دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

از عرش بگذرد خنده من

الهی! گریخته بودم، تو خواندی، ترسیده بودم، بر خوان لاتقنطوا تو نشاندی، ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.

الهی! به اولم نواختی به آخرم باز پس انداختی.

الهی! علمی را که خودافراشتی، نگونسار مکن، چون در آخر عفو خواهی کرد، در اول شرمسار مکن.

تنی دارم که بار خدمت بردارد، دستی ندارم که تخم دولت بکارد، چشمی دارم که هر زمان فتنه ای آرد.

الهی! اگر یک بار گویی که <ای بنده من> از عرش بگذرد خنده من.

ای جامع هر پراکنده، و ای رافع هر سرافکنده، و ای چاره هر بیچاره، و ای جامع هر آواره، ای آن که غریبان با تو راز کنند، و یتیمان بر تو ناز کنند، کاشکی عبدالله خاک شدی، تا نامش ز دفتر وجود پاک شدی.

الهی! مکش این چراغ افروخته را، و مسوز این دلسوخته را، و مدر این پرده دوخته را.

چون سگی را بر آن در باراست، عبدالله را با نومیدی چکار است؟


مناجات نامه، خواجه عبدالله انصاری، صص 26-27


پ ن:

رویکرد cbt میگه اگه حالتون بده ولی نمیفهمید دلیلش چیه بخاطر اینه که سرعت گذر افکار اونقدر زیاده که شما متوجهش نیستید.... متوجه نیستم چی شده ولی می دونم که خوب نیستم :(

خواجه عبدالله میخوانم که بلکه حال بدم را به چیزهای خوب ربط بدهم

۴ نظر

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

دریافت

ویدیویی که گذاشته شده یک شعر خوانی پر احساس با لهجه ی گرم و دلنشین شیرازی هست

یک برهه ای از زمان این ویدیو میتونست من رو تا اوج برانگیختگی احساسات ببره ولی حالا فقط میتونم بگم قشنگه و حجم احساسات گوینده رو نمیشه کتمان کرد...همین!

آن وقت ها که از طریق یک شیرازی این ویدیو به دستم رسید، همان باورهایی را داشتم که حالا دارم اما نمیدانم چرا و چگونه؟

فوقع ما وقع :(


جهت خالی از عریضه نبودن پست بذارید یک بازی فوق العاده بهتون معرفی کنم که به شدت در ارتقا سطح توانمندی هایی شناختی شما مثل: توجه، حافظه و... میتونه کمکتون کنه و مبنای علمی داره

این بازی رو تو یه پست جداگانه حتما معرفی میکنم ولی تو این پست هم معرفیش میکنم که دوستانی که حتی برای خوندن پست های دلنوشته هم وقت میذارن یه چیزی دستشون بیاد

لینک دانلود بازی lumosity


بی ربط نوشت:

درسته دیگه دلم نمیخواد ببینمت ولی دوس داشتم یه وب داشتی که من یواشکی میخوندمش اما تو حتی پیج اینستا هم نداری :/

۱ نظر

اندر احوالات مصائب زندگی خوابگاهی و خونه دانشجویی

من همیشه ی زندگیم اعتقادم این بوده که هر کسی باید زندگی دور از خانواده و در جمع کثیری از ادم ها را حتما گذرانده باشد البته که بعد از پایان نامه ی این ترمم و کار پژوهشی زندگی بچه های خوابگاهی بیشتر از قبل به این مسئله ایمان اوردم

خب خودم هم سه سال خوابگاه و دوسال خونه دانشجویی رو تا الان تجربه کردم و به شدت معتقدم از من یک ادم کاملا متفاوت ساختن

اما علی رغم همه ی خوبی ها و رشد هایی که واسه این فضا قائلم باید بگم زندگی در جمع خانواده امتیازاتی داره که حداقل تو خوابگاه به ندرت ممکنه بتونه بدستشون بیاری و تو خونه دانشجویی خیلی سخت میشه بدست شون اورد

جدای از روابط عاطفی و ابراز علاقه های غیر کلامی مامان و بابا و دیگران که در قالب رفتارهای مراقبتی ان تو خونه هست مثلا من هر بار که از در خونه میام تو و این گلخونه ی زیبا و پر از انواع گل و گیاه پدرجان رو می بینم حس طراوتی بهم دست میده که تو خوابگاه اینطوری بدست نمیارم

و حتی اوقاتی که تو خونه نشستم و این فنچ های فسقلی خونه مون مدام تو سر و کله ی هم میزنن و سر و صداشون کل خونه رو پر میکنه من پر میشم از حس زندگی

این حس زندگی سرشار از انرژی که تو خونه مون جاری هست من تو خوابگاه به سختی و با روابط عمومی بالا و مدام رفت و امد به خونه میتونستم حفظش کنم اما بچه هایی که از فواصل دورتری میان و ادم های درونگراتری هم هستن که ارتباط گیری هم واسشون سخته خیلی روحیه شون فرسوده تر میشه و این به نوعی برای خوابگاه یک اسیب به حساب میاد

به نظر شما چه راه هایی هست که ادم می تونه بدوم خوابگاهی شدن همون مدلی رشد پیدا کنه؟

پ ن:

عکس فنچ ها رو بزنید دانلود شه صاف میشه اما نمیدونم چرا اینجا چرخیده

یه سری گل دیگه هم هست دیگه خیلی عکس میشد


پ ن2:

ولادت حضرت زینب رو تبریک میگم 🌹

و روز پرستار رو هم به دوستان پرستار و دانشجوهای پرستاری بیان تبریک میگم


۷ نظر

جهت ارتقاء کیفیت روابط بین فردی

اگر در اطرافیان شما فردی هست که خیلی حساس نیست و تند تند ناراحت نمیشود و بیشتر سعی می کند افراد را درک کند و به ان ها حق بدهد دچار سوء تعبیر نشوید.

 ایشان "به هیچ وجه" سیب زمینی نیستند بلکه ایشان هم احساسات خاص خود را به خوبی دارند دچار توهم تاثیرناپذیری ان ها نشوید و به هر شکلی که به ذهنتان میرسد صحبت نکنید با این خیال خام که "او برایش مهم نیست". حتما ان افراد احساسات و شخصیتی دارند که دیگر بدرفتاری نسبت به انان، ان هم به شکل مداوم برایشان قابل تحمل نیست.


+ همدلانه به روز شد

صفحه ی جدایی برایش اختصاص داده ام چون نمیخواهم صرفا احساساتم وقت دیگران را بگیرد اگر خودتان مایل بودید و فرصت داشتید بخوانید و نظر بدهید وگرنه که مدیون تون نیستم ان شاالله


۲۱ نظر

مَ کرمونی ام (لطفا با شُلی لهجه ی کرمانی ها خوانده شود :دی)

میخوام امروز شما رو با یکی از استثنائات خلقت در استان کرمان اشنا کنم

ببینید اگه با کرمان اشنایی داشته باشید حتما شنیدید که پر از اب و هوای گوناگونه یعنی همونطور که داغ ترین نقطه ی کره ی زمین (گندم بریان) در شهداد کرمان هست مناطق کاملا سردسیری مثل بافت و رابر و... هم داره

حالا از این ها که بگذریم نکته ای که میخوام بگم رو خودم کشف کردم اونم اینه که جدای از استثنائات اب و هوایی، کرمان کلا 3 فصل بیشتر نداره

بهار، تابستان، پاییز

شاید باور نکنید ولی ما اینجا زمستون تجربه نمی کنیم :دی 

شاید گاهی پاییزمون یه کم زیاد سرد بشه اما برف و بارون دیگه در حد معمول همین 3 فصل اینجا هست برف که البته کلا نداریم

تقسیم بندی این 3 فصل هم به این نحو هست

از اواسط دی تا اواسط اردیبهشت ایینجا بهاره

از اواسط اردیبهشت تا اواخر مهر تابستونه

بقیه اش هم پاییزه همین


پ ن:

جدی به نظر من اب و هوای کرمان (حداقل خود شهر کرمان اینطوریه) خب نظرم علمی نیست ولی تجربی که هست

شهرهای خوش اب و هوا رو فاکتور بگیرید...


پ ن2:

این یعنی زندگی دقیقا در دل کویر :)

شاید گرمای هواش نچسب باشه اما گرمی و صمیمیت مردمش تو عمق وجود ادم نفوذ میکنه (خودشیفته نیستم که :دی)

الحمدلله علی کل نعمته


بی بط نوشت:

گاهی فکر میکنم خدا عضلات گردن قوی تری به اقایون داده وگرنه چطور میتونستن این همه سرشون رو برای دیدن این همه خانم در طول روز بچرخونن:/

(مشخصا منظورم اقایونی هستن که اینکارو انجام میدن نه اونایی که رعایت میکنن)

۵ نظر

انار باز زیباتره یا انار بسته؟(نقد درون گفتمانی )

عطف به این پست که یک متن انتقادی بود میخوام یک نکته ی دیگه اضافه کنم

به دو تصویر زیر نگاه کنید:


به نظر شما انصافا در تصویر بالا کدوم انار زیباتر هست؟

و یا آیا به نظر شما یک انسان حداقل 18 ساله (کف سن موجود در دانشگاه) و حداکثر تا 30 سال شاید هم بالاتر دقیقا با متن تصویر فوق چقدر تحت تاثیر قرار می گیرد؟

به اینها یک مورد دیگر را هم اضافه کنید که سر کوچه مون (مرکز شهر زندگی میکنیم) یک بنر زدن که عکس یک دختر با حجاب پر از افکت و نور و زیرش بزرگ نوشتن با حجاب زیباتر باشیم

در پایان فقط می خوام بگم خدایا اگه به ادم های دغدغه مندِ دین دار تعقل و تفکر نمیدی لطفا دغدغه رو هم ازشون بگیر

نظر شما چیه؟

این افراد واقعا فکر می کنند مشکلات حجاب جامعه به این نحو حل می شود یا دلیل دیگری برای کارشان دارند که عقل ضعیف من به ان ها قد نمی دهد؟


پ ن:

این تصاویر از مهم ترین و جدی ترین فعالیت های فرهنگی یکی از مذهبی ترین ارگان های دانشگاه ماست :/

۱۵ نظر

من نه منم و تو نه تویی ماهر کدوم چند نفریم:دی

وقتی داری با یه نفر حرف میزنی فکر کن که داری با چند نفر حرف میزنی... می دونی چرا؟ چون در واقع اغلب افراد مسائلی که می شنوند رو به صمیمی ترین افراد زندگی شون از یک نفر تا چند نفر که ممکنه دوست، خانواده یا همسر باشه انتقال میدن. تجربه ی من ثابت کرده تحت دو شرایط این اتفاق نخواهد افتاد 1. طرف به شدت ادم رازداری باشه (که کم دیدم) 2. خیلی به طرف تاکید کنی که اقا اینو به کسی نگو خیلی رازه

ولیکن در موارد متعددی پیش میاد که تو یه چیزی رو از سر صمیمیت به یه کسی میگی چند وقت بعدش می بینی مامانش در مورد همون مسئله داره باهات صحبت میکنه خب ادم هنگ می کنه که از کجا خبردار شدن؟ چرا خبردار شدن؟ 

لذا من بعد از سال ها به این نتیجه رسیدم که وقتی داری با یه نفر حرف میزنی باید یه جوری باهاش حرف بزنی که انگار همه ی اون ادمای صمیمی زندگی اش هم همونجا نشستن و تنها در صورتی میشه جوری غیر از این عمل کرد که طرف بارها امانت داری اش را در حفظ حرف ها ثابت کرده باشه.

من شخصا همیشه تلاش کردم حتی روتین های زندگی افراد رو هم انتقال ندم ولی متاسفانه کمتر اطرافم دیدم که ملت از گفت و گوهایی که باهاشون اشتم مراقبت کنن لذا من بدون سرد کردن رابطه ام فقط دُز صحبت هامو اردم پایین تر


عمیقا مایلم نظرتون رو مورد این نتیجه گیری بدونم

۱۰ نظر

تو نیکی می کن و در دجله انداز

امروز نمی دونم جواب کدوم کار خوبم رو گرفتم !
رفتم صدگرم نخودچی گرفتم، داشتم می خوردم
که یهو دیدم یه پسته توشه !!!!!
باور کنید اشک توی چشمام حلقه زده بود

پ ن:
استاد بهم گفته یکی از راه های کم شدن کمال گراییت اینه که واسه دوستات جوک تعریف کنی (وقتی اینو گفت، که فهمید من اصلا جوک بلد نیستم) 
خب شما هم دوستان من هستین جوک بخونین 😁

پ ن2:
جوک خنده دارتر دارید بذارید بیشتر بخندیم... جدی بعضی وقتا جوک خوندن خیلی خوبه :))
۱۵ نظر

کاش دست از سر نفرات برتر برداریم

فک کنم از حدود 5-6 سالگی بود که علاقه ی وافری به کتاب خوندن و حفظ کردن شعرای کتاب درسی داداشم و داستانای کودکانه ای که مامانم واسم میخوند نشون دادم از اونطرف هم پشت هم قران حفظ میکردم (نه خیلی ویژه اما تو موفعیت خودم خوب بودم) از وقتی هم رفتم اول دبستان تا اول دبیرستان بخش اعظمی رو شاگرد اول بودم و بخش اندکی رو شاگرد دوم بودم همیشه از اون بچه هایی بودم که همه میگفتن چقدر باهوشن و من هر روز غرق در این لذت سعی می کردم درس خون و درس خون تر باشم... از پنجم دبستان دیگه کلاس زبان هم به برنامه ام اضافه شد و حالا من شده بودم همون دختر درس خونه که زبانشم خیلی خوبه خیلی هم دختر خوب و مثبتیه ( به خاطر روحیه ام و شرایط خانواده ادم اروم و مودبی بودم )

بعد از امتحانات پایان ترم هر سال یکی از مسائل روتین واسم این بود که به عنوان یکی از نفرات برتر کلاس ازم تقدیر بشه... من اصلا خانواده سخت گیری نداشتم مامان و بابام روی درس تاکید داشتن اما فشاری بهم وارد نمیکردن این خود من بودم که هر روز بیشتر غرق درس می شدم... تادوم دبیرستان که به ناگهان ارزش های من تغییر کرد اولین سالی بود که معدلم زیر 19 شده بود... پیش خودم گفتم اشکال نداره و سوم دبیرستان که دیگه با اوج بحران های روحی من همراه شده بود به شدت دچار افت معدل و نمره شده بودم و از طرف دیگه هم از جهت اعتماد به نفس نابود شده بودم اون غولی که از من ساخته شده بود داشت هر روز کوچیک تر می شد تا اینکه واسه کنکور خودم رو جمع کردم و خوندم یه دانشگاه دولتی نسبتا خوب قبول شدم و یکی از رشته های تاپ انسانی رو خوندم (در حالی که دبیرستان ریاضی بودم)

تو دانشگاه خیلی از ارزش های من زیر و رو شد من حالا دیگه درگیر نمره نبودم اما تو اوج نقطه ی ارمان گرایی واقع شده بودم من هنوز این "خودپنداره" رو داشتم که من یک غریبه ی باهوش و توانمند هستم که می تونم خیلی کارا بکنم و نباید وقتم رو هدر بدم و خیلی چیزا هست که باید بهشون برسم و این باعث شد من بخش اعظمی از تفریحات زندگی ادمای عادی رو از دست بدم

مثلا دیروز که در نهایت دلتنگی تو عکسای لپ تاپم میچرخیدم و خانواده رو میدیدم تو خیلی از عکساشون من نبودم و نگاه کردم من به عنوان یه دختر 23 ساله سالهاست که خیلی از مسافرت هاشون رو شرکت نمی کنم و خیلی از کوه رفتن ها و گردش رفتنها رو کنار گذاشتم... چون راستش فکر می کنم زیادی تفریح می کنن و منو از هدفم دور میکنن...

اما امروز سر کلاس فنون مشاوره که استاد گفت یکی پاشه بیاد مراجع شه و من رفتم از مشکلات اضطرابیم بگم تهش همه برگشت دوباره به اون کمالگرایی لعنتی

استاد سر کلاس گفت این ادم احتمالا دوران دانش اموزی یه ادم تاپ بوده و حالا میخواد بهترین باشه خیلی حرفا بهم زد و خیلی دقیق میگفت...

بعد که نشستم با خودم فکر کردم دیدم من تو زندگیم خیلی وقتا با تایید و تشویق دیگران به این سمت رفتم که از همه ی ادما بهتر باشم (خب گاها هم واقعا بودم گاهی اصلا نبودم) و این باعث شده من یادم بره من قراره زندگی کنم و فکر  کنم من باید همیشه در حال تلاش برای بهترین شدن باشم و حتی همینه که خیلی جاها اضطراب زا میشه و عملکرد من رو مختل می کنه...


تمرین جالبی که استاد بهم داد این بود که روی دیوار اتاقم یه کاغذ بچسبونم و روش بنویسم

" لذت متوسط بودن"

گفت تو اصلا از همه زندگیت لذت نمیبری و بنظرت فقط در صورت تاپ بودن زندگی خوبه . حقیقتا اینو اصلااا نمی تونم انکار کنم ولی من محصول محیطم هستم محیطی که همیشه سعی کرده به من بگه ادما نباید کم بذارن و تا ته وجودشون باید تلاش کنن اونقدر تلاش کنن که از 10 تا توانمندی شون دیگه 9 تاش به ثمر بشینه و من وقتی از نوجوانی مدام اینو میشنوم فکر میکنم که پس باید این اتفاق بیفته ولی این باور من رو به عقب میبره نه جلو :/

داشتم فکر می کردم اگه من هر ترم که جز بالاترین نمره ها بودم کسی ازم تقدیر نمی کرد و اینقدر خوب بودنم رو تو بوق و کرنا نمی کردن چه اتفاقی می افتاد؟ ایا من بد میشدم؟ یا نه من کمالگرا نمی شدم؟ یا حتی اتفاقا ممکن بود بچه های سطح پایین تر هم از درس خونا تو ذهنشون غول نسازن و بفهمن که اونا هم میتونن؟ واقعا تشویق درس خونا باعث درس خون شدن کمتر درس خونا میشه؟ روی من که چنین اثری نداره...


پ ن:

کاش ادمایی که دغدغه ی دین و ایمان و مذهب و انسانیت رو دارن و برای کار تربیتی تلاش میکنن متخصصانه ورود کنن و با جهالت خودشون یک عمر یک انسان رو نابود نکنن


پ ن2:

ضمنا من اصلا قائل به درس خون بودن و نبودن به معنای رایجش نیستم (حداقل تو دانش اموزا) بنظرم بچه درس خونای کلاس این شانس رو داشتن که روحیاتشون به سیستم اموزشی مزخرف هم خونی داشته باشه و اونقدر رفتاراشون تقویت بشه تا احساس شاخ بودن پیدا کنن وگرنه اونایی که نمره ی کم میگیرن از توانایی چیزی کم ندارن این سیستم پاسخگوی نیازاشون نیست


پ ن3:

لوسی می هم در راستای تاپ بودن و نقش اطرافیان و اثراتش ابعاد جالب دیگه ای رو بررسی کرده

و درجات انسان، به درجات عزم اوست

۸ نظر

من عشق می خوام شوق میخوام یه روح باز


کلیپ رو حتما ببینید یکی از رفقا این رو بهم معرفی کرد... دیروز با یکی از اساتید خیلی دوست داشتنیم که به تازگی معاون فرهنگی دانشگاه شده صحبت میکردم می گفت بچه ها تو نمایشگاه های دانشگاه اهنگ های خیلی بدی پخش میکنن نظرش این بود که من حتی کار ندارم که ریتمش تنده مشکلشون اینه که محتوا ندارن (این استاد خیلی ادم مذهبی ای هست) میگفت کاش تند بود بهش میگفت پاشو و تلاش کن وای این اهنگا تنده و پر از حس افسردگی و غمگینی و ناامیدیه


پ ن:

اما این کلیپی که گذاشتم از اوناست که ادم رو به سمت معنای زندگی سوق میده پس ارزشمنده حتما

۱۳ نظر
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان