دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

بهترین ادم دنیا بهت بگه بهترین کار دنیا چیه؟

(از امام پرسیدند «خیر» چیست فرمود) خوبى آن نیست که مال و فرزندت بسیار شود، بلکه خیر آن است که دانش تو فراوان، و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد، و در پرستش پروردگار در میان مردم سر فراز باشى، پس اگر کار نیکى انجام دهى شکر خدا به جا آورى، و اگر بد کردى از خدا آمرزش خواهى. در دنیا جز براى دو کس خیر نیست. یکى گناه کارى که با تو به جبران کند، و دیگر نیکوکارى که در کارهاى نیکو شتاب ورزد.


حکمت 94 نهج البلاغه


پ ن1: ایا نهج البلاغه خوندن واسه اینه که احساس الکی مومن داشته باشیم یا اینکه خط کش واقعیه واسه بازبینی ارزش های زندگی مون که چقدر به حالت ارمانی نزدیک هست یا نه؟ ایا کسی هم هست که نخواد به حالت ارمانی نزدیک شه؟

 

پ ن 2:

این روزها ذهنم سرشار از موضوعاتی برای نگارش است و به شدت تحت فشار کلماتی هستم که تلاش می کنند سرهم شوند و جملاتی بسازند برای مطالب وب... اما شلوغی زندگی و اولویت های به شدت مهم تر مانع از ان هستند که بتوانم حتی ساعتی برای نوشتن مطالب خلاقانه وقت بگذارم

۵ نظر

یلدای خود را چگونه گذراندید؟

گرچه اعتقاد چندانی به یلدا و مناسکش ندارم اما من باب رواجش در جامعه ما نیز به ان احترام همی نهیم :)

چندین هفته است که به خانواده سر نزدم کلا امسال زیاد وقت سر زدن به خانواده ندارم لذا این شب یلدایی هم ایضا علی رغم تنها موندنم تو خونه و نبود دوست جان نرفتم پیش خانواده (ینی نمی تونستم برنامه ام پر بود)
درگیر برنامه های این یکی دوروز بودم که ناگهان رفیق جان پیشنهاد داد یلدا بریم مرکز زنان بی سرپرست منم فرصت رو غنیمت شمردم و زدیم به دل عمل
جاتون خالی امشب پیش یه سری خانوم بودیم که تازه از کمپ ترک اعتیاد اومده بودن تو این مرکز و هر کدومشون به نوعی مشکلات حادی رو تجربه میکردن... خب ما سعی کردیم ساعات حضورمون رو خوش باشیم و باهاشون گفت و گوی مثبتی داشته باشیم اما مگه اون تلخی گزنده ی این ماجرا رو میشه زیر پوست این روابط نادیده گرفت؟
این ماجرا نکته زیاد داره ولی یکیش اینه که امشب هرچی آسیب شناسی کردم دیدم حدود 70 درصد این مشکلات ناشی از خانواده است...
در پایان باید بگم گاهی از حصاری که دور خودمون کشیدیم باید بیایم بیرون... باید ببینیم چققدر میشه مشکلات جدی تری داشت یا ادما دارن چجوری زندگی میکنن از تجربیات شون استفاده کرد... از اینکه خیرینی هستند که دارند چطور کار می کنند... چیزای زیاد واسه دیدن و عبرت گرفتن هست کو چشم بینا؟


پ ن1:
این پست جهت ثبت و انتقال تجربه بود وگرنه اینجا هیچ چیزی نیست که بخوام بخاطرش خودنمایی کنم و ریا و...

پ ن2:

اینم از حافظ امشبم


دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را



۷ نظر

برون ریزی ایمن

ادمای که با همون خلوصی که من باهاشون حرف میزنم باهام حرف نمیزنن اعصابمو خرد میکنن :/

منو به این نتیجه میرسونن که ادم امنی نیستن واسه برون ریزی کافی و اگه عاشقشون نباشم قطعا ارتباطمو باهاشون کاهش میدم ولی وقتی خیلی دوسشون داشته باشم این توقف برون ریزی فقط چندساعت دوام میاره


+همدلانه به روز شده

اون گزینه ی پنجم گوشه ی بالای صفحه

نمیتونم لینک رو پیوند بدم...

۶ نظر

entj یا estj☺

تا دیروز فکر میکردم من تیپ شخصیتیم estj هست ولی دیروز استاد سر کلاس مشاوره شغلی باز ازمون تست گرفت و من متوجه شدم entj هستم

نکات زیادی در مورد این تیپ شخصیتی هست

اگه بخوام بیشترین چیزایی که در موردم صدق میکنه رو بگم ایناست:

به شدت صریح و رک، با اعتماد به نفس، تحلیل گر، میل به رهبر بودن در جمع، تمایل شدید به برقراری نظم و برنامه ریزی در محیط، توانایی سخنوری بالا، پر شور و اشتیاق نسبت به زندگی

حالا کار ندارم در مواقعی اینا متناسب با محیط و سطح خوداگاهی ادم ممکنه بالا و پایین شن... چیزی که میخواستم بگم اینه که من یکی از جدی ترین چالش هایی که از وقتی عقل رس شدم با خانواده ام داشتم این بود که همه چی یه جور اذیت کننده ای پیش میره و اون جور ینی جور بی برنامه ای هست مثلا من حتی از مامانم انتظار دارم غذا پختنش رو برنامه ریزی کنه که مثلا چه موادی ضروری هست استفاده بشه چه موادی داریم چی بپزیم که هم جذاب باشه هم تکراری نشه چه روزایی کجای خونه باید تمیز بشه هر کسی تو خونه باید چیکار کنه؟

و خب مامان بنده علی رغم انجام دادن خوب کارای خونه هیچ وقت برنامه ریزی مدنظر من رو نداشت و این باعث می شد من قاطی کنم و نتونم تو خونه اونجوری که میخوام کار کنم و تبدیل بشم به یه ادم منفعل که چیزایی که مامانم میخواست رو انجام میدادم و بیش از اون کاری نمی کردم و این از اونطرف شکایت مامانم رو در پی داشت که چراخیلی از کارا رو خودجوش انجام نمیدم (ضعف تربیتی که من در خانواده داشتم و بچگی و نوجوانی بسیار ازادانه ام رو که در نظر نگیرم) یه بخشی از ماجرا رو الان متوجه شدم من خودجوش کار نمیکردم چون که فکر می کنم مامانم باید مثلا اول هفته به من بگه فلان روزها باید غذا بپزی و فلان کارها رو تو باید انجام بدی تا اخر هفته.... اونوقت من برنامه ریزی میکردم و اینا رو تو برنامه ام قرار میدادم ولی چون هیچ وقت این اتفاق نمیوفته من همش عذاب می کشم و گاهی نسبت به خودم حس بدی پیدا میکنم و گاهی خانواده ام...


"شخصیت خودمون و بچه هامون رو خووووب بشناسیم"


۱۰ نظر

اصلا فکر کردید بهترین کاری که انجامش خوشحالتون میکنه چیه؟

آدمی با دست یافتن به چیزی که از او فوت شدنی نبود، شادمان می گردد، و با از دست دادن چیزی که دست یافتنی نبود، اندوهگین می شود. مبادا نیکوترین چیزی که از دنیا به دستاورده ای نزد تو لذتی باشد که به آن رسیده ای و یا کینه ای باشد که فرو نشانده ای. بلکه باید بهترین کار نزد تو خاموش کردن باطلی و زنده داشتن حقی باشد. باید خوشحالیت به چیزی باشد که برای آخرت از پیش فرستاده ای، و اندوهت بر چیزی که از خود برجای می گذاری و اهتمامت به پس از مرگ باشد.

 ‌نامه ۶۶ نهج‌البلاغه


پ ن: 

انصافا ما کجا سِیر می کنیم؟

دمی تفکر در این جهان پر هیاهو

۷ نظر

ماجرای نیمروز... ماجرای یک سال زندگی من

باهم فیلم "ماجرای نیم روز" رو دیدیم... دانشگاهمون اکرانش کرده بود...

با هم در مورد دیدن فیلم صحبت نکرده بودیم... اتفاقی دیدمش...

دو ردیف جلوتر از من بود... صندلی های اونوری... هر بار که خودمو در حال چک احوالاتش می یافتم به خودم یاداوری می کردم پا از حدودت فراتر نذار اما اون کلا منو ندید... بعد از فیلم بهم پیام داد "در تمام طول فیلم از دو جهت داشتم بهت فکر می کردم".... من اما بهش نگفتم که من تمام طول فیلم داشتم می دیدمت...(اون موقعا حالم خوب نبود نتایج مکالماتمون هم جالب نشد)

یکی از دلایل فکر کردنش رو بهم گفت اما اون یکی رو نه...

بعدا فهمیدم و خب واضح شد... کاش نه من دیده بودمت نه تو بهم فکر کرده بودی...

کاش اصلا از اولین باری که نمی شناختمت و شروع کردی به حرف زدن برای جمع و من مجذوب نوع نگاهت به مسائل شدم نمی شناختمت....

و کاش از اولین باری که اومدم باهات راجع به حل مشکلات عمیقا صحبت کنم نیومده بودم...


پ ن: 

نگارنده در حین نوشتن متن احساسی نداره به جز یه کم تپش قلب ولی در مجموع الحمدلله خیلی خوبم فقط جهت تخلیه ی ذهنی نوشتم...

(وقتی دوباره این جمله رو خوندم احساس کردم دارم از واکنش دفاعی انکار استفاده می کنم... اما نه خوبم جدی...)

پ ن2: اگه ماجرای نمیروز رو دیده باشید لابد میتونید حدس بزنید اون قسمت گفته نشده به کدوم قسمت فیلم برمیگرده...

۷ نظر

stupidly...

I've been searching for one person's blog since 6 month ago stupidly

  (in update blogs page)

Although I'm almost sure that person doesn't have any blog and even if she/he had a blog I'm not let to read it :/


دعا کنید خدا شفام بده...

۸ نظر

در پناه خدا باشید...

میخواستم باز از سبقه ی زندگی مجازی ام بگویم که در دم پشیمانی تمام وجودم را گرفت. اخر این گفتن مگر چه فایده ای دارد. شما فرض کنید 10 سال پیش به دنیای بلاگر ها پیوسته ام یا ده دقیقه ی پیش، مگر تفاوتی دارد؟
آن چه که مهم است "منِ" موجود است
این "من" پر از شور زندگی است
این "من" لحظاتی را تجربه می کند که گاهی دلش می خواهد بال در بیاورد (از شدت انرژی)
"من" گاهی چنان خسته و راکد می شود که نفسش تنگ می شود
"من" پر از حس موفقیت است
پر از حس ناکامی
پر از کارنامه ی درخشان
پر از شکست 
پر از مهربانی و خوش رویی
پر از بداخلاقی و بد عنقی
پر از پررویی و اعتماد بنفس
پر از خجالت و احساس ناتوانی
این من گرچه اضداد بسیاری را در خود جمع کرده است اما یک چیز را سالهاست که تمام و کمال، بدون هیچ ضدی در خود نگه داشته و آن تنها یک چیز است:
" امید"
به قول یالوم در کتاب "مامان و معنای زندگی" می گوید "کسی که چرایی در زندگی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت" 
من با ان چرای زندگی ام و به مدد نور امید چگونه ی زندگی ام را یافته ام و باید برایش مدتی ویژه تر از همیشه جان بکنم
علی رغم همه ی علاقه و دلبستگی ام به محیط بیان و بلاگر های محترم، بزرگوار و دوست داشتنی (دوستان قدیم.و جدید) آن، باید نباشم یا حداقل به شدت کمتر از قبل باشم.
از انجایی که همگی موافقید که اینجا هم کم از محیط واقعی نیست من به دعای تک تک شما به شدت نیازمندم برای قرار گرفتن در بهترین مسیر ممکن برای تعالی و تحقق بخشیدن به اهداف خلقتم.

حلال کنید
و برای مدتی خدانگهدار
پایدار باشید :)
۱۳ نظر

رها کنیم تکرار حرف های کلیشه ای را... (خطاب به خودم)

ما با تکرار در حرف‌های گذشته رشد نمی‌کنیم، بلکه باید رشد کنیم و نباید یک سلسله حرف‌های کلیشه‌ای را تکرار کنیم که باعث عقب ماندن ما می‌شود، چون عالم در حال گذر است. به قول حافظ: دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن.

ممکن است اگر در یک قطار ما واگن سوم باشیم و نسبت به واگن سی‌ام 27 واگن جلوتر باشیم اما اگر یک قطاری آمد و از کل این قطار جلو بزند ما عقب مانده‌ایم. لذا نباید به کمترین‌ها نسبت به خودمان نگاه کنیم و خودمان را با آنها مقایسه کنیم و دلخوش به این باشیم که از آنها جلوتریم درحالی که از قطارهای دیگر عقب مانده‌ایم.


راه حل رشد مطالعه است.


راه حل رشد، مطالعه است و باید کتاب بخوانیم و با هم بحث کنیم.

پرداختن به مسائل فرهنگی نیاز به مادهٔ خام دارد و مادهٔ آن مطالعه است. باید کتاب‌هایی بخوانیم که فرهنگ ما را عوض کند. مطالب فیزیک، شیمی و جغرافیا و ... معلومات ما را افزایش می‌دهد ولی فرهنگ ما را تغییر نمی‌دهد. ما باید در حوزهٔ روانشناسی، فلسفه، ادبیات (خصوصاً رمان، داستان کوتاه و شعر)، عرفان و حوزهٔ دین مطالعه کنیم. این حوزه‌ای است که فرهنگ‌ساز است و ما را فرهیخته‌تر می‌کند.

کتاب خواندن با سرچ کردن در سایت‌ها متفاوت است. یادگیری با مطالعهٔ کتاب میسر می‌شود. حتی در حوزهٔ سیاست کتاب بخوانید و با هم بحث کنید تا رشد کنید.

گزیده ای از سخنرانی دکتر مصطفی ملکیان، با عنوان: اختلاف ها را با قواعد اخلاقی رفع کنیم.

۶ نظر

از بر یار آمده ای مرحبا

ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌ای یا خلاف

با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

چند کند صورت بی‌جان بقا

آن همه دلداری و پیمان و عهد

نیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بود

صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او

دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم

روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم همه عالم گرفت

در که نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی به کوه

کوه بنالد به زبان صدا


پ ن: برخی فکر میکنند این شعر سعدی مربوط به معراج پیامبر (ص) هست گرچه من اینطوری فکر نمی کنم ولی عمیقا شیفته ی این شعر هستم مخاطبش هر کسی که باشد فوق العاده است.

شما چی فکر می.کنید؟

۷ نظر
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان