دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

شکست عاطفی...

معمولا ملت وقتی دچار یک شکست عاطفی میشن دو نوع رویکرد پیش میگیرن

گروه اول به جای پذیرش شرایط و تلاش برای بهتر کردن حالشون مدام سعی می کنند خاطرات خودشون رو با معشوقشون به یاد بیارن و داغ دل رو تازه نگه دارن و برای این کار از شیوه های مختلف استفاده میکنن

از چک کردن اینستاگرام طرف و چک انلاینی و دیدن عکس ها و گوش دادن اهنگ هایی که مدام از روی چون ماه معشوق میگویند و غصه القا می کنند (بعضی اهنگا طوری ان که اگه هییچ مشکلی هم نداشته باشی افسرده میشی چه برسه به اینکه شکست هم خورده باشی)


گروه دوم اما خودشون رو به خاطر یک شکست (هرچند سنگین) تباه نمی کنن

به اندازه ی سخت بودنش غصه میخورن و بعد از پایان یافتن مراسم سوگواری برای از دست رفتن عزیز دوباره پرانرژی به زندگی برمیگردن 

بی خود و بی جهت هم نشونه های طرف رو واسه خودشون زنده نگه نمی دارن که روح خودشون اذیت بشه

محسن چاوشی در همین راستای گروه دوم اهنگ فوق العاده ای خونده (احتمالا قدیمیه نمیدونم کِی خونده) واقعا پیشنهاد میکنم گوش کنید




۴ نظر

کاش میشد از هوا عکس گرفت...

کاش می شد از هوا عکس گرفت. هوایی که از بعد از ظهر ابری بوده و ساعاتی بارش ملایم را از سر گذرانده است. حالا من درست میان انبوه درختان دانشگاه در سکوتی ممتد نشسته ام. 

تصور کن یک فضای سبز بزرگ که کف پوشش چمن است و دیوار هایش درختانی با برگ هایی به رنگ های سبز، زرد و قهوه ای، نور ملایمی فضا را روشن نگه داشته و سرمای هوا به گونه ای هست که قرمزی نوک بینی ات در اثر سرما مشهود باشد.

تنهای تنها روی نیمکتی وسط ضلع سمت راست نشسته باشی. دقیقا مقابلت چمن هایی که نسبتا با برگ های خشک درختان بالای سرشان پر شده اند هنوز پر از قطرات ریز باران هستند به شدت خودنمایی می کنند.

نفس که می کشی تازگی هوا تک تک سلول های وجودت را پر می کند. در حالی که تلاش میکنی تصویر دقیقی از این فضا در ذهن رسم کنی دغدغه ی کتابی را داری که مدام دلت میخواهد خواندنش را شروع کنی گرچه بغل دستت هست اما نمی توانی از تماشای محیط دل بکنی.

اگر بوفه ای که درست پشت سرم هست باز بود دیگر همه چی عالی می شد. ان وقت میتوانستم این خلوت دلربا را در این مکان دوست داشتنی با ان هوای دلبرش با یک شکلات داغ گرم همراه کنم.

من در این لحظه اوج احساس لذت از زندگی ام را تجربه می کنم....


پ ن:

از اونجایی که من عاشق دانشگاهمونم خصوصا فصل پاییز دانشگاهمون واقعا زیباست و الان هیچ راهی جز نوشتن برای ثبت این لحظه نداشتم نوشتم.

ولی خودم میدونم زیاد ادبی و قشنگ نمیتونم توصیف کنم

این اخرین ابانی هست که من تو این دانشگاهم و این صحنه رو تجربه میکنم :(

ترم یکی ها باشد که قدر دان باشید...

۱۱ نظر

من اگر مادر بودم...

الان قصد ندارم مادران را از اعماق جانم بستایم یا حتی نمی خواهم یک متن علمی ان چنانی از وظایف مادران بنگارم. فقط میخواستم بنویسم من اگر مادر بودم حتما ضمن تلاش فراوان برای ایجاد یک محیط سرشار از رشد برای فرزندم (یعنی شناسایی شاخص های رشدی هر مرحله و اقدامات لازم برای رشد غنی در ان مرحله) انتظار نداشتم فرزندم دقیقا همانی بشود که من میخواهم یا مثلا در زمینه ی استعدادهایش یک انسان فوق العاده متناسب با معیارهای من بشود چون من وظیفه ای دارم که باید انجام بدهم اما لزوما قرار نیست به یک نتیجه ی خیلی مطلوب دنیوی از منظر من برسد. عوامل زیاد دیگری و مهم تر از همه خواست خدا در سرنوشت یک فرزند نقش دارند لذا انتظار پیشاپیش والدین جز مخدوش کردن احساسات خود در وهله ی اول و سپس اسیب رساندن به رابطه شان با فرزندشان احتمالا اثر دیگری ندارد.

شما اگر مادر/پدر، باشید/هستید، مهم ترین کاری که می کردید چه بود؟!


پ ن:

وی در حالی که کتاب "توان بخشی کودکان با نیازهای ویژه" از دکتر سعید حسن زاده را برای میانترم مطالعه می نماید مطلب را نیز می نگارد.

۱۲ نظر

شاه دل کیش هوس ها می شود...

زندگی شطرنج دنیا و دل است ، قصه ی پررنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوسها می شود ، پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما عجب کج می رود ، در سر ما بس خیالی باطل است

ما نسنجیده پی فرزین او ، غافل از اینکه حریفی قابل است

مهره های عمر من نیمش برفت ، مهره های او تمامش کامل است

با دل صدیق ما او حیله ها ، دارد و از بازیش دل غافل است


پ ن:

این شعرها حاصل اینه که تربیت 2 شطرنج برداری و استادت عاشق شطرنج باشه نه یه استاد معمولی

مثلا در حالیکه هیئت علمی ریاضی هست داور بین المللی شطرنج هم باشه و مدام تشویقت کنه به بیشتر یادگرفتن شطرنج و تو هی ذوق کنی که داری نکته های جدید و جالب یاد میگیری و شطرنج بازی کردن از سطح یک سرگرمی به یک بازی فکری برات تبدیل شده

۴ نظر

کریم خانم قد شما چند سانته؟

زنگ زده به خودم شماره ی مامانم رو ازم گرفته

بعد از کلی تماس با مامان و ایجاد هماهنگی بین من و مامان و بابا سرانجام قرار شد تو دانشگاه با مادر محترم اقا پسر قرار بذاریم که بیاد منو ببینه و صحبت کنیم که اگه نیاز شد برای ادامه بیان خونه

از در دانشگاه که با هم وارد میشیم تند تند سوال پرسیدن رو شروع میکنه (میگه نمیخواد زیاد وقتم رو بگیره...)

از شرایط خودم و ملاک های مدنظرم میپرسه

وقتی از برنامه ی ادامه تحصیلم میگم حس ناخوشایندش رو متوجه میشم ولی میگه به هرحال خودتون باید با هم کنار بیاید

ملاک هامو که میگم شروع میکنه از اقا محمدشون گفتن که اره نماز جمعه اش رو میره عصر جمعه سینما هم میره (که مثلا ادم متعادلیه)

یه جایی بین تعریف و تمجیداش از گل پسرشون! میفرمایند البته گاهی هم نوار گوش میکنن ولی نوار مجاز!! (یعنی انگار خیلی راضی هم نیست ولی خب حالا خداروشکر بچه اهنگ غربزده گوش نمیده همینایی رو که جمهوری اسلامی تایید میکنه گوش میده! کشته ی این مقیاس سنجششون شده بودم در لحظه و واقعا به سختی خودمو کنترل کردم که لبخند عمیقم به خنده ی صدادار تبدیل نشه)

همون اوایل صحبت برگشتن از من میپرسن من شنیدم تو شهر شما زیاد ادما ولایت مدار نیستن خانواده ی شما چطوریه؟ :/ دلم میخواست بگم والا ما کلا زیاد با اسلام و اینا هم کاری نداریم (اخه این چه قضاوتیه در مورد یه شهر! گرچه کاملا حق دارن نظر ما رو در مورد مسئله ای که واسشون مهمه بپرسن)

در گوشه ی دیگری نیز در حالی از وجنات پسرشون می فرمودند که گفتن بس که مهندس درس خونیه احساس میکنه باید از ایران بره حالا بلکه ازدواج کنه این فکر از سرش بره (عروس باید تعلقی واسه پسرشون ایجاد کنه که خودشون نتونستن ایجادش کنن :/)

در پایان مذاکرات وقتی داشتم تا سردر دانشگاه بدرقه شون میکردم برگشته میگه ببخشید قد شما چند سانته؟ اینجا بود که من عنان از کف بدادم و همه ی حالات رسمی مو گذاشتم کنار و از ته دلم خندیدم و گفتم 160

تازه میفرمایند خب خوبه قدتون منم در نهایت اعتماد بنفس گفتم بله کاملا نرماله:))


پ ن:

میگم بیاید وقتی میرید خواستگاری یه کم با ظرافت بیشتری اطلاعات رد و بدل کنید 

کلا خیلی شاکی ام از فرهنگ ازدواج موجود در اطرافم حداقل تو شهری که دارم زندگی میکنم ملت یه حالت عجیبی دارن انگار...

ازدواج رو پیوند دو تا ادم عاقل و بالغ نمیدونن بیشتر پیوند دوتا بچه ی خوب میدونن که باید برن زیر یه سقف و هر چققدر هم که شده بزنن تو سر و کله ی هم تا زندگی شون ساخته شه( البته نمیخوام سازش در زندگی رو رد کنم این دوتاب ا هم فرق میکنن) 

اگه معتقد باشی به اینکه باید خیلی فکر کنی و مراحل شناخت رو طی کنی سریع برچسب اینو میخوری که خیلی سخت گیری

مورد داشتیم زنگ زده به مامانم گفته دختر شما مسلمون نیست که اینطوری رفتار میکنه (کریم شدم فک کنم 😁)

۹ نظر

شادمانی از راه رنج

پیروزیِ بزرگ و عظیم در اینجاست که انسانی تیره‌روز و بیچاره، بیمار و دردمند که دنیا او را از شادمانی محروم کرده است، شادمانی را می‌آفریند و به جهانیان می‌بخشد. او از رنجِ خویش و از تیره‌روزیِ‌ خود، شادمانی می‌ساخت و این هنر خود را در جمله‌ی مغرورانه‌ای که چکیده زندگانی اوست، بیان کرده. جمله‌ای که شعارِ تمامِ ارواحِ دلیر و بی‌باکِ جهان است: شادمانی از راهِ رنج!

زندگیِ بتهوون، رومن رولان، ترجمه یِ محمود تفضلی، نشرِ امیرکبیر


بی ربط نوشت:

یکی از سخت ترین کارهای زندگی این هست که آرمانت و لذتت کاملا برخلاف هم باشن و تو در تلاش باشی که لذتت رو بخاطر ارمانت کنار بذاری مثل ارمان صبح خیلی زود بیدار شدن و شب زود خوابیدن و لذت خواب صبح :/

۴ نظر

خواهرانه با روز کتابخوانی

خواهر داشتن چه از نوع کوچکتر و چه نوع بزرگترش همه جوره یک نعمت حساب می شود. گرچه از بدو تولد خواهری نداشتم اما بعد از گذشت 12 سال خدا نعمت خواهرک را نصیب ما نمود. چندسالی را که با خواهرکم گذراندم خدا خواهر دیگری این بار خارج از فضای خانواده و بزرگتر از خودم به من عطا کرد. هر دوی این ها به نحوی مرا عمیقا درگیر خود نمود و بخشی از قلبم را برای خود گرفته اند.


نگرانی و علاقه ی شدید من به خواهرک مدام مرا به فکر وا میدارد که در هر سنی چه کنم که او به خوبی روند رشدش را طی کند. یکی از وظایفی که بر خود واجب دیده ام کتابخوان کردن او بود نه خیلی موفق اما نسبتا سیر خوبی طی کرده ایم. ما با هم قرار مطالعاتی می گذاریم و در پایان موعد هر کسی که زودتر کتاب خودش را تمام کند طرف مقابل باید برایش کتاب بخرد گرچه تا الان عموما روند را جوری پیش برده بودم که من مجبور شوم برای او کتاب بخرم اما امروز که بعد از مدت ها امده بودم منزل در مورد اخرین قرارمان پرسیدم واینکه اگر کتابش را تمام کرده به مناسبت روز کتابخوانی برایش کتاب دیگری بخرم. او که کتاب را تمام نکرده بود از من در مورد کتابم پرسید و چون متوجه شد من کتابم را تمام کردم خودجوش خواست که برایم کتاب دیگری بخرد و ما نیز با کمال میل پذیرفتیم :دی


لذا وقتی خواهرانه طور رفتیم سینما که فیلم ببینیم قرار گذاشتیم بعدش هم برویم کتاب فروشی و کتاب بخریم. سینما بودیم که ابجی بزرگه (رفیق شفیقی که شاید بشود گفت خود شمس اگر نباشد حداقل در زندگی من شمس ترین ادم زندگی ام هست) پیام داد که اگر برگشتی ولایت بیا بریم بیرون و به خاطر قرار با ابجی کوچکه مجبور شدم رد کنم. اندکی بعد پیام دادند "چند دقیقه بیا بیرون از سینما" همین که پایم را بیرون گذاشتم صورت شاداب همیشگی اش را دیدم و ان ذوق کردن های از سر دلتنگی مان را ابراز کردیم. خواهر نازنینم اومده بود که کادوی تولدم را بهم بده این بود که 4 جلد از کتاب های هوشنگ مرادی کرمانی را برایم اورده بود ( البته با این نگرانی که نکند خودم داشته باشم شان فارغ از انکه من نه تنها نداشتم بلکه خیلی هم دوست داشتم که داشته باشم).

بعد از فیلم هم با خواهرک رفتیم شهر کتاب و ایشان هم زحمت کشیدند کتابشان را خریدند و به منزل برگشتیم.

القصه فکر نمیکردم روز کتابخوانی امسالم تا این حد فرهیخته طور پیش برود.


پ ن:

به نظرم خیلی مهمه بچه ها با کتاب درگیر بشن و کاش ما هم تمام تلاشمون رو واسه این قضیه انجام بدیم البته کتاب خواندنی در حینش تفکری نباشد و بقول استاد تلاش نکند مفاهیم کتاب را easy to use  کند هم چندان ارزشمند نیست پس بهتره که یک جوری درگیر کنیم مفاهیم کتاب را وارد زندگی کنند.


۱۳ نظر

گُل به خودی ( حزب اللهی های ولایتمدار نخوانند!)

بسم الله

بنظر من آدم حتی اگه بخاطر فرمان مقام رهبری هم در فضای مجازی فعال هست هیچ احتیاجی نیست که گوش فلک را پر کند که من به خاطر فرمایش شخص ایشان است که هستم وگرنه کار دیگری ندارم


به هر حال ایشان اگر فرموده اند فضای مجازی را دریابید منظورشان قطعا این نبوده که بروید مدام از ولایت مداری خودتان نسبت به ایشان بگویید بلکه منظور تولید محتوا بوده که باید گفت دوستان گر مرد رهید بسم الله محتوا تولید کنیم تا استفاده کنیم دور از همه ی این بازی با کلمات، سنگر مجازی و نویسنده ی ارزشی و...


پ ن:

میدانم بزرگواران ولایت مداری هم هستند که اصلا اینطور نیستند و خیلی هم تمیز بی هیچ ادعایی کار میکنند و شاید اصلا تعداد افراد گوش فلک پرکن بسیار هم کم باشد اما لازم دیدم بنویسم به امید انکه برخی از سطحی نگری ها برای همیشه تمام شوند

۱۱ نظر

من شمسمو میخوام!

آدم نوشتن متون ادبی دلربا نیستم
در یک جمله میخوام بگم
" من شمس زندگیمو میخوام. کجاست دقیقا؟ "
ملت عشق خونده ها میفهمن وقتی میگم شمس منظورم چیه
۸ نظر

فکر میکنی زندگی خودته واقعا؟ نه نیست

زندگی، مِلکِ وقف است دوست من! 
تو حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی‌اش بکشی، یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند.
حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی‌خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند.
حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را، روی آن، بر تن و روح خویش، خاموش و سر به‌زیر، بپذیری.
حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می‌دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگرِ ناتوانِ معصومِ بی‌پناه بنَمایی.
#نادر_ابراهیمی
در
#ابن_مشغله

پ ن:
کتاب های نادر ابراهیمی را باید خواند مخصوصا ابن مشغله و ابوالمشاغل را...
طبعا برای اقایان جذاب تر هم خواهد بود...
۲ نظر
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان