دخترک تنهای اجتماعی

من در میان جمع و دلم جای دیگر است...

یه توپ دارم....

بسم الله الرحمن الرحیم


میگفت:

باید در برابر حق افتاده بود....

میگفت من شعر را شروع میکنم شما ادامه بدهید

شروع کرد:

یه توپ دارم

جمعیت:قلقلیه

سرخ و سفید و

حمعیت:ابیه

میزنم زمیــــــــن

حمعیت: هوا میره


و تکرار کرد

میخوره زمین هوا میره

باید زمین بخوری تا بالا بروی


پ ن:

مراسم استقبال از محرم



به امبد گوشه چشمی

۰ نظر

غـــدیــــر

بسم الله الرحمن الرحیم


السلام علیک یا علی بن ابیطالب

السلام علیک یا ابالحسن والحسین


سلام برتو ای اقای مهربانی ها


تبریــــــــــک تبریـــــــــــــک خدمت همه ی شما شیعیان مولا علی (ع)

امیدوارم از غدیر فقط شادی و عید بودنش برامون باقی نمونه

بلکه از علی (ع) درس بگیریم درس های عملی.....

برای افزایش معرفت این زیارت غدیریه تقدیم شما

زیارت غدیریه

التماس دعا

به امید گوشه چشمی

۰ نظر

دخترکـــ3ـــ

بسم رب العالمین


اما او که اکنون 19 سوت برایش زده اند شاید هنوز یک گام هم از ابتدای خیابان به جلو نرفته است ، بس که حواس پرت است  می گوید که با تمام وجود وصال را می خواهد اما ظاهر امر چیز دیگری را نشان میدهد او گاهی نه تنها در ان خیابان قدم بر نمیدارد بلکه خیابان را به عقب میرود و در ان خیابان قبلی ان که حتی حیوانات هم ان جا نمیروند قدم میزند و پس از مدتی باز دوباره به سمت خیابان اصلی بر میگردد
وبی میداند این رفت و امدهای بی خود تنها و تنها زمان را برای وصل تنگ تر و کارا سخت تر میکند این ویترین تماشا کردن ها تنها یاد ان وصال شیرین را از ذهن او میبرد اما افسوس......
اما افسوس که کاری نمی کند و همچنان در رفت امد است ان هم در راهی که فقط باید رفت( اصلا امدن یعنی برگشتن در این مسیر معنایی ندارد)البته گاهی وقتی چند گام به جلو میرود و یک گام به عقب می اید محکم تر میشود برای رفتن و این برگشتنِ شیرینی است هر چند وقتی دور شدن را یادش می اید قلبش میگیرد اما..............راستی ان نور چیست؟
یک نوری از همان اول،همان اول که دخترک فهمیدن ها و نفهمیدن هایش را اغاز کرد همه جا با او بود که وقتی دخترک در همان مسیری که باید قدم برمیداشت قوت میگرفت اما وقتی در خلاف جهت حرکت قدم برمیداشت اوایل با همان قدرت زیاد اما کم کم ، کمرنگ و کمرنگ تر میشد و ان وقت که دخترک دلش میگرفت ان نور نمیدانم چطور گویی ارتباط خاصی با دخترک داشت دخترک را امیدوار میکرد من که نفهمیدم چه میگفتند اما انگار حرف هایی بین ان ها ردو بدل میشد ....
از دور که نگاه میکردم میدیدم که دخترک همه ی قدرتش را از نور میگیرد گویی ان نور نیروی محرکه ای بود برای دخترک........
همانطور که به دخترک نگاه میکردم داشتم با خودم فکر میکردم چرا دخترک ان خیابان ها را ان قدر میرود و می اید ان خیابانی که حتی حیوان ها هم در ان قدم نمیگذاشتند ان خیابانی که پربود از انسان ها و ان تقاطع بین دوخیابان که پر بود از حیوانات و انسانها (البته دارای تابلوی ویژه ی حیوانات هم بود)و انصافا شلوغ تر از همه ی نقاط ان تقاطع بود
دخترک که میدانست کدام راه است وکدام چاه پس چه نیرویی او را به سمت ان تقاطع میکشاند؟؟؟؟
به دخترک خیره شدم با دقت سرتا پایش را برانداز کردم یک سیاهی عجیبی گوشه ی دلش دیدم اما بعید میدانستم که ان سیاهی به تنهایی بتواند دخترک را اینطور به این طرف و انطرف بکشاند پس چه بود؟
بار دیگر خیابان را بادقت نگاه کردم از ابتدا تا انتها،آری یافتم ان چه را که دنبالش بودم که هاله ی سیاه در چند متری از سطح خیابان بود بطوریکه ابتدای خیابان رقیق و کم رنگ بود و هرچه جلوتر میرفتی غلیظ تر میشد و خاصیت جالب این هاله ی سیاه این بود که اوایل خیابان با اینکه غلظتش کمتر بود اما تاثیرش بیشتر بود اما جلوتر با اینکه غلظتش زیادتر میشد به سختی میتوانست تاثیر بگذارد داشتم به وضوح میدم دخترک وقتی در این سیاهی ها هست خودش را،مسیرش را ، وصالش را و خلاصه همه چیزش را به ارامی فراموش میکند

۳ نظر

دانشگاه

بسم الله الرحمن الرحیم


بنام خدا


بنام خدای اقتصاددان:)


ســـــلـــآم


بالاخره بعد از مدتها یه نت و یه سیستم و یه وقت درست و درمون گیرم اومد تا بنویسم


دلم میخواست یه جایی بنویسم همه ی اتفاقات این مدت رو تا نوشته باشم به هرحال 

در حال حاضر از مرحله ی دانش اموزی به دانشجویی انتقال یافتم:)

دانشجوی اقتصاد....

اقتصاد بازرگانی.....


دلم مشاوره میخواست اما به ناچار اقتصاد را زدم چاره ای نبود تنها رشته ای بود که میتوانستم انتخابش کنم و در ان هدفی پیدا کنم


فکر نمیکردم قرار باشد از این رشته خوشم بیاید اما دروغ چرا نسبتا بهش علاقه مند شدم

رشته ای که ادم را پر از درد و دغدغه میکند

دوستش دارم چون با ذهنم همخوانی دارد

و خوشحالم با تمام وجود خوشحالم که رشته های مهندسی را انتخاب نکردم مهندسی ها را بی ارزش نمیدانم که حتی در جایگاه خودشان ارزش والایی هم دارند اما برای من یک مشت درس خشک و بدون انعطاف بودند که جز کل کل زدن با شیمی و فیزیک و ریاضی چیزی در انها وجود ندارد

دلم یک رشته ای میخواهدو میخواست که داخلش انسان داشته باشد انسان های پیچیده و ناپایدار انسان هایی که ادم را به فکر کردن وامیدارند....


این ان چیزیست که میخواهم


نمیدانم شاید اقتصاد تا حدودی میتواند کمکم کند در این زمینه اما فعلا ترجیح میدهم (البته به نوعی اجبار است) دوترم را بخونم تا بیشتر با این رشته اشنا شوم 


به هر حال فعلا را با اقتصاد  میگذرانم پس اگر مطالب این مدلی دیدید تعجب نکنید


پ ن:

زندگیم دوهفته ایست خوابگاهی شده است و تا چند سالی به همین منوال خواهد گذشت خاطراتش را خواهم نوشت

۱ نظر
About me
افسرده نیستم از قضا در فضای حقیقی یک انسان سالم، پر انرژی و سرزنده هستم که همیشه در پی چیزی میدود
در میان جمع هم هستم منتها دلم پی افکارم هست پی انچه برایش میدوم و حتی دلم میخواهد پی انی باشد که از همگان ارزشمند تر است برای پیروی
عنوان وب اما باید تشریح شود
تنهام به این معنا که دل به دل کسی نمیدهم در تنهایی های خودم سیر می کنم و بهترین لحظات زندگی ام ان وقت هایی است که با خودم در خلوت ترین نقاط قدم میزنم
تنها نیستم چون شکر خدا انقدر دوستان و خانواده ی خوبی دارم که هر لحظه که بخواهم یک ادم خوب و سالم را کنارم دارم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان