دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

نمیخوام دلتنگ باشم

تا وقتی طرف نیست نمی فهمی دلت تنگ شده بود واسش 

اما وقتی می بینیش تازه میفهمی چقققدر دل تنگش بودی...



پ ن:

لطفا نیا نمیخوام بهم ثابت شه که دل تنگتم


۲ نظر

سازگاری های من...

ادم وختی یه نفر رو دوست داشته باشه خیلی خیلی حاضره انعطاف به خرج بده تا طرف حالش خوب بشه البته اگر احترام دریافت کنه....

من.اینو تو خودم کشف کردم...

۰ نظر

بدون نقص بودن...

اینکه یک نفر بتواند در موقعیتی از نظر ارتباطی قرار بگیرد که 90 درصد اطرافیانش هم او را تایید کنند و هم ارتباط قلبی عمیقی با او برقرار کنند و نتیجتا هیچ نقد و حس منفی ای دریافت نکند و یا به ندرت دریافت کند به معنای بدون نقص بودن طرف نیست بلکه بدان معنا هست که توانایی ارتباظی خوبی داشته و هم نوعانش را اطرافش حذب کرده است.

البته بهتر ان است که با اغیاری هم ارتباط برقرار کند که خدایی ناخواسته دچار خودبرتر بینی نشود و عجب او را گریبان گیر نکند و وی از مسیر رشد به سوی حق تعالی باز نماند که درگیر نفس خود شود

۲ نظر

من خودشیفته نیستم

من خود شیفته نیستم بلکه من هیچ کس رو جز خودم مسئول زندگیم نمیدونم...

۰ نظر

روانشناسی

گاهی روانشناسی این پتانسیل رو داره که تو رو به یه ادم روانی تبدیل کنه


پ ن:

شما زیاد جدی نگیرید اینا درگیریای یک دانشجوست

۰ نظر

اشتباه روانشناسان

اشتباه روانشناسان اونجایی شروع شد که سعی کردند مسائل و مشکلات عمیق انسان ها را که ناشی از فلسفه ی زندگی شان هستند به مسائل سطحی تر تقلیل بدهند و با هزار جور مثلا درمان سر و  ته مشکلات را هم بیاورند.


پ ن1: و شاید اشتباه بزرگتر انجایی بود که فلسفه و روانشناسی از هم جدا شدند


پ ن2: البت منصفانه بخوام بگم باس بگم یه سری درمان های روانشناسا در نورد بیماری های جدی مثل اسکیزوفرنیا و امثالهم قابل قبول هست منتها در زمینه ی سبک زندگی که سعی داره تعریف کنه احساس میکنم سطحی عمل مکینه


پ ن3: فک میکنم باید برم فلسفه علم روانشناسی بخونم....

۰ نظر

عشق اول و اخر

پسرک با ذوق خاصی از پدرش میپرسد: باباجون وقتی با مامانی ازدواج کردی عاشق شده بودی؟

پدر با لبخند پرحجمی جواب میدهد اره باباجون من عاشق شدم بعد با مامانت ازدواج کردم...

پسرک دلش میخواهد از قصه ی عشق پدر بداند اما پدر به هر طریقی او را پی نخود سیاه می‌فرستد و در خاطرات جوانی اش غرق می شود.

ناخوداگاه چهره ی ان دختر جوان درست مثل 20 سال پیش با همان چشمان گرم و صبورش با همان رنگ پوستش و با همان سنگینی و نجابتش در ذهنش نقش می بندد همین که حس خوشایند ان سالها می خواهد تداعی شود چیزی مانعش می شود

 ان چیز همانی بود که او را از ان عشق اتشین دور کرد

او را مجاب کرده بود که با همه ی احساساتش بگذرد از ان عشق و در نهایت بی تفاوتی از سر روال روتین زندگی به خواستگاری همسرش رقت و با او ازدواج کرد...

از ان دختر گذشته بود اما هیچ وقت هیچ کس دیگر حای او را برایش پر نکرده بود...


پ ن:

بیچاره همسرش...

۱ نظر

دو دهه زندگی؛ خوب یا بد

سالهای اولیه ی دهه ی سوم زندگی چنان بی مهابا رخ می نماید که کنج دلت رعب خاصی ایجاد می کند.

این پرده برداشته شدن ها از برخی مسائل و اتفاقات سنگین یعنی خودت را بگیر که هنوز اول راهیم...


ما که در هر حالی کوچکتر از آنیم که زبانی به اعتراض بگشاییم و خواهیم گفت الهی رضا برضاک تسلیما لامرک صبرا علی قضائک 


منتهای مراتب خدا جان انجاهایی که این کوچک شما از سر قصور برخی مصائب را رقم میزند رحمی بنما و رشدش ده بلکه هر روز خبطش کمتر شود.

۰ نظر

اذیت شدن های یک بی اعتماد

بر خلاف همه ی انچه که از حسم نمیگویم من بسیااار حساس و لطیفم

من زود میشکنم و له میشوم اما سفت می ایستم

نمیدانم خوب است یا بد اما مهم تر از ان این است که زودتر از همه ی اسیب ها یم در پس این له شدنم "بی اعتمادی" هر چه سریعتر ایجاد خواهد شد...

و چه ازارها که نمی بینم در پس این بی اعتماد

دخترک دلم با ابردانی در هم کشیده و صورتی به شدت اخم الود و سری که به پایین خم کرده زانوهایش را در اغوش گرفته و کنج دلم کز کرده بدان امید که کسی سراغ از او نگیرد...

۰ نظر

بی خوابی....

بی خوابی این شب هایم از کجا به سرم زده؟؟


پ ن:

وقتی نمیتوانم به زندگی ام نظم بدهم مجنون وار زندگی میکنم اصلا میزنم به در دیگری و بیخیال همه جیز میشوم


پ ن 2:

حسابی از درون قاطی ام نمود ظاهری اش را خودم میفهمم هر چند شاید دیگران نفهمند جوری رفتار میکنم که انگار حوصله هیچ کدامتان را ندارم

دائم در اتاقم هستم و سرم توی گوشی و لپ تاپ


پ ن3: 

من از فضای روتین خونه خسته میشوم

بدم می اید 

حالم بد میشود

اشپزی کن... بخور... بشور... خونه تمیز کن.... برو مهمونی... مهمون دعوت کن و فیلم ببین و البته بخواب

کسل اورتر از این.هم می شود؟

 پ ن 4:

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من؟


گاهی ادم تاب چشمان برخی را ندارد...

همین... چشمانش نفست به شماره می اندازد و قلبت چنان محکم به سینه می کوبد که هر ان منتظری جلوی پایت ببینی اش و پاهایت چنان تعادلشان را از دست میدهند که هر ان است با سر در زمین فرو بروی. و جشمانت چنان بالا و پایین میشوند و سعی در فرار از واقعیت دارند که هر کسی فرارشان را به خوبی می بیند و عجب فرار ناکامی چرا که فقط سعی در فرار دارند اما عملا چنان محو شده اند که هیچ حرکتی نکرده اند...


پ ن5:

بیخیال عامو دوباره حس شاعری ما گل کرد و یه مشت چرت و پرت سر هم.نمودیم


التماس دعا خلاصه


۱ نظر
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان