دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

انسان 21

سوره 29: العنکبوت

وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنًا وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿8﴾ 

و به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادر خود نیکى کند و[لى] اگر آنها با تو درکوشند تا چیزى را که بدان علم ندارى با من شریک گردانى از ایشان اطاعت مکن سرانجامتان به سوى من است و شما را از [حقیقت] آنچه انجام مى‏دادید باخبر خواهم کرد (8) 
پیام ها
- نیکى به والدین یک امر انسانى است، نه فقط ایمانى. «و وصّینا الانسان»
2- احسان و نیکى به والدین، بدون قید و شرط است. «حُسناً» (شرطِ نژادى، سِنّى، منطقه‏اى، علمى، اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و ایمانى ندارد، حتّى اگر کافر و مشرک باشند، باید احسان کرد.)
3- والدین منحرف براى انحراف فرزندان، کوشش مى‏کنند. «جاهداک»
4- از احترامِ دیگران، سوء استفاده نکنیم. (والدین نباید به خاطر احترام‏گزارى فرزندانشان، آنان را به شرک دعوت کنند.) «و اِن جاهداک»
5 - فرزندان، باید قدرت انتخاب تفکّر صحیح را داشته باشند. «جاهداک لتشرک بى... فلا تطعهما»

6- شرک، برهان و استدلال علمى ندارد. «ما لیس لک به علم»
7- در مسأله توحید وشرک، با هیچ کس کنار نیاییم و سازش نکنیم. «فلا تطعهما»
8 - احسان به والدین، مطلق و همیشگى است؛ امّا اطاعت از والدین، مشروط به آن است که انسان را از خدا دور نکنند. «فلا تطعهما»
9- ایمان به معاد، ضامن اجراى توصیه‏هاى الهى است. «وصّینا... الّى مرجعکم»
10- خداوند به همه‏ى کارهاى انسان آگاه است. «فاُنبّئکم بما کنتم تعملون

۱۱ نظر

دخـــتـــرکــ 2ــ

 بسم الله الرحمن الرحیم


و اما دخترک....

دخترک باز هم سر گردان شده بود حالا باید چه میکرد او وصال را با تمام وجود میخواست اما گیر بود

گیر فهمیدن ها و نفهمیدن هایش

گیر استفاده کردن و نکردن از فهمیدن هایش

حالا دخترک با خود تصمیمی گرفت(تصمیمی جدی)....:

انچه را که می فهمم.همه ی انچه را که می فهمم.باید در مسیر وصال به من کمک کنند ،باید،و انچه را که نمی فهمم....

حالا باید انچه را که نمی فهمم چه کنم ، صبر کنم صبر کنم تا همه ی انچه را که میفهمم در وجودم بنشیند و تک تک شان به عمل تبدیل شودیا نه همچنان که در این مسیر تلاش میکنم در مسیر فهم نفهمیدن هایم هم تلاش کنم؟؟...

دخترک باز گیج شد ......گیج و سرگردان........

دخترک در همین گیر و دار که در خیابان ها می دوید که بفهمد و نفهمد عمل کند و نکند مدام متوقف میشد حتی گاهی چند قدمی به عقب باز میگشت....ولعنت بر این ویترین زیبا و جذاب مغازه هاو خیابان هایی که پر شده اند از این ویترین ها....

دخترک قبلا دیده بود ان پسر نوجوانی را که ظرف 16 سوت یا حتی کمتر هر انچه را که باید در گذر از این خیابان می فهمید را فهمیده بود و خیابان را به انتها رسید و ان وصال شیرین...

.

ادامه دارد....

۲ نظر

یا کاشف الکرب لوجه اخیک الحسین...

بسم رب الحسین(ع)


پارسال درست سوم شعبان بود که رسیدیم کاظمین

به حساب اعراب درست روز تولد امام حسین رسیدیم کربلا


کربلا.....................

هر چی فکر میکنم نمیتونم چیزی ازش بگم اونجا هم که بودم گنگ بودم

گیج و مبهوت انگار تو فضا بودم چیزی نمیفهمیدم

یادمه شب اخری که کربلا بودیم دسته جمعی با همه ی کاروانمون رفتیم روبروی حرم حضرت ابوالفضل نشستیم 

با هم زمزمه کردیم

"یا کاشف الکرب لوجه اخیک الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین"

این موضوع رو تا همین امشب یادم رفته بودیم

تا اینکه امشب 

تو سقاخانه حضرت ابوالفضل نزدیک خونه مون چشمم افتادم به یکی از دیوارا که روش همین جمله رو نوشته بود

روی اون کاشی های فیروزه ای با اون خط زیبا

دلم هوای ان شب را کرد

دلم حرم خواست

مدت هاست که دلم زیارت میخواهد:(

خیلی....

و ایا کسی نمیخواهد به حال این دل رحمی کند و در صحن و سرایش بپروراند این دلک سیاه را......


دلم حرم میخواهد

این حرم و ان حرم ندارد فقط حرم میخواهد............:(


و اگر در این حال و روز امیدی به دست گیری پاکان نداشته باشد این دل به چه امید داشته باشد...

۱ نظر

دخترکــــ

بسم رب العالمین

تنها در اتاق نشسته بودم داشتم درس میخواندم اما ذهنم مشغول کارهای یکی از اشنایان بود داشتم در ذهن رفتارش را تحلیل میکردم که فلانی با این تفکر چرا فلان کاررا میکند واینها.خواستم بنویسم در باره ی او اما قلم را که دست گرفت دیدم وقتی خودم با اینهمه مشکل اینجا هستم چرا درباره ی دیگری بنویسم و این بود که شروع کردم حدودیک ساعتی نوشتم دوباره دفتر را بستم و مشغول درس خواندن شدم چند هفته بعد که بکلی از درس فارغ شدم داستان را ادامه دادم چند هفته بعدش تایپش کردم و بازهم ادامه اش دادم شاید به نوعی وصفی ازخودم شاید خیلی چیزهایش را کسی جز خودم متوجهش نشود اگر سوالی بود درخدمتم!!

و خلاصه این پرونده هنوز باز است و  مینویسم هر چند بویی از هنر نویسندگی نبرده ام(شاید با نظرات ارزنده ی شما دست به قلمم هم خوب شد):)

واین اولین بخش داستان:


دخترک پس از سالها دوری و فراق و سردرگمی سرانجام راه را یافته بود سرانجام تصویری از راه در ذهنش مجسم شده بود هر

 چند گنگ و مبهم البته دخترک از همان اول حتی در همان دوران فراق هم  نقشه ی دقیق راه را کنار خودش داشت اما هیچ وقت به

 ان نگاه نمیکرد اما حالا یک نگاه کلی به ان کرده بود و البته بعضی مسیر هایش راهم با جزئیات شناخته بود ولی بازهم مسیرهای

 مبهم زیاد بودند

دخترک فهمیده بود خیلی چیزها را اما خیلی چیزهارا نه.........

فهمیده بود باید عاشق امام حسین (ع) باشد اما امر به معروف را نه

فمیده بود باید نماز اول وقت بخواند اما احترام به پدر و مادر را نه

فهمیده بود باید حجاب داشته باشد اما نگاه نکردن به نامحرم را نه

 و خیلی باید ها و نبایدهای دیگر را فهمیده و نفهمیده بود خیلی ها را هم فهمیده بود اما ای کاش نفهمیده بود چرا که در مسیر وصال از ان ها استفاده نمی کرد خیلی ها را نفهمیده بودکه ای کاش فهمیده بود چرا که شاید در مسیر وصال از ان ها استفاده میکرد

خلاصه دخترک بود و ان چیزهایی که فهمیده بود و نفهمیده بود و در مسیر وصال به ان ها کمک می کردند

و اما دخترک....

ادامه دارد

۴ نظر

اعـــتـــکـــافـــــ رمضانیه

بسم رب العالمین

اعتکاف یعنی گوشه نشینی و خلوت با خدا

و اعتکاف با همه ی شلوغی و همهمه اش با همه ی جمع های دوستانه اش باهمه ی خنده ها و شوخی هایش حتی اگر معتکف نشوی و فقط در جمع باشی ته تهش ته دلت احساس میکنی تاثیراتش را...

وعنایت خدارا........


۰ نظر
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان