دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

موووووووووش


تو یه جلسه ی مختلط باشی

چند نفر جوون هم سن وسال که به شدت هم بر رعایت اداب تاکید دارید

سعی می کنند خیلی با دقت با هم برخورد کنند نه حرف اضافه ای پیش بیاد نه نگاهی و نه هیچ چیز غیر ضروری دیگری

در همین حین یه بار که کف دفتر روی موکت نشستن و در حال برگزاری جلسه هستن یه موش میاد

و اطراف سه خانم حاضر در جلسه بازی کردنش میگیرد

فکر میکنید این سه تا خانم باید چه کار کنن تو این شرایط؟

خب اولش من داشتم به یکی از بچه ها دل داری میدادم که بابا بیخیال موشه و چیزی نیست

هیچی نگو

بعد یهو موشه از سمت در دویید سمت خودم و من همینجوری داشتم نگاش میکردم که حالا وسط جلسه میخواد پاشم چیزی بگم یا نه

که ناگهان رفیق مان "هییییی" از سر ترسی گفت و از جا بلند شد و من دیدم بهتر است حل شود

وسط سخنرانی یکی از اقایون من باب تشکیلات پاشدم گفتم ببخشید موش اینجاست

و گفتم و سه تایی پاشدیم از دفتر رفتیم بیرون و اقایون اومدن اقدام به گرفتنش کنن

بعد از دقایقی گقتن بیاید نتونستیم بگیریمش شما برید اونور بشینید ما اینور میشینیم

خخخخخخخخخخخ

ینی دیشب در حین رخ دادن این اتفاقات و بعد از ان ها کلیییی از اعماق دلم خندیدم


پ ن:

قسمت جذاب این قضیه واسه من فقط اونجاییش بود که این چهارتا اقا سعی کردن واقعا مردونگی شون رو نشون بدن

با حضورشون دل ما رو گرم کنن و بگن ما هستیم یا میگیرمش یا خلاصه مواظبیم شما نترسید

البته این اشخاص اصلا واسم موضوعیت ندارن اینا جای برادرای کوچکتر من هستن چون کلا من الان از همه شون بزرگترم

فقط این نمایش فطرت الهی توسط مردها به طور کلی واسم جذابه...


پ ن2:

خداییش ما خیلی با شعور بودیم هر خانمی جای ما بود پای هیچی وای نمیستاد

فقط جیغ میزد و میدوید میرفت که موش اینجاست...

۰ نظر

شکاف بین من و مامانم و مامانبزرگم

من هنوز هم مقاومم

هنوز هم فکر میکنم خودم شیوه ی درستی را انتخاب کرده ام

هنوز هم بنظرم عقلم بر بسیاری از چیزها میچربد

هنوز هم دلم راضی نمی شود به تن دادن به چیزهایی که بنظرم تحمل شان الکی و بی خود است....

من باز هم یک فرد فانتزی خانواده را مردود اعلام کردم و نگاه های سنگین خانواده را به جان خریدم که یک عمرم را با کسی نگذرانم که نه تنها هیچ جذابیتی برایم ندارد بلکه روی اعصابم هم قدم میزد رفتارهایش....

من نمیخواستم به او خیانت کنم با پذیرفتنش بخاطر شرایط خوبش وقتی یک اپسیلون هم دوستش ندارم


و من معتقدم هنوز که خیلی جوانم اما اگر سنم بسیار از این بالاتر هم بود تا خدایم برایم نخواهد و نفرستد ان که را که باید هیچ رخ نمی دهد

و دل من به هیچ کدامشان راضی نمیشود...

اما خدایا شکرت راضی ام که میتوانم در ذهنم هر انچه را که تاکنون رخ دااده کنار هم بچینم و منطق تربیتی شان را درک کنم....

برای همه شان ارزوی عاقبت بخیری میکنم...


الهی رضا برضاک تسلیما لامرک صبرا علی قضائک

۰ نظر

حال متفاوت

واقعیت این هست که شاید گاهی کلی کار و برنامه و... داشته باشی اما اگه روحت همراهی نکنه از پس هیچکدوم برنمیای


امروز حالم بدجور گرفته بود...

خب من هنوزم وقتی یادت میفتم دلگیر میشم کمتر از قبل اما هنوز هست...

خاطراتت واسم مرور میشه نه همشون اما تک و توکی...

به هر حال نباید روال زندگی من رو مختل کنی وقتی روال زندگی خودت رو داری خوب پیش میبری پس تسلیم نمیشم و با تمام قوا دارم سعی مکنم خودم رو مدیریت کنم و در عین حال هر از گهی به خودم حق میدم اگه زیاد خوب نباشم و بخوام تنهایی کل دانشگاه رو بپیمایم و بغض کنم و گریه...


اما تو اصل دلیل حال بدم نبودی

اونم حالم رو بد کرده...وقتی روحیاتم رو میشناسه و باهام جوری برخورد میکنه که میدونه اصلا انتظارش رو ندارم میدونه دلم میخواد چطور  رفتار کنه اما نمیکنه

منو صمیمی ترین دوستش میدونه اما....

خب غصه میخورم

اتفاقات مهمی داره واسه اش رقم میخوره که من در جریانشون نستم هر چقدر سعی کردم باهاش ارتباط بگیرم همکاری نکرد و خب بعد هم یه جوری عادی برخورد کرد که اصلا انگار نه انگار چی شده اما من انقدر ناراحت شدم که دیگه نخوام عادی برخورد کنم تا نیاد تو چشام نگاه کنه و حرف بزنه دیگه باهاش نمیتونم خوب بشم

دیروز هم دانشگه بچه ها رو برد راهیان نور... منو نبردن...دلم گرفت

خودمم که برنامه ریزیم یه جوریه که...


یه ایه ای جدیدا پیدا کردم دلم بهش خوش شده:


وَ اِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذینَ آمَنُوا اِلَى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

قطعا خدا کسانی که ایمان اوردند را به سوی صراط مستقیم هدایت می کند.

۰ نظر

جلسه دفاع

رفتم دفاع پایان نامه اش

خیلی احساسات منفی حاکم بر جلسه زیاد بود

حالمو بد کرد


دارم باهاش مقاله مینویسم

همش از دردا و مشکلات و.. میگه

من درکش نمیکنم

نمیخوام درگیر اینهمه نگاه منفیش بشم

امیدوارم اگر کار کردن باهاش بهم کمک میکنه ادامه پیدا کنه وگرنه اصلا دلیلی نداره وقتمو پای این مسائل بذارم


خدا نیاورد ان روزی را که منفی بافی ها بر فکر ادمی حاکم شود

هیچ حس خوبی در ان زندگی باقی نخواهد ماند

هیچ امید و انگیزه ای نخوهد ماند

و اگر مختار باشد به انتخاب بین مرگ و زندگی چه بسا مرگ را انتخاب کند


همیشه تفسیرم از زندگی یک زندگی حقیقتا عشق محور است در همه ی ابعاد ولو ابنکه تو قرار باشد با برخی افراد به شدت خشک و جدی و رسمی برخورد کنی دوست باید داشت تک تک لحظات زندگی را...


پ ن:

و امیدوارم سرانجام روزی با همین نگاه نظریه ی روانشناسی ام را هم تدوین کنم با مبانی دینی


۰ نظر

سفر...


نشست کلی بالا و پایین کرد تمام زورش را زد تمام تلاشش را کرد در کل زندگی اش 3 سفر رفته بود با وجود انکه از من بزرگتر بود

و حالا من میخواستم لز سفر هایم برایش بگویم

خندهام گرفت

گفتم اولین با رکه میخواستم بروم مادرم مرا بدرقه کرد و با قطره اشکی خداحافظی کرد

اما حالا بدرقه که هیچ بعضا کسی خانه هم نیست با آژانس میروم ترمینال زنگ میزنم بهشون میگم من رفتم خداحافظ


پ ن:

و حالا فردا هم عازمم...نمیدانم برای چندمین بار

۴ نظر

مشاوره

بعنوان یک دانشجوی روانشناسی عمیقا توصیه میکنم جهت رفع مسائل و مشکلات زندگی در حین تضرع به درگاه خداوند و برقراری ارتباط ویژه با پروردگار عالم از وسیله های موجود نیز استفاده کنید .

قطعا و یقینا همانگونه که هنگام بیماری جسمی ضمن طلب عافیت از هستی بخش نزد پزشک مراجعت می کنید بوقت ایجاد حالات نامساعد روحی نیز خود را از پزشک روح یعنی روانشناس محروم نفرمایید.

با آرزوی عافیت

#دانشجونگاشت


۱ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان