دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

جهان با این بزرگی تنگم آیو(دخترک)

دخترک دوان دوان همه ی کوچه ها را پشت سر می گذاشت. از کوچه های قدیمی و خلوت شهر می گذشت، کوچه هایی با دیوارهای کاهگلی و جوی آب و درختان برافراشته ای که سایه شان خنکی خاصی به فضا میداد گرچه این درختان و آن جوی های آب در برابر گرمای کویر بسیار ناتوان بودند اما شاید شرایط را بهتر می کردند. 

دخترک با دامن کوتاه پلیسه و بلوز یقه اسکی اش کوچه های قدیمی زیادی را دویده بود او ناشیانه تند می دوید و به سرعت خسته می شد پس هر چند متر یک بار دستانش را به زانوهایش تکیه میداد و نفسی تازه میکرد. دخترک حتی انقدر شتاب زده بود که سنگلاخ های مسیر را نمی دید و هرازگاهی نیز به زمین می خورد. گرچه او اهمیتی به خاکی شدن سر و رویش نمی داد و فقط به رفتن و رسیدن می اندیشید.

حالا دیگر جنس کوچه ها در حال تغییر کردن بود. دخترک کمتر از پیش درختی می دید و البته هیچ اثری از جوی آب و دیوارهای کاهگلی نبود. کوچه های جدید حتی خلوت هم نبود اما حس عجیبی به دخترک دست داد. حسی که گویا قلبش در حال انفجار است اما او همچنان می دوید. نفس نفس میزد اما نمی ایستاد. او حالا در این کوچه ها استراحت هایش را طولانی تر کرده بود اما هنوز از رفتن باز نایستاده بود. رفتن و دویدن برای دخترک به مثابه ی زیستن و بقای و حیاتش بودند مگر میتوانست نرود؟ مگر می شد متوقف شود؟

اما امان از جنس این کوچه های جدید، که هر لحظه تپش قلب دخترک را افزایش میدادند و انگار چیز بسیار سنگینی را بر روی قلبش می گذاشتند. کوچه های پررهگذر این منطقه هر لحظه عذاب آورتر از پیش می شد. دخترک قبلا هم در شلوغی ها بوده اما هیچ یک اینگونه او را دگرگون نکرده بود. گذر از کنار هر رهگذر گویی یک فشار جدیدی به روحش وارد می کرد مگر عده ی اندکی که گذر از کنارشان اندکی از فشار قلبش را می کاست.

دخترک همچنان می دوید و با استراحت هایی طولانی تر از قبل به افق خیره می شد و با خود می اندیشید که آیا خواهد رسید؟ حالا دیگر دخترک بیش از پیش زیمن میخورد و به راحتی گریه میکرد درست مثل وقتی که پنج ساله بود و پدرش را از دست داده بود. آن روزهایی که نگران بود حالا بدون بزرگ ترین آدم زندگی اش چطوری باید زنده بماند؟ اما زنده مانده بود ولی این بار مسئله متفاوت بود گریه ی دخترک نه از درد زمین خوردن که از نگرانی و استیصال بود او مطمئن بود اگر این بار نرود و ندود که برسد هیچ گاه زنده نخواهد ای بسا که همین حالا هم مرده باشد...


ادامه دارد...


پ ن:

دخترک دلم این روزها دلش خیلی میگیرد تند و تند و از همه چیز

از اخبار خوندن هم دلم میخواد گریه کنم

از اینکه می بسنم ادمای اطرافم هرچیزی واسه شون مهمه الا غایت زندگی

از اینکه می بینم خانم ها اینقدر هویت خاصی برای خودشون تعریف نکردن که مدام به هر طریقی متوسل میشن که ظاهر عجیب و غریبی واسه خودشون درست کنن 

و از این خیلی چیزهای دیگه که در ادامه ی دخترکم خواهم نوشت....

۲ نظر
مسـ ـتور
۰۶ مهر ۰۶:۱۱
عجیب دل دخترک درون من هم گرفته است...

پاسخ :

خب باید خیلی مدیریتشون کرد تا این گرفتگی ها کل زندگی ادم رو مختل نکنه :( 
مسـ ـتور
۰۶ مهر ۱۱:۳۹
مدیریتش کردم تا حدودی (:

پاسخ :

خیلی هم خوب
الحمدلله :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان