دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

از در و دیوار نگاشت

سکانس اول:

حدود 22 ساعت (غیر متوالی) در اتوبوس باید می بودم تا به ولایت برسم(در لحظه هم در راهم)

خب ادم عاقل میگه بیخیال بیا و قید این دو سه روز کارهایت را هم بزن و صبر کن با ماشین شخصی خوش خوش میریم و میرسیم

اما من نه من با اینهمه در اتوبوس بودن مشکلی ندارم

با تنها بودن در اینهمه مسیر به عنوان یک خانم جوان مشکلی ندارم

من شاید حتی با بجا نیاوردن خیلی از روتین های در همه ی این مسیر ها هم مشکلی ندارم نه که سختی تحمل کنم نه اصلا احساس سختی کشیدن ندارم

اما بسیاری از اطرافیان اظهار سختی می کنند که چطور تحمل میکنی یا اگر همراهم باشند معمولا برنامه ام را تغییر میدهند

و این است که اخیرا به این نتیجه رسیده ام در مواردی که تفاوت های خودت و دیگران را درک میکنی که مثلا در زمینه ای من توانمندم اما دیگری نه و او از دید ناتوان خودش سعی دارد تو را به کاری وادارد تنها باید محترمانه به حرفهایش گوش کرد نه چیزی بیشتر

نه حتی توجه نشان دادن و اهمیت دادن

می شود صحبت کرد و از تفاوت ها گفت اگر امیدی در پذیرش وی هست اگر هم نه که دیگر هیچ...


سکانس دوم:


به تهران میرسیم و من به سختی از خواب جذاب و دلچسب اتوبوس بیدار می شوم

منتظر می مانم تا به بیهقی برسیم

از آنجا پس از اندکی بالا و پایین کردن موقعیتم خودم را با رزاسنپ به بیمارستان موردنظر میرسانم

راننده ی اسنپ از آن خانمهایی است که برای ادای هر کلمه اش چندین ثانیه وقت میخواهد تا به اندازه ی کافی کششان بدهد

موهای طلایی، بلند و اتوکشیده اش دوطرفش ریخته و شال مشکی اش که مشخصا بخاطر شرایط کاری تا همین حد روی سرش نگه داشته دائما از موهایش سر میخورد

رنگ لاکش را با با فریم عینکش ست کرده

و از تجربیات مسافرین مردی میگوید که با رزاسنپ! تماس گرفته اند

در حالیکه سعی میکنم برخورد محترمانه ای داشته باشم در دلم قهقهه میزنم که فکر نمیکردم از نزدیک ببینم این تیپ افراد را

القصه در مسیر بیمارستان از جلوی دانشکده ی روان شناسی دانشگاه تهران رد می شویم و من با چشمانی قلب طور و دلی غنج رفته در دل یاداوری میکنم که امسال انقدر محکم درس میخوانم که مهر اینده خودم را جلوی این دانشکده ببینم

اما در بیمارستان پس از کلی بالا و پایین رفتن و به نتیجه نرسیدن و تماس با مطب دکتر و تعیین تکلیف به نتایج جالبی میرسم

یادم می اید که تهران شاید سالها پیش وقتی که هنوز یک نوجوان بودم در نظرم  جای خاصی بود

اما از ابتدای دانشجویی که دائما در حال رفت و امد به تهران بوده ام دیگر ابهتی در این شهر نمی بینم

تنها نکته ی این شهر این است که اوج مرکزگرایی است

بخاطر انبوه امکاناتش (در مقایسه با دیگر شهرهای ایران) قشر نخبگانی زیادی را به خود جذب کرده احساس میکنم در تهران که باشی زودتر از همه چیز سردر می اوری 

تعیین کننده تری و فعال تر

اما با حضور این همه نخبه در تهران هنوز هم به وفور افکار سطحی و عوامانه بین مردم قابل رویت است (خب انتظار میرود وقتی نخبگان در شهری تعدادشان بیشتر است عمق تفکر مردم بیشتر بشود)

درمقایسه با شهر محل زندگی ام ساکنین تهران انگار احساس مالکیت نسبت به کشور دارند اما همشهری های من نه انگار که مهمان هستند

این تاسف بار است از این جهت که چنان به شهر تهران اهمیت داده شده که مردمش خودشان را در این جایگاه می بینند اما هر چقدر از این مرکز فاصله میگیری این احساس حق داشتن در کشور کاهش می یابد در حدی که در جایی چون سیستان گاهی با خود فکر میکردم این مردم اگر میدانستند در این کشور چه میگذرد و ان ها اینطور محروم زندگی میکنند هیچ وقت حتی یک لحظه هم ارام نمی گرفتند


در خیابان های مختلف قدم میزنم تا به منزل رفیقی میرسم که روزی برایم اسوه ی تشکیلات بود و حالا در نظرم یک مادر توانمند است 

بعد از ناهار او باید به جلسه ای برود پس من هم با نیت دیدار رفیق تشکیلاتی دیگری به سوی دفترشان رهسپار میشوم درست وسط جلسه سر می رسم

داخل اتاق منتظر می مانم تا جلسه تمام شود 

در این حین با خودم مرور میکنم که مرا چه شد؟

از چه سطحی در تشکیلات به چه سطحی رسیده ام؟

مرا چه شد؟ هر چه شد پشیمان نیستم از ان حضور فعال و پرشور و حال از این سکون ظاهری و از این انفعال هم پشیمان نیستم 

ان موقع اقتضائم ان بود و حالا این


این که انتظار داشته باشیم همیشه یک مدل خاص باشیم بدون تغییر چیز جالبی نیست چون خیلی از رشد ها در همین تغییرات است...


رفیق جان ما را تا ترمینال جنوب بدرقه می کند و در مسیر از پایین امدن سطح فعالین دانشجویی میگوییم و از اینکه چقدر نسبت به فلسفه ی زندگی افراد بی تفاوت شده اند و فقط در پی سو استفاده از شیره ی جوانی شان در راه اهداف خودشان هستند فارغ از اهمیت دادن به شخص

و اینجانب مستوانم پیش بینی کنم که جنبش دانشجویی با این مسیر رو به انحطاط می رود

۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان