دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

پیش به سوی گوش گربه...


هنوز دارم سعی میکنم یه مطلب به درد بخور از شروع اشناییمون با دوستان و نحوه ی رفیق شدنمون تا این حد بنویسم که نتونستم اما به هر حال 7 نفری به علاوه یک نفر اضافی داریم میریم اردبیل (گوش گربه) 

بابام اینا نتونستن بیان این شد که گفتن تو خودت برو

گروهمون (متشکل از 4 تا کرمانی 3 تا کاشانی و 2 ترک اردبیل رشد یافته در تهران و فی الحال ساکن قم ) از کرمان راه افتاده

بعدش قم و کاشان رفتیم بعدش تهران یه اتراق داشتیم و فی الحال به سوی اردبیل می تازیم

و هر چی داریم به اردبیل نزدیک تر میشیم مفهوم "اختلاف فرهنگی" برام قابل لمس تر میشه

مثلا اینکه ما اکه یه نفر تو خونه شلوار راحتی نپوشه بنظرمون خیلی ادم ناراحتیه اما دوست ترکمون این رو نشونه ی احترام به بزرگترهای حاضر میدونه

و اینکه ما اصلا از قزوین به بعد زبان اکثرا رو نمی فهمیم دیگه کم کم حتی روی در ودیوار ها هم ترکی نوشته

و مثال دیگر اینکه گرمی برقراری ارتباطی که تو کویری ها هست اصلا تو دوستای ترکمون و کلا سمت شمال کشور نیست(البته جسارت نباشه این تجربیات حقیر است که مثال نقض هایی هم دارد اما من در مورد کلیت دارم نظر میدم)


پ ن:


همچون پرنده که با شکوه به پرواز در می‌آید؛

بال می‌گشاید و پرواز کنان می‌گذرد؛

می‌چرخد و آرام بر هوا می‌لغزد؛

آدمی را نیز هوای پرواز در سر است؛

تا دور شود؛

راهش را بیابد؛

و در آرامش به حستجو پردازد.


همچون پرنده که بر زمین می‌نشیند؛

بال جمع می‌کند؛

دانه برمی‌چیند؛

به تور صیاد و دام خطر می‌افتد؛

آدمی نیز بازمی‌گردد،

ـ آماده ـ

تا خود را به زندگی، و تقدیر خویش سپارد.



مارگوت بیکل

ترجمه احمد شاملو

۰ نظر

آیا برم آیا نرم؟

رفقایی که در اینده بیشتر ازشون توضیح خواهم داد (3 تا زوج هستن که تو اردوجهادی باهم دوست شدیم از شهرهای مختلف) فی الحال منزل ما هستن

اصرار دارن خانه و خانواده رو رها کنم باهاشون برم اردبیل خونشون:)

ینی اکه برم این دیگه از خفن ترین سفرهای زندگیم خواهد شد:)))

بعیده خانواده مشکلی داشته باشن اما خودم کار دارم 😀

۲ نظر

دلتنگ تو هستم همین!




خدایا تمام می شود، مگر نه؟
:(
۰ نظر

باید با فیلم ها گریه کرد؟

چهارنفری نشستیم باهم فیلم می بینیم

من و دایی دوتا ادم محکم طور که به راحتی اشکشون در نمیاد

و دخترخاله و زندایی دوتا ادم که به راحتی تحت تاثیر قرار میگیرن و اشکشون در میاد


دایی جون فیلم پدر دانلود کرده دور همی ببینیم

دقیقا غم انگیزترین قسمت ها که مربوط به اوج عشقشون و مرگ حامد میشه

زنداییم که قبلا این قسمت رو دیده و زار زار واسش گریه کردهداینبار پامیشه میره

در حالیکه من و دایی جون با چشمایی گرد فیلم میبینیم دختر خاله خانوم اروم اروم اشک میریزه و فیلم میبینه

خلاصه تاصبح گه ما فیلم میبینیم ایشون اشک میریزن

دورهمی نشستیم در مورد بی احساس بودن من و دایی بحث میکنیم و یا حساس بودن اینا


حرف من اینه که شما "فرق فیلم و واقعیت رو در لحظه" تشخیص نمیدید و این ما نیستیم که بی احساسیم (البته که با حمایت شدید دایی همراهم)

وقتی خاله وارد بحث میشه نظرش اینه که ما با توجه به موقعیت واقعی خودمون متاثر میشیم و اشک میریزیم اما من باز هم قانع نمیشم چون فکر میکنم این یعنی خودآگاهی اونا در لحظه چنان پایین هست که نمیتونن خودشون رو خارج از اون موقعیت ببینن همین که موقعیت مشابه مال اونا میشه تو نقششون فرو میرن

منم واسه هزیزانم اشک میریزم اما واسه فیلما خیل خیلی خیلی کم پیش میاد اونم باید احساس کنم واقعیه مثل "یتیم خانه ایران" خب میدونستم این اتفاقات واقعا رخ داده


واقعا برام جالبه که چه اتفاقی رخ نیده این وسط که این دو تیپ ادم های متفاوت ایجاد میشن؟


پ ن: اما پس از مباحثات فراوان با دایی جون (مدافع فیلم پدر) و من مخالف این فیلم میپذیرن که بر اساس نظریات تربیت اسلامی اره این فیلم متوجه این نقص هست که یک فضای ارمانی دور از واقعیتی رو تصور کرده بدون نشون دادن این سیر که یک ادم چطور میتونه تا این حد رشد پیدا کنه (اگر بپذیریم همه ی خوب بودن هاشون رشد هست چون من فکر میکنم اینا شبیه ادمای طبیعی کاها واکنش نشون نمیدن به این معنا اول احساس ایحاد بشه بعد مدیریت و کنترلش کنن جوری رفتار میکنن انکار کلا خشمگین و نارحت و... نمیشن)


پ ن2: 

از مزایای نوه ی بزرگ بودن داشتن خاله و دایی های هم رده ی سنی هست که کلی باهاشون خوش میگذره :)

بچه زیاد به دنیا بیارید بچه هاتون گناه دارن از نعمت خواهر و برادر محروم بشن و بعدها نوه هاتون از نعمت خاله و دایی و بچه هاشون از نعمت دختر خاله و پسردایی و ...




۳ نظر

نسل جدید به فاصله 5 سال!

5 سال پیش میومدم همین کتابخونه ای که الان اومدم

اونموقع میومدم واسه کنکور کارشناسی درس بخونیم

از اولش هم یه اکیپ از بچه های دبیرستان بودیم اما در طول زمان اکیپمون در کتابخانه گسترش هم یافت

ما غالبا مثبت و درس خون و تا حدی مذهبی بودیم

البته قشری هم داشتیم غیر مذهبی و درس خون اما خب با حجاب نبودن و اهل نماز و روزه نبودن همین!

هممون هم با هم خوب بودیم البته


اما حالا بعد از 5 سال دوباره به همانجا برگشتم این بچه های جدیدی که برای کنکور کارشناسی میخوانند دیدنی اند

نمی فهمم چه چیزی یک دختر 17 ساله را بر آن میدارد که رنگ شالش را با موهایی که آبی رنگ شده اند ست کند؟


چه می خواهد از زندگی؟

یا آن دیگری که فقط برای درس خواندن آمده اما چنان موهای بلند و اتوکشیده اش را دورش مرتب ریخته انگار مهمانی است...


خدایا یه فکری کن اینا رو چجوری باید هضم کنیم؟

۴ نظر

خودمان چه گُلی به سر خودمان میزنیم؟؟

مطلب زیر رو یه جایی خوندم نویسنده اش مشخص نبود اما به هر حال من نیستم و حتی نمیخوام بگم با صد در صد متن موافقم اما میخوام بگم جاهایی رو که خود ماها داریم خراب می کنیم با منفعت طلبی ها و کم فهمی هامون چی؟


این روزها که عوام و خواص، نگران سهم ایران از دریای خزر هستند و راست و دروغ را بهم می‌بافند، با خودم می‌گویم کاش یک‌هزارم این نگرانی و ناراحتی را درباره بخش‌های جنوبی دریای خزر و طبیعت استان‌های شمالی کشور هم داشتند. استانهایی که در اثر حرص و طمع ما آدمها و بی‌توجهی مسوولان بومی و کشوری و موج بی‌رویه سفرها و غارت طبیعت و ساخت‌وساز وحشتناک در حال نابودی هستند. 


اینجا که دیگر وطن خودمان است و دست خودمان. اینجا را که روسیه از ما نگرفته، خودمان داریم نابودش می‌کنیم. ارزش ناراحتی ندارد؟ لابد ندارد دیگر! گیلان و مازندران فعلا به پارک بزرگی برای شادی و تفریح مردم مخصوصا پولدارها تبدیل شده‌اند. وقتی می‌توان خوش گذراند، چرا ناراحتی؟ مردم بومی هم چشمشان کور، زمین‌هایشان را نفروشند! به درک که کشاورزی‌شان نابود شده و آه در بساط ندارند. 


پس فعلا چشمها را ببندیم تا روزی که از شمال کشور چیزی نماند جز ویلاهای رنگارنگی که به جای جنگل‌ها و مراتع و زمین‌های کشاورزی، سر برآورده‌اند. (حال مشکلات فرهنگی و اجتماعی و تغییر بافت جمعیتی و نابودی آداب و سنن و لهجه‌های محلی و بومی بماند. فدای سر توسعه. شمال ایران مال همه ایرانیان است. بومی یعنی چه؟!) 


به هرحال اگر با همین شتاب پیش برویم، ان‌شا‌الله به زودی، دیگر همان یازده درصد سهم ایران از دریای خزر هم فایده‌ای به حالمان نخواهد داشت!

۲ نظر

ازادی جویی برای چه؟

منم شدیدا و بیش از انچه که فکر کنید طرفدار ازادی هستم

اما دقیقا همین جا به ان بحث تکراری میرسیم که میپرسد:

اصلا ازادی چیست؟؟ و به چه دردی میخورد؟

خب آزادی را اگر در بعد پوشش تعریف کنیم به چه درد ما میخورد؟

ایا به ما کمک میکند که انسان بودنمان را گسترش بدهیم؟

اگر مانع گسترش انسان نشود قطعا نقش شایانی هم در وسعت بخشیدن به وجود بشر ندارد


با این حال من همچنان طرافدار ازادی ام

انجایی به ازادی عشق می ورزم که ادم ها فارغ از حصار ذهن هایشان فارغ از عادات روتین زندگی و شرطی شدن هایی که گاها توسط اربابان قدرت ایجاد شده (برای برده داری نوین) می توانند با خلوص هر چه بیشتر خودشان باشند

هر انچه هستند هر انچه افریده شده اند

هر قدر تلاش که دارند

ازادی انجایی مفهوم پیدا میکند که تو بنا نباشد خودت را برای دیگران چنان سانسور کنی که خودت خیال ورت دارد که تو ان دیگری هستی نه این موجودی که فلان سال متولد شده بود با استعداد های خاص خودش


اری ازادی را هرچه جز این تعریف کنیم انسان را به فرودست ها دعوت کرده ایم و دست از اوج کشیده ایم به سمت حضیض می رویم


پ ن:

کاش خدا فرصت عملی کردن حرفا رو به ادم بده

تو یه جمله میتونم بگم خدایا خواهش میکنم تمومش کن با اضطرار واقعی


پ ن: 

دوست جان کتاب "نیمه ی پنهان ماه چمران" را در حالی با همسرش به درب منزل می اورد که کارت عروسی اش را اول کتاب چسبانده

رفیق جان خوشبخت بشی

هر چند میدانم شجاعت تو در زیستن حتما تو را خوشبخت خواهد کرد

خدا پشت و پناهتان ❤

۰ نظر

رنجِ متعالی

خوشبختیِ ارزان یا رنجِ متعالی ، کدام بهترست؟    



                                                                                                                           |یادداشت هایِ زیرزمینی|فئودور داستایفسکی|ترجمه یِ رحمتِ الهی|انتشاراتِ علمی و فرهنگی|1392|

۸ نظر

آدم به امید زنده است

تو این روزا با این همه مشکلات گوناگون کشور فقط به یاد فیلم یتیم خانه ی ایران میفتم

اگه ندیدید حتمااا ببینید و اگه دیدید بازم ببینید 

من فقط امیدوارم که هنوز به اون داغونی نرسیدیم پس شاید بتونسم از پسش بربیایم و اوضاع رو بهتر کنیم به شرط اینکه بخوایم و تلاش کنیم

جلوی گل به خودی ها رو دیگه باید گرفت....


پ ن:

اولین بار که یتیم خانه ی ایران رو تو سینما دیدم سر درد شدم ودلم میخواست بشینم های های گریه کنم...

۰ نظر

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم


پ ن:

خب آدم باس به شیوه ی چشم ملت تئجه داشته باشه دچار توهم و سوء برداشت نشود

نقطع

۳ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان