دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

8 اکتبر روز جهانی کودک

یونیسف سال ها پیش 8 اکتبر را به عنوان روز جهانی کودک نامگذاری کرد. این روز برای اهمیت به حقوق کودکان و تلاش برای ایجاد فضای مثبت و سرشار از ارامش برای رشد کودکان اینگونه نام گرفته است.
از قضا سال 1995 (1374) هم دقیقا 8 اکتبر (16 مهر) دخترکی متولد شد. دخترک در جنوب غربی آسیا در جنوب شرق ایران در دل کویر متولد شد. او فرزند دوم خانواده بود(البته فرزند ناخواسته ای که بعد ها خیلی هم خواستنی شد:) ).
صورت گندگون و چشمان درشت و لپ های تپل دخترک همه را بدون تردید به یاد پدرش می انداخت (البته ورژن دخترانه ی پدرش) حتی عده ای معتقد بودند دخترک اول چشم بوده بعد دست و پا در اورده :))) (تعریف از خود نیست ها کار خدا بوده میتونه هم هر لحظه کن فیکونشون کنه)
 القصه دخترک از همان اولش اجتماعی بود از ان وقتی که یادش می اید خانه ی مادربزرگ ها و عمه های می ماند و اصلا هم دلتنگ نمی شد که زود برگردد خانه (برخلاف برادرش البته).
دخترک سالهای خوشی و ناخوشی زیادی گذراند اما وجه اشتراک همه ی این سال ها این بوده که دخترک مدام دلش میخواست بهتر باشد و بیشتر یاد بگیرد از همان وقتی که 6 سالش بود و سعی میکرد شعرها و کلمات کتاب برادر 8 ساله اش را حفظ کند و یا ان وقت که سواد نداشت و مادر را مجبور میکرد انقدر کتاب داشتان را بخواند تا او حفظ شود و خودش ادای کتاب خواندن در بیاورد تا همین الان که گاهی انقدر کتاب دور خودش می چیند که خودش هم نمی فهمد می خواهد چه بخواند.
دخترک حتی کم هم اشتباه نمی کرد اما فکر کنم ژنتیکی پررو یا امیدوار بود چون هیچگاه بیخیال کارش نشد کرچه فراز و فرودهایی در امیدواری داشت. هر بار که گندی زد دوباره ادامه داد نمی گفت بیخیال اصلا ولش کن. 
حالا 23 سال از ان یکشنبه 16 مهر 1374 گذشته و من موهای سفید پدر و چروک های صورت مادر را در رشد درون خودم احساس می کنم. شاید بنظر دیگران کم بیاید اما بنظر من مادر و پدرم از تمام دنیا برایم مایه گذاشتند تا به ثمر بنشینم (ان شاالله که بنشینم).
من هییچ وقت هیییچ وقت عشق پاک خواهرانه ام را به برادرم فراموش نخواهم کرد که علی رغم همه ی اختلاف نظرها بنظرم او همیشه بزرگوارانه سعی کرده من را تربیت کند و چققدر من عاشق این سبک های غیر مستقیمش هستم :)
خواهرک ده ساله ای که با وجودش مدام به من یاداوری می کند که خطاهای رفتاری ام کجاست شاید یکی از بزرگترین نعمت های این روزهای زندگی ام باشد
زندگی گرچه سختی(بعضی وقت ها خیلی هم زیاد) دارد اما با همه ی این ها خوش است و شکر دارد. خوشحالم که به دنیا اومدم و امیدوارم در صراط مستقیم قدم بردارم و اگر نه به قول امام سجاد خدایا عمرم اگر چراگاه شیطان هست عمرم را به پایان برسان.
الحمدلله علی کل نعمته


پ ن:
یکی از جذابیت های تولدم دوران بچگیم این بود که روز تولدم تلویزیون از صبح تا شب کارتون پخش میکرد :))

۷ نظر

جهان با این بزرگی تنگم آیو(دخترک)

دخترک دوان دوان همه ی کوچه ها را پشت سر می گذاشت. از کوچه های قدیمی و خلوت شهر می گذشت، کوچه هایی با دیوارهای کاهگلی و جوی آب و درختان برافراشته ای که سایه شان خنکی خاصی به فضا میداد گرچه این درختان و آن جوی های آب در برابر گرمای کویر بسیار ناتوان بودند اما شاید شرایط را بهتر می کردند. 

دخترک با دامن کوتاه پلیسه و بلوز یقه اسکی اش کوچه های قدیمی زیادی را دویده بود او ناشیانه تند می دوید و به سرعت خسته می شد پس هر چند متر یک بار دستانش را به زانوهایش تکیه میداد و نفسی تازه میکرد. دخترک حتی انقدر شتاب زده بود که سنگلاخ های مسیر را نمی دید و هرازگاهی نیز به زمین می خورد. گرچه او اهمیتی به خاکی شدن سر و رویش نمی داد و فقط به رفتن و رسیدن می اندیشید.

حالا دیگر جنس کوچه ها در حال تغییر کردن بود. دخترک کمتر از پیش درختی می دید و البته هیچ اثری از جوی آب و دیوارهای کاهگلی نبود. کوچه های جدید حتی خلوت هم نبود اما حس عجیبی به دخترک دست داد. حسی که گویا قلبش در حال انفجار است اما او همچنان می دوید. نفس نفس میزد اما نمی ایستاد. او حالا در این کوچه ها استراحت هایش را طولانی تر کرده بود اما هنوز از رفتن باز نایستاده بود. رفتن و دویدن برای دخترک به مثابه ی زیستن و بقای و حیاتش بودند مگر میتوانست نرود؟ مگر می شد متوقف شود؟

اما امان از جنس این کوچه های جدید، که هر لحظه تپش قلب دخترک را افزایش میدادند و انگار چیز بسیار سنگینی را بر روی قلبش می گذاشتند. کوچه های پررهگذر این منطقه هر لحظه عذاب آورتر از پیش می شد. دخترک قبلا هم در شلوغی ها بوده اما هیچ یک اینگونه او را دگرگون نکرده بود. گذر از کنار هر رهگذر گویی یک فشار جدیدی به روحش وارد می کرد مگر عده ی اندکی که گذر از کنارشان اندکی از فشار قلبش را می کاست.

دخترک همچنان می دوید و با استراحت هایی طولانی تر از قبل به افق خیره می شد و با خود می اندیشید که آیا خواهد رسید؟ حالا دیگر دخترک بیش از پیش زیمن میخورد و به راحتی گریه میکرد درست مثل وقتی که پنج ساله بود و پدرش را از دست داده بود. آن روزهایی که نگران بود حالا بدون بزرگ ترین آدم زندگی اش چطوری باید زنده بماند؟ اما زنده مانده بود ولی این بار مسئله متفاوت بود گریه ی دخترک نه از درد زمین خوردن که از نگرانی و استیصال بود او مطمئن بود اگر این بار نرود و ندود که برسد هیچ گاه زنده نخواهد ای بسا که همین حالا هم مرده باشد...


ادامه دارد...


پ ن:

دخترک دلم این روزها دلش خیلی میگیرد تند و تند و از همه چیز

از اخبار خوندن هم دلم میخواد گریه کنم

از اینکه می بسنم ادمای اطرافم هرچیزی واسه شون مهمه الا غایت زندگی

از اینکه می بینم خانم ها اینقدر هویت خاصی برای خودشون تعریف نکردن که مدام به هر طریقی متوسل میشن که ظاهر عجیب و غریبی واسه خودشون درست کنن 

و از این خیلی چیزهای دیگه که در ادامه ی دخترکم خواهم نوشت....

۲ نظر

زندگی انتزاعی بی عمل

از اونجایی که خیلی مستعد فکر کردن و مسائل انتزاعی و این تیپ چیزها هستم گاهی واقعا نگرون میشم که نکنه بشم یه ادم کله گنده که یک عالمه فکر تو سرشه و هر روز و مدام هم داره با طرق مختلف فکرهای جدید وارد سرش میکنه اما در عمل و واقعیت زندگی هر روزش با هم هیچ فرقی ندارن

هرماهش مثل ماه قبله

و میزان رکودش تو هر سال یکسان بوده از نقطه ای که 5 سال پیش بوده جلو نرفته...


پ ن:

دخترک پس از مرور دفترچه یادداشت هاش از 7 سال پیش تا الان نگران شد

نگران اینکه ایا واقعا همینقدر که دغدغه ی رشد داشته خود رشد رو هم داشته یا شده یه سر با یه دهن که فکر میکنه و حرف میزنه بدون هیچ دست و پایی

هعیی...

خدا ادم تو خودش گیر نندازه....

دخترک باز زانوهاشو تو بغل گرفته و سرشو 90 درجه خم کرده رو سینه اش و ابروهاشو حسابی اخمو کرده و یک کنجی تنهای تنهای تنهاااا نشسته...

۲ نظر

روز دختر گذشت اما خوبه که بدونیم....

متن زیر داخل یک کانال بود خیلی خوشم اومد گفتم بذارم اینجا که بمونه...


👱‍♀ به بهانه #روز_دختر




🔻#روز_دختر از آن روزهای کلیشه ای شده. مثل همین کامنت های دومنظوره «عالی بود بانو»، «جرعه جرعه سرکشیدم نوشته تان را خانم» و..! داشتم فکر می کردم چه چیزی بنویسم که نه شعار باشد نه خیلی تکرار. می نویسم حتی اگر فکر کنید شعار است یا تکرار!


1⃣ فضای عمومی جامعه چندان برای زنان آرامش بخش نیست. اگر در ساعات خیلی خلوت در کوچه راه می رویم و خانمی جلوتر از ما راه می رود، کمی پایمان را سست کنیم و فاصله بیندازیم تا حس امنیت بیشتری کند.


2⃣ وقتی سوار تاکسی می شویم لزومی ندارد پاهایمان را۱۸۰درجه باز کنیم، این حرکت را می توانیم در مسابقات ژیمیناستیک المپیک انجام دهیم،کمی جمع و جور بنشینیم که زنی اگر نشسته مثل لواشک نچسبد به در ماشین!


3⃣ وقتی رانندگی می کنیم و راننده خودرو جلویی خانم است، بوق زدن، لایی کشیدن و دستپاچه کردن او نشانگر این نیست که ما راننده بهتری هستیم، فقط بی شعور بودن مان را علنی کرده ایم.


4⃣ در هر محیطی اگر یک زن به ما لبخند می زند به این معنی نیست که شیفته شده و هر آن ممکن است به جای نارنج، دستش را قاچ کند. ما یوسف نیستیم، دچار توهم نشویم. احترام بگذاریم.


5⃣ در مهمانی ها موقع آشنایی با یک خانم خیلی جو خارج نگیردتان و دستتان را دراز نکنید که از آشنایی با شما خوشبختم! این حق یک زن است که دستش را دراز کند به شما دست بدهد یا نه. بگذارید او هم احساس خوشبختی کند از آشنایی با شما!


6⃣ برای باز کردن سر صحبت و دلبری، اینقدر در مورد «زنا اینجورن، مردا اونجورن» حرف نزنیم. قبول دارم که "ممکن است" بهترین آشپزها و خیاط های دنیا مردها باشند اما قبول کنیم که دنیای مردانه امروز که بوی خون و باروت و نفرت میدهد هم محصول مدیریت ما مردهاست. شاید اگر دنیا دست زنها بود کمی مهربان تر بود. مثلاً به لوله تانکها پاپیون صورتی گره می زدند، یا بعد از کُشتن هر دشمن برایش اشک می ریختند. شاید.


7⃣ به زن ها احترام بگذاریم. لزومی ندارد حتماً حس کنیم همه شان «خواهر و مادر» ما هستند، انسان هستند. از ما همیشه کمی لطیف ترند. ممکن است خیلی زودتر از ما گریه کنند، از درد فریاد بکشند اما مثل دریا هستند، بزرگترین طوفان ها را آرام در دل شان هضم می کنند. به آنها احترام بگذاریم و باور کنیم که بدون وجود زن ها این دنیا لطافت کمتری داشت.

خدا وقت آفریدن زنها حوصله بیشتری داشت. ما را با کاردک اگر نقاشی کرد، آنها را با قلم مو نقش زد.


8⃣ وقتی عصبانی می شویم برای نشان دادن خشم از فحش دادن به بانوان همدیگر خودداری کنیم! توضیح بیشتری لازم است؟!


اگر کارهایی مثل این را انجام دادیم خودبخود روز دختر، زن، مادر و ... مبارک می شود.


☡خانم های محترم!اگر مردی این کارها را کرد فکر نکنید سوسول است یا مرد "اونه که بوی پیاز بده و عربده بکشه: ضعییییفه!" ما به جای "تبریک های مکرر" باید "تمرین های مکرر" کنیم تا احترام را یاد بگیریم. احترام بیشتر به همدیگر.


👵 یک زن فارغ از سن و سال تا هر زمان که زنده است، زیر پوستش یک دختر نفس می کشد. روز همه زنان و دختران مبارک.


✍ احسان محمدی

۲ نظر

نقاشی روی شیشه

دخترک که دلش میخواهد به سمت لطافت هر چه بیشتر برود دلش میخواست نقاشی کشیدن روی شیشه یاد بگیرد (اخیرا شدیدا هم معتقد شده که ادم باید هر مهارتی را که ممکن است یاد بگیرد) لذا دخترخاله جان و رفیق جان را دعوت کرد منزلشان دورهمی نشستند و از دخترخاله خانم اموزش دیدند هر چند چندان کیفیت ندارد اما برای اولین بار از کارم راضی ام و البته عاشق این همه رنگ مختلفی هستم که درونش قلطی شده ان

۰ نظر

محبت

سکانس2:

در راهروی نمازخانه ی پارک زیر درختی ایستاده بودند، عدسه های پی در پی دخترک را که دید با لحنی مهربان و لهجه ی نوقی شیرینش(!) گفت: حتما بِ یِچزی حساسیت داری عدسه میکنی؟

دخترک: نه سرماخوردم ، از صبح گلو درد هم دارم

آن خانم با همن لحن ادامه داد: صُب زود نشاسه و بادوم بریز رو اب جوش بخور

دخترک لبخندی زد و گفت باشه ممنون

و ان زن همچنان ادامه داد:خاکشیرم خوبه (نشاسته را باز هم تکرار کرد) اینارو بخور سینه ات نرم میشه

 دخترک تشکری کرد و با امدن دوستش از او دور شد اما در دل با خود میگفت پس هنوز هم هستند ادمهایی که نتوانند بیخیال از کنار ادمها بگذرند که هنوز هم دل نگران باشند و بخواهند برای #انسان ها کاری بکنند بی هیچ چشم داشتی


#انسانم_ارزوست



۰ نظر

باز هم دخترکم

سکانس اول:


دخترک که با مادر و خواهرش به روستای مادری اش رفته بود تصمیم گرفت برای ساکت کردن خواهرش او را منزل دایی ببرد تا با دختردایی که هم سن او بود بازی کند پس پشت فرما نشست و راه افتاد در مسیر پیرمردی لبخندزنان برای دخترک دست بالااورد و دخترک هم با خنده سری برای پیرمرد تکان داد در حالیکه نمیدانست پیرمرد اصلا او را میشناسد یا نه هر چند او میدانست پیرمرد همسایه ی پدربزرگش هست.

در مسیر نگاه های زوم شده ی روستاییان را که خود میدید با خود فکر کرد «این است فرق شهر و روستا اینجا حریم خصوصی کمتر معنا پیدا میکند و انگار همه باید همدیگر بشناسند و از دیدن غریبه ها متعجب میشوند گرچه این شناخت خوبی ها و بدی هایش در کنار هم ظهور پیدا میکنند اما حس زندگی در روستا (هر چقدر هم که امروزی شه باشند) پر رنگ تر است»

۰ نظر

دخترکــــ4ـــ

دخترک ناگهان در خیابان چیزی دید که به او انرژی عجیبی میداد برای پیشرفت و او پیش رفت با همان انرژی چند قدمی که میرفت ان سیاهی گوشه ی دلش و ان هاله ی سیاه با هم دست به یکی میکردند و او را قدمی به عقب میبردند و باز دخترک به جلو میرفت و ان ها او را به عقب میبردند و همین درگیری ها بود بین دخترک و سیاهی ها و البته ان نور،همانی که از اول همه جا با دخترک بود،همچنان با او بود و ان بود که در این درگیری ها کمک های عجیبی به دخترک میکرد و حتی گاهی دخترک اصلا متوجه نمیشد که این کمک ها از کجا می ایند.....

داشتم میگفتم، در همان حین که دخترک درگیر بود ناگهان یک چیزی شبیه یک ستاره ی دنباله دار امد و همه ی هاله ی سیاه را محو کرد دخترک لبخندی زد و به مسیر ادامه داد و من اما......

من که از دور نظاره گر ماجراها بودم شگفت زده ان ستاره را میدیم ان ستاره از کجا امد؟

ان چه چیزی بود که چنین قدرتی داشت و دخترک این بار سرش را پایین انداخت ویترین ها را دیگر نگاه نمیکرد بیشتر مشغول گفت و گو با نور بود و من میدیدم که سرعتش از قبل بیشتر شده هر چند هم سیاهی ته دلش تلاش میکرد که دخترک را به عقب براند نمیتوانست اخر ان سیاهی ای که از بالا با این سیاهی همکاری میکرد از بین رفته بود......

 

و من همچنان متحیر بودم که چه اتفاقی رخ داد؟

این همتن دخترک سر به هواییست که تا الان مدام اینطرف و انطرف را نگاه میکرد وهر از گاهی چندقدمی بر میداشت؟

و اما اکنون او چنان سربه زیر قدم برمیدارد که گویی در تمام عمرش این ویترین ها را ندیده!!!!

دخترک در حال راه رفتن در مسیر بود و من از دور اورا نگاه میکردم اما وااااااااااااااااای بازهم ان هالهی سیاه امد

تازه داشتم در درون خوشحال میشدم و با خود میگفتم ظاهرا دخترک ظرف چند سوت اینده به مسیر خواهد رسید اما.......

افسوس.....افسوس که باز ان سیاهی امد و دخترک.....

دخترک اما برخلاف انتظارم عکس العمل متفاوتی نشان داد اینبار دیگر دخترک محکم شده بود.......

تغییراتی در درونش بوجود امده بود که اورا به جلو میبرد برایم عجیب بود با وجود اینهمه سیاهی چطور دخترک ان رفتارهای قبلی را نداشت که هیچ رفتارهایی به مراتب بهتر و مقاوم تر از خود نشان میداد.....

۳ نظر

دخترکـــ3ـــ

بسم رب العالمین


اما او که اکنون 19 سوت برایش زده اند شاید هنوز یک گام هم از ابتدای خیابان به جلو نرفته است ، بس که حواس پرت است  می گوید که با تمام وجود وصال را می خواهد اما ظاهر امر چیز دیگری را نشان میدهد او گاهی نه تنها در ان خیابان قدم بر نمیدارد بلکه خیابان را به عقب میرود و در ان خیابان قبلی ان که حتی حیوانات هم ان جا نمیروند قدم میزند و پس از مدتی باز دوباره به سمت خیابان اصلی بر میگردد
وبی میداند این رفت و امدهای بی خود تنها و تنها زمان را برای وصل تنگ تر و کارا سخت تر میکند این ویترین تماشا کردن ها تنها یاد ان وصال شیرین را از ذهن او میبرد اما افسوس......
اما افسوس که کاری نمی کند و همچنان در رفت امد است ان هم در راهی که فقط باید رفت( اصلا امدن یعنی برگشتن در این مسیر معنایی ندارد)البته گاهی وقتی چند گام به جلو میرود و یک گام به عقب می اید محکم تر میشود برای رفتن و این برگشتنِ شیرینی است هر چند وقتی دور شدن را یادش می اید قلبش میگیرد اما..............راستی ان نور چیست؟
یک نوری از همان اول،همان اول که دخترک فهمیدن ها و نفهمیدن هایش را اغاز کرد همه جا با او بود که وقتی دخترک در همان مسیری که باید قدم برمیداشت قوت میگرفت اما وقتی در خلاف جهت حرکت قدم برمیداشت اوایل با همان قدرت زیاد اما کم کم ، کمرنگ و کمرنگ تر میشد و ان وقت که دخترک دلش میگرفت ان نور نمیدانم چطور گویی ارتباط خاصی با دخترک داشت دخترک را امیدوار میکرد من که نفهمیدم چه میگفتند اما انگار حرف هایی بین ان ها ردو بدل میشد ....
از دور که نگاه میکردم میدیدم که دخترک همه ی قدرتش را از نور میگیرد گویی ان نور نیروی محرکه ای بود برای دخترک........
همانطور که به دخترک نگاه میکردم داشتم با خودم فکر میکردم چرا دخترک ان خیابان ها را ان قدر میرود و می اید ان خیابانی که حتی حیوان ها هم در ان قدم نمیگذاشتند ان خیابانی که پربود از انسان ها و ان تقاطع بین دوخیابان که پر بود از حیوانات و انسانها (البته دارای تابلوی ویژه ی حیوانات هم بود)و انصافا شلوغ تر از همه ی نقاط ان تقاطع بود
دخترک که میدانست کدام راه است وکدام چاه پس چه نیرویی او را به سمت ان تقاطع میکشاند؟؟؟؟
به دخترک خیره شدم با دقت سرتا پایش را برانداز کردم یک سیاهی عجیبی گوشه ی دلش دیدم اما بعید میدانستم که ان سیاهی به تنهایی بتواند دخترک را اینطور به این طرف و انطرف بکشاند پس چه بود؟
بار دیگر خیابان را بادقت نگاه کردم از ابتدا تا انتها،آری یافتم ان چه را که دنبالش بودم که هاله ی سیاه در چند متری از سطح خیابان بود بطوریکه ابتدای خیابان رقیق و کم رنگ بود و هرچه جلوتر میرفتی غلیظ تر میشد و خاصیت جالب این هاله ی سیاه این بود که اوایل خیابان با اینکه غلظتش کمتر بود اما تاثیرش بیشتر بود اما جلوتر با اینکه غلظتش زیادتر میشد به سختی میتوانست تاثیر بگذارد داشتم به وضوح میدم دخترک وقتی در این سیاهی ها هست خودش را،مسیرش را ، وصالش را و خلاصه همه چیزش را به ارامی فراموش میکند

۳ نظر

دخـــتـــرکــ 2ــ

 بسم الله الرحمن الرحیم


و اما دخترک....

دخترک باز هم سر گردان شده بود حالا باید چه میکرد او وصال را با تمام وجود میخواست اما گیر بود

گیر فهمیدن ها و نفهمیدن هایش

گیر استفاده کردن و نکردن از فهمیدن هایش

حالا دخترک با خود تصمیمی گرفت(تصمیمی جدی)....:

انچه را که می فهمم.همه ی انچه را که می فهمم.باید در مسیر وصال به من کمک کنند ،باید،و انچه را که نمی فهمم....

حالا باید انچه را که نمی فهمم چه کنم ، صبر کنم صبر کنم تا همه ی انچه را که میفهمم در وجودم بنشیند و تک تک شان به عمل تبدیل شودیا نه همچنان که در این مسیر تلاش میکنم در مسیر فهم نفهمیدن هایم هم تلاش کنم؟؟...

دخترک باز گیج شد ......گیج و سرگردان........

دخترک در همین گیر و دار که در خیابان ها می دوید که بفهمد و نفهمد عمل کند و نکند مدام متوقف میشد حتی گاهی چند قدمی به عقب باز میگشت....ولعنت بر این ویترین زیبا و جذاب مغازه هاو خیابان هایی که پر شده اند از این ویترین ها....

دخترک قبلا دیده بود ان پسر نوجوانی را که ظرف 16 سوت یا حتی کمتر هر انچه را که باید در گذر از این خیابان می فهمید را فهمیده بود و خیابان را به انتها رسید و ان وصال شیرین...

.

ادامه دارد....

۲ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان