زندگی واقعی بنده

"والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین"

زندگی واقعی بنده

"والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین"

مشخصات بلاگ
زندگی واقعی بنده

مجاهد یعنی کسی که جهاد میکند جهاد یعنی فراتر از انچه که همه انجام میدهند یعنی نهایت توان و شاید حتی فراتر مجاهده نیستم اما
میخواهم بشوم
مجاهد بشوم تا بشوم انچه که باید بشوم انشاالله
به امید گوشه چشمی

پ ن:
یه وقتایی ادم کلی حس ادم شدن داره کلی حس جهاد داره اون لحظه ها خیلی لحظات ارزشمندی هستن به نظر من اخه کم یابن
دلم میخواست و میخواد که مجاهد باشم اما هر چی جلوتر میرم سختی راه رو بیشتر حس میکنم و سستی خودم رو
"الهی و ربی من لی غیرک"
بعد نوشت:
هعی...

پیام های کوتاه
  • ۱۴ دی ۹۳ , ۱۲:۱۵
    او...
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

سه نفری ساعت ها مذاکره میکنیم

وقتی شروع به گفتن نکاتی میکنم قاطی کردنش را احساس میکنم

طبیعتا برداشتم این است که از حرف های من قاطی کرده است

ادامه میدهم و او نفس عمیقی میکشد و نصفه جمله ای را قبل از کامل ادا کردن قورت میدهد

میگوید: بیخیال به من توجه نکنید حرفتان را بزنید

حرفم را ادامه میدهم و سعی میکنم سریع جمعش کنم 

سرم را جلوی صورتش میبرم

میپرسم چه چیزی اذیتت میکند با حالت خاصی میپرسد چی؟

خنده ام میگیرد چون سوالم واضح بود ولی دوباره تکرارش میکنم

میگوید از چی گفتنم مشخص نیست که نمیخواهم حرف بزنم؟

-باشه

رفت داخل اتاق

-کجا میروی؟

-بیرون 

و تند و عصبی اماده می شود

ذهنم بهم میریزد که نکند از من و کارهایم.ناراحت است

میروم دوش بگیرم  همچنان ذهنم درگیر دلیل ناراحتی اش است که با خود می گویم "ذهن اگاه باش"

اینهمه خودخوری برای دلیل ناراحتی او فایده ندارد صبر کن تاخودش بیاید به فکرت توجه نکن بگذار بیاید و برود 

لذا ذهنم ارام تر میشود

میروم.مسجد نماز جماعت با ذوق برایش اش برمیدارم می اورم

به خانه که برمیگردم هنوز برنگشته سفره را پهن میکنیم و افطاری میخوریم همان اوایل صدای در میشود سعی میکند با روی خوش سلام کند ما هم همین طور 

میپرسم چیزی.خوردی؟؟

میگوید همین اشهای مسجد

میپرسم مسجد بودی؟

-اره

-ما را هم دیدی؟

-اره

با شنیدن این ها انگیزه ام برای برقراری ارتباط امشب کاهش می یابد

در خودم فرو میروم

من و اتاق و گوشی و کارهایم

تنهایی افطار میکند سفره را جمع میکند و میرود سراغ درس هایش

علی رغم.اوضاع همیشه نه او تلاشی برای ارتباط میکند نه من

اصلا هم.نمیدانم مشکلش چیست

فقط به او حق میدهم به هر دلیلی حالش خوب نباشد اما نمیخواهم با حرف زدن با او حال خودم را هم بد کنم و او یا خودم جیزی بگویم که یکدیگر را ناراحت کنیم بنظرم بهترین کار علی الحساب همین دوری گزینی است تا وی هیجاناتش تنظیم شود و بگوید مشکلش چیست

  • غریبه ...

شیرازیه

شنیدیم اومده تو شُر بُری تماشا           

 هر چی بینُمون گذشته کرده حاشا

که گفتم اَی ایطُو باشه بَری من اُفته                   

  شایدم ئی حَرفو ر کِس دیگه گفته

بایه هرجوری شده گیرش بیارم                     

از خُدش تــــَـــتو قضیه ر درآرم

اومدم تو شاچراغ تو صحنُ اِیوون                     

همیطُو پَر ـَــ شدم ایلُون ویلون

آخرش پرسیدم از خادم حضرت                     

یی نِگُی کرد تو چیشُم از رو محبت

گُف هابله دیدمش پَری روزا بود              

 آمو کار اُشتُوی دُش از اینجُ رَف زود

پُ شُ دنبالش بگرد نشین مردد                

سیدعلاءالدین حسین سید میر محمد         

ندیدیش اَی او دُ جُ جُهُی دیگه هم هس              

بُرُ سیداجِ غریب ازش نکش دَس

اگه اونجا ندیدیش بُرُ زیر قرآن                   

چرُ ماطل میکنی بُدُ همی الآن

افتاده م خلاصه هَمطُو به تکاپو                            

سر قبر شاشُجا وُ قبر خاجو

بَدشَم نُوبت خاک عارفون بود                         

تربت شیخ خفیفُ روزبهون بود

هَف تَنونُ چل تَنون بُ ناتَوونی                      

هر جُ رفتم ندیدم ازش نوشونی

نکنه رفته باش تو باغُ راغی                              

می رم اونجا می گیرم ازش سراغی

اومدم باغ ارم جاش خالی دیدم                        

بُ تو باغ دلگشا که دیر رَسیدم

اومدم باغ خلیلی دیگه شوم بود                    

بَدشَم باغ قوام که وَخ تموم بود

اومدم فَردُ تو باغ عفیف آباد                                   

 نَ نوشون از گُل دیدم نَ سرو آزاد

نَ تو باغ جون نَما نَ باغ موزه                           

هیچی دسگیرُم نشد امرو سه روزه

رفتم از اونجُ بَری اَرگ کریم خان                      

نبودش راها شدم تو مدرسه ی خان

اومدم سَرُی مُشیر پرسُ جو کردم                  

هر جُ از جَوونُ پیر پرسُ جو کردم

از تو بازار وکیلُ اردو بازار                                  

اومدم مسجدِ جمعه تکُ تب دار

یی نماز حاجتی بجا اُوُردم                              

دلُم دَسَ خُدُی خُدُم سُپُردم

یی صدُی گُف واسه حلَ ئی قضیه                   

یُ باید ســَدی بیری یُ حافظیه

پیش خاجه رفتمُ بُ صد تمنا                     

گفتمش از تُ می خام حلَ مُعما

تو فالُم گُف که اِقَد نکن سماجت                    

او اَزت دل بریده بُرُ به سلامت

  • غریبه ...

I'm searching for you

This search bother me...

  • غریبه ...


با کسی غیر از خودت و دوستانت که کار کنی تازه میفهمی چققدر ادم نامناسبی هستی برای انجام کار

همه ی ابهتت برای خودت فرو میریزد

و اگر در صدد اصلاح نفس برنیایی

یقین بدان که هیچگاه و هیچ گاه نخواهی توانست کار خاصی انجام بدهی

تو همان ادم معمولی خواهی شد که بسیاری از ادم ها شده اند

بدون اینکه کار خاصی در این دنیا انجام بدهی و باری از دوش دنیا برداری



پ ن:

وای بر نفسی که بدون عمل فکر میکند خیلی خاص است...


پ ن2:

معیار سنجش مان باید فقط اعمالمان باشد نه افکار زیبایمان


قرآن هم میگوید "ان الانسان لفی خسر الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و توصوا بالحق و توصوا بالصبر"

چرا یک بدون این ها باید فکر کند که خاسر نیست

به چه دل خوشم؟

  • غریبه ...


فرق آدم های وابسته با آدم های دلبسته این است که وابستگان معشوق خود را خفه می کنند هم از شدت ابراز علاقه هم از جهت انتظاری که برای دریافت ابراز علاقه مندی دارند

منتها ادم دلبسته طرف را انقدر زیاد و سالم دوست دارد که میگذارد هر کسی زندگی خودش را بکند و در این بین توجه ویژه تری به معشوق خود خواهد داشت...هم خودش زندگی میکند هم معشوقش زندگی میکند و هر دو دلشان به بودن یکدیگر گرم است و حالشان از ابراز محبت های بیش از حد و افراطی هم به هم نمیخورد...

  • غریبه ...

نمیتوانم غصه بخورم که چرا دیگران در موردم بد حرف میزنند در حالیکه تقریبا اطمینان دارم کار بدی نکردم و حتی در ادامه کاری از دستم جهت اصلاح بر نمی اید...

خب مشکل خودشان است که مرض دارند و اینطوری صحبت میکنند و قضاوت و امثال آن


پ ن:

فلله عزت جمیعا

من نمیشنم غصه بخورم چون دلم به خدا گرم است...


  • غریبه ...

ادم باید یاد بگیرد که چگونه و کجا حرفش را بزند که نه در خودش قلمبه شود و نه در لحظه ی انفجار همه ی حرف های سرکوب شده بزنی همه ی پل ها را تخریب کند...


این یک مهارت است باید بیاموزی اش پیش از ان که روان خودت و بسیاری از اطرافیانت را نابود کنی


مهارتش اینگونه هست که شما از این نعمت خدادادی زبان استفاده میکنید و در هر لحظه ای که اتفاقی شما را رنجاند به تناسب موقعیت به گونه ای بیانش میکنید و خلاصه مسئله را برای خودتان شفاف و حل میکنید  

اما امان از اینکه همه چیز را در خودتان حبس کنید آن گاه است که روزی چنان همه چیز را بیرون می ریزید که نه خودتان می فهمید مشکل تان چیست نه دیگران...میدانید چرا؟

چون شما یک عالمه احساس ناشی از مسائل مختلف را با هم قاطی کرده اید حال از این آش شوله قلمکار چه میخواهید بیرون بکشید جز یک حس کلی بد و نارضایتی

پس چون نمیدانید مشکل تان دقیقا چیست از همه چیز احساس نارضایتی می کنید ان هم در شرایطی که اصلا صفر و صدی وجود ندارد و همه چیز نه خوب است و نه بد


پس لطفا بخاطر حال خودتان مواظب باشید چگونه نسبت به احساسات تان برخورد می کنید


پ ن:

حاضرم مباحثه کنم سر اینکه هر جایی چجوری حرف خودتون رو بزنید... 

  • غریبه ...


درست 5 ترم پیش بود که به من گفت:

تلاش کن برای دیگران اما اخرتت را فدای اخرت دیگران نکن


پ ن:

حالا پس از گذشت دو سال و نیم حقیقتا نمیدانم چه کرده ام

اما احساس خسرانم بیش از هر چیز دیگری است

  • غریبه ...

دست خدا این دو یار رو برا هم نوشته

حامد زمانی

قدیمی

تکراری

اما حسابی خاطره انگیز

 

  • غریبه ...

فکر

دل آشوب

یاد

خاطره

اضطراب

نگرانی

حال ناخوش

  • غریبه ...