دختر کویر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

باز هم دخترکم

سکانس اول:


دخترک که با مادر و خواهرش به روستای مادری اش رفته بود تصمیم گرفت برای ساکت کردن خواهرش او را منزل دایی ببرد تا با دختردایی که هم سن او بود بازی کند پس پشت فرما نشست و راه افتاد در مسیر پیرمردی لبخندزنان برای دخترک دست بالااورد و دخترک هم با خنده سری برای پیرمرد تکان داد در حالیکه نمیدانست پیرمرد اصلا او را میشناسد یا نه هر چند او میدانست پیرمرد همسایه ی پدربزرگش هست.

در مسیر نگاه های زوم شده ی روستاییان را که خود میدید با خود فکر کرد «این است فرق شهر و روستا اینجا حریم خصوصی کمتر معنا پیدا میکند و انگار همه باید همدیگر بشناسند و از دیدن غریبه ها متعجب میشوند گرچه این شناخت خوبی ها و بدی هایش در کنار هم ظهور پیدا میکنند اما حس زندگی در روستا (هر چقدر هم که امروزی شه باشند) پر رنگ تر است»

۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر
گزیده ای از شعر قیصر امین پور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان