم یاداوری می کردم پا از حدودت فراتر نذار اما اون کلا منو ندید... بعد از فیلم بهم پیام داد "در تمام طول فیلم از دو جهت داشتم بهت فکر می کردم".... من اما بهش نگفتم که من تمام طول فیلم داشتم می دیدمت...(اون موقعا حالم خوب نبود نتایج مکالماتمون هم جالب نشد)

یکی از دلایل فکر کردنش رو بهم گفت اما اون یکی رو نه...

بعدا فهمیدم و خب واضح شد... کاش نه من دیده بودمت نه تو بهم فکر کرده بودی...

کاش اصلا از اولین باری که نمی شناختمت و شروع کردی به حرف زدن برای جمع و من مجذوب نوع نگاهت به مسائل شدم نمی شناختمت....

و کاش از اولین باری که اومدم باهات راجع به حل مشکلات عمیقا صحبت کنم نیومده بودم...


پ ن: 

نگارنده در حین نوشتن متن احساسی نداره به جز یه کم تپش قلب ولی در مجموع الحمدلله خیلی خوبم فقط جهت تخلیه ی ذهنی نوشتم...

(وقتی دوباره این جمله رو خوندم احساس کردم دارم از واکنش دفاعی انکار استفاده می کنم... اما نه خوبم جدی...)

پ ن2: اگه ماجرای نمیروز رو دیده باشید لابد میتونید حدس بزنید اون قسمت گفته نشده به کدوم قسمت فیلم برمیگرده...

۷ نظر

دانش جو مؤذن جامعه

"دانش جو موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود"

شاید بتوان گفت تمام چهارسال دانش جویی ام را با این جمله سپری کردم

انگار هر روز صدای دلنشین شهید بهشتی در گوشم طنین انداز می شد

هر بار که دلم زندگی  راحت طلبانه ای میخواست از جنس زندگی اغلب هم سالانم در دانشگاه و خوابگاه از درونم کسی داد میزد تو مؤذنی مگر میشود بیخیال گذراند؟

چهارسال، از روز اول ورود به دانشگاه تا تقریبا اخرین روز ترم گذشته من تمامش را داشتم تلاش میکردم که مؤذن خوبی باشم( به جز قسمت هایی که فراز و نشیب های زندگی کمرم رو شکسته بود)

کم جهالت و کم کاری و تنبلی و ضعف نداشتم اما کم هم انگیزه و تلاش و نشاط نداشتم...

من نه اصلا از سر مسلمانی که از سر انسانیت نتوانستم چشم ببندم بر همه ی انچه اطرافم میگذرد

چون کبک زیر برف رفته و هر روز را با یکی از دوستان بیرون از دانشگاه خوش باشم

من نتوانستم مثل خیلی از بچه های ماکس کلاس سرم را زیر برف فرو کنم و خودم را با تمام عناصر وجود غرق کتب درسی کنم که نکند نمره ام از 19 به 17 نزول کند

من حتی انجا که احساس کردم کاری از دستم بر نمی اید سعی کردم تقه ای به سر جوانی بزنم

به یادش بیاورم اندیشیدن را

زیستن انسان مدارانه را 

و جهان و انسان را فراتر از این چهارچوب های مادی دیدن را


اگر اینکارها را نکنیم پس زمین چطور باید جای بهتری بشود برای زیستن

اگر برای بهتر کردن همدیگر تلاش نکنیم پس چه کنیم؟

گیریم که به لقا الله معتقد نباشیم به پذیرش واقعیت ها که باید معتقد بود

و چه واقعیتی از این روشنتر که ما با هم زندگی می کنیم پس باید برای بهتر شدن اوضاع زندگی مان تلاش کنیم

به جای سوراخ کردن کشتی با نگاه های خودمحورانه و کوته نظرانه، با مناعت طبع و محبت باید استقامت کشتی را بالا برد که غرق شدن همسفرانم با غرق شدن من یکی است


حالا دلم میخواهد وسط دانشگاه بایستم و داد بزنم که شماها موذن جامعه اید

نه اصلا شماها انسان که هستید 

د لامصب ها به کجا می روید؟ باز کنید ان ذهن بسته ی لعنتی تان را... تنگ نظری و نیاندیشیدن تا کجا؟؟

من چون چادری ام نمی خواهم شما را به اسلام دعوت کنم من میخواهم شما را به اندیشیدن با ازادی دعوت کنم لااقل قدری از اینستاکرام مبارک بیرون بیایید و تلاش کنید


پ ن:

دارم تلاش میکنم با یه جمعی از بچه های ورودی 97 کارشناسی ارتباط بگیرم شاید امیدوارم کنن ظواهر دانشگاه خیلی دلگیرم میکنه

نه که منظورم صرفا به حجاب باشه اصلا اینطور نیست

حجاب یه نشونه است من دردم از جنس و عمق دغدغه های بچه هاست که تا کجا تنزل یافته... خدا لعنت کنه این سیستم اموزش و پرورش رو....

این روزا به خودم یاداوری میکنم که از این به بعد باید بگردم دنبال نکات مثبت نسل جدید ممکنه دچار بدبینی بشم اخه....

۱ نظر

دانش جو موذن جامعه

"دانش جو موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود"
شاید بتوان گفت تمام چهارسال دانش جویی ام را با این جمله سپری کردم
انگار هر روز صدای دلنشین شهید بهشتی در گوشم طنین انداز می شد
هر بار که دلم زندگی  راحت طلبانه ای میخواست از جنس زندگی اغلب هم سالانم در دانشگاه و خوابگاه از درونم کسی داد میزد تو مؤذنی مگر میشود بیخیال گذراند؟
چهارسال، از روز اول ورود به دانشگاه تا تقریبا اخرین روز ترم گذشته من تمامش را داشتم تلاش میکردم که مؤذن خوبی باشم( به جز قسمت هایی که فراز و نشیب های زندگی کمرم رو شکسته بود)
کم جهالت و کم کاری و تنبلی و ضعف نداشتم اما کم هم انگیزه و تلاش و نشاط نداشتم...
من نه اصلا از سر مسلمانی که از سر انسانیت نتوانستم چشم ببندم بر همه ی انچه اطرافم میگذرد
چون کبک زیر برف رفته و هر روز را با یکی از دوستان بیرون از دانشگاه خوش باشم
من نتوانستم مثل خیلی از بچه های ماکس کلاس سرم را زیر برف فرو کنم و خودم را با تمام عناصر وجود غرق کتب درسی کنم که نکند نمره ام از 19 به 17 نزول کند
من حتی انجا که احساس کردم کاری از دستم بر نمی اید سعی کردم تقه ای به سر جوانی بزنم
به یادش بیاورم اندیشیدن را
زیستن انسان مدارانه را 
و جهان و انسان را فراتر از این چهارچوب های مادی دیدن را

اگر اینکارها را نکنیم پس زمین چطور باید جای بهتری بشود برای زیستن
اگر برای بهتر کردن همدیگر تلاش نکنیم پس چه کنیم؟
گیریم که به لقا الله معتقد نباشیم به پذیرش واقعیت ها که باید معتقد بود
و چه واقعیتی از این روشنتر که ما با هم زندگی می کنیم پس باید برای بهتر شدن اوضاع زندگی مان تلاش کنیم
به جای سوراخ کردن کشتی با نگاه های خودمحورانه و کوته نظرانه، با مناعت طبع و محبت باید استقامت کشتی را بالا برد که غرق شدن همسفرانم با غرق شدن من یکی است

حالا دلم میخواهد وسط دانشگاه بایستم و داد بزنم که شماها موذن جامعه اید
نه اصلا شماها انسان که هستید 
د لامصب ها به کجا می روید؟ باز کنید ان ذهن بسته ی لعنتی تان را... تنگ نظری و نیاندیشیدن تا کجا؟؟
من چون چادری ام نمی خواهم شما را به اسلام دعوت کنم من میخواهم شما را به اندیشیدن با ازادی دعوت کنم لااقل قدری از اینستاکرام مبارک بیرون بیایید و تلاش کنید

پ ن:
دارم تلاش میکنم با یه جمعی از بچه های ورودی 97 کارشناسی ارتباط بگیرم شاید امیدوارم کنن ظواهر دانشگاه خیلی دلگیرم میکنه
نه که منظورم صرفا به حجاب باشه اصلا اینطور نیست
حجاب یه نشونه است من دردم از جنس و عمق دغدغه های بچه هاست که تا کجا تنزل یافته... خدا لعنت کنه این سیستم اموزش و پرورش رو....
این روزا به خودم یاداوری میکنم که از این به بعد باید بگردم دنبال نکات مثبت نسل جدید ممکنه دچار بدبینی بشم اخه....
۰ نظر

نخونید خب چیزی نیست

نخونید خب چیز خاصی نیست ینی گزارشی از حالاتمه صرفا چون دلم برای وب تنگ شده بود

میخواستم یه عالمه مطلب بنویسم اما منصرف شدم

نهایتا اینکه این روزها اغلب اوقات که کتابخونه ام اون مابقی رو هم

تو دانشگاه قدم میزنم و سعی میکنم ادم های جدید دانشگاه رو انالیز کنم

در همین حین خاطرات خودم رو هم مرور می کنم خوشی ها و ناخوشی ها

و اینکه پایان نامه ام رو با یه استاد مورد علاقه ای برداشتم حالا اون استاد منتقل شده شیراز منم مجبور شدم با یکی دیگه بردارم :/


همین دیگه

هر روز هم تنهایی و خلوت رو درون خودم می یابم که امیدوارم به جای خوبی ختم شه


پ ن:

با استاد جان هم دوست تر از پیش شدم

میرم میشینم پیشش درد و دل میکنم از اینکه چقد دل ادم تو این دنیا می گیره و ....

اونم با بیان کلی خاطره باهام همدردی میکنه

ایشون البته یکی از تاپ های رشته شون هستن تو ایران ولی خب خیلی بزرگوارن که منو تحویل میگیرن

۲ نظر

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

 

این شعر جناب آقای برقعی فوق العاده است
اتفاقا شب شعر محرم امسالمون خودشون تشریف آورده بودن هیئت و حسابی فضا رو عطرآگین کردن با همین شعرو اشعار دیگه شون
البته این شعرخوانی ظاهرا مال سالها پیش هست چون الان بسیار قوی تر شعر میخونن
 
پ ن:
 
دیگه دارم میرم و نمی دونم قراره چجوری برنامه بریزم اما به هرحال مسلما فراغتی که در منزل داشتم رو کرمان نخواهم داشت
دائم در رفت و آمد بین خونه و دانشگاه و مدیریت خونه دانشجویی که تمیز و مرتب بموه
و گاهی هم که سر زدن به خانواده و از اونور هم درس خوندن واسه کنکور خلاصه برنامه ی پری خواهم داشت
امیدوارم از پسش بربیام
 
پ ن 2:
تابستون امسال رو سعی کردم تو خلوت و تنهایی و بیشتر با خانواده بگذرونم تا حدی هم موفق بودم بیشتر تر با خودم بودم و ان شاالله خوب فکر کردم و خلوت داشتم
 
۳ نظر

یک هیئت بی ریا

با صدایی که تازه دارد بم می شود شب ها برای مان مداحی میکنند
با دست هایی که تازه دارند سینه زنی یاد میگرند مداح را همراهی میکنند

این قشنگ ترین تصویر محرم امسال من در هیئت است
پسران نوجوانی که شاید در آینده مداحان موفقی بشوند و
کودکان نازنینی که ان شاالله در آینده نیز هیئتی خواهند بود

هیئت کودکان در کنار هیئت بزرگتر ها هست اما فضا جداست که هردو متناسب با سن شان ارباب را لمس کنند

و من همانقدر که از حضور در هیئت بزرگتر ها احساس خوبی دارم از حضور در کنار این کودکان احساس خوبی دارم

پ ن:
ما خیلی به بچه های هیئت احترام می گذاریم
کسی کتک شان نمی زند
همه مراقبشان هستند
مادر و پدرشان هم همان اطراف هستند سالم و سرحال
:((((

۳ نظر

سبقت با سرعت هر چه بیشتر

السابقون السابقون

اولئک المقربون


روشن است که این جانب نه از السابقون هستم نه از مقربون

اما آنچه عمق وجود آدم را می سوزاند این است که ببینی

در جمعی هستی که یکی از دیگری سبقت گیرنده تر و یکی از دیگری مقرب تر

و این سابقون ها و مقرب ها نه از ادعاها که از عمل و زندگی شان برمی آید

و تو در این میان یک انسان گیج و مبهوت که منعل ترین حالت را برگزیده اگر منفی ترین حالت را برنگزیده باشد

هعی...


التماس دعا


پ ن:

داشتم امشب با خودم فکر میکردم آقا بعد از شهادت علی اکبر و عبدالله و بسیاری از یاران وفادارشون تازه به اوج ماجرا می رسند

"شهادت حضرت علی اصغر"

بعد از علی اکبر...

:((

۲ نظر

زندگی انتزاعی بی عمل

از اونجایی که خیلی مستعد فکر کردن و مسائل انتزاعی و این تیپ چیزها هستم گاهی واقعا نگرون میشم که نکنه بشم یه ادم کله گنده که یک عالمه فکر تو سرشه و هر روز و مدام هم داره با طرق مختلف فکرهای جدید وارد سرش میکنه اما در عمل و واقعیت زندگی هر روزش با هم هیچ فرقی ندارن

هرماهش مثل ماه قبله

و میزان رکودش تو هر سال یکسان بوده از نقطه ای که 5 سال پیش بوده جلو نرفته...


پ ن:

دخترک پس از مرور دفترچه یادداشت هاش از 7 سال پیش تا الان نگران شد

نگران اینکه ایا واقعا همینقدر که دغدغه ی رشد داشته خود رشد رو هم داشته یا شده یه سر با یه دهن که فکر میکنه و حرف میزنه بدون هیچ دست و پایی

هعیی...

خدا ادم تو خودش گیر نندازه....

دخترک باز زانوهاشو تو بغل گرفته و سرشو 90 درجه خم کرده رو سینه اش و ابروهاشو حسابی اخمو کرده و یک کنجی تنهای تنهای تنهاااا نشسته...

۲ نظر
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان