دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

محبت

سکانس2:

در راهروی نمازخانه ی پارک زیر درختی ایستاده بودند، عدسه های پی در پی دخترک را که دید با لحنی مهربان و لهجه ی نوقی شیرینش(!) گفت: حتما بِ یِچزی حساسیت داری عدسه میکنی؟

دخترک: نه سرماخوردم ، از صبح گلو درد هم دارم

آن خانم با همن لحن ادامه داد: صُب زود نشاسه و بادوم بریز رو اب جوش بخور

دخترک لبخندی زد و گفت باشه ممنون

و ان زن همچنان ادامه داد:خاکشیرم خوبه (نشاسته را باز هم تکرار کرد) اینارو بخور سینه ات نرم میشه

 دخترک تشکری کرد و با امدن دوستش از او دور شد اما در دل با خود میگفت پس هنوز هم هستند ادمهایی که نتوانند بیخیال از کنار ادمها بگذرند که هنوز هم دل نگران باشند و بخواهند برای #انسان ها کاری بکنند بی هیچ چشم داشتی


#انسانم_ارزوست



۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان